قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نعمت دوست داشتن

توسط Bluepetus | جمعه سی ام مهر ۱۴۰۰ | 17:43

چقدر دوستش دارم...❤

اینکه کسی باشه که دوستش داشته باشین رو دست کم نگیرید.

آدم باید قدردان کسایی که دوستشون داره باشه. نعمت بزرگیه اینو آدم وقتی میفهمه که وقتی اطرافشو نگاه کرد، کسی و نبینه که لبخند به لبهاش بیاره.

من آدمهایی رو دوست داشتم که زندگی بدون اونها رو محال میدونستم. اما الآن کجا هستن؟ خدا میدونه 

آره پر کشیدن آدمها از زندگی همدیگه همینقدر آسونه!

اما موندن... سخته!

هیچکس کامل نیست. وقتی نقص‌های من میاد کنار نقص‌های تو، سازش به این راحتیا نیس. 

وقتی آدمها با حال واقعی، بدون سرکوب یا نقش بازی کردن سالها کنارهم دووم میارن، یه اثر فوق‌العاده خلق کردن. یه تابلوی انسانی امیدبخش.

یه تاریخچه هم گوشه زندگیامون جا خوش کرده. تاریخچه‌ی آدم‌های رفته! برخی ترجیح دادن نباشن، هرچقدر هم سفت چسبیدیم باز نتیجه جدایی شد، برخی رو ما نخواستیم باشن. چه اشتباه چه درست نهایتا به هدفمون رسیدیم. و برخی با مرگ...

یه قسمتی از روابط هم هست شبیه برزخه. خودت یه جایی، دلت یه جا دیگه.

بهرحال دوست دارم آدمهای بیشتری رو دوست داشته باشم. هی عیب میگیرم، خودمو نسبت به خودم مدیون میبینم و فاصله میگیرم...

هر چی بزرگتر شدم، دوست داشتن آدمها واسم سخت تر شد. شاید واسه همینه کوچیک بودم شادتر بودم.

کوچیک بودم شاد بودم؟

یادم نیست.

اونموقع هم درگیر دوست نداشته شدن هایی بودم.

بهرحال باید قدر کسایی که دوست داریم و بدونیم...

 

رُک و کمی شجاع‌تر

توسط Bluepetus | جمعه سی ام مهر ۱۴۰۰ | 14:38

مامانم یه دوست داره که شوهرش خیلی بد بهش خیانت کرده و زندگیشون یجورایی از هم پاشیده. خانمه به شوهرش دروغ میگه که جایی نمیره که منت بزاره سرش و چون رابطه عاطفی و هرجور دیگه ای ندارن دچار کمبود محبت شده و مدام به دختراش گیر میده که چرا منو اندازه حیوون خونگیتون دوست ندارید!

مامان منم گاهی با این آدم احساس نزدیکی میکنه و به خودش حق بیشتری میده. این بنظرم مخربه. درسته پدرم خیانت کرد اونم بارها! امامادرم بی‌تقصیر نبود. خودش گاهی درمورد خانمای دیگه صحبت میکرد یا یه مدت که خانوادش یه ذره هم واسش اولویت نبودن، همین الآن هم من ندیدم خودخواهی نکنه در رابطه با بابا. 

یطوری شده که اگه بابا بخواد به خودش اهمیت بده ما حس میکنیم داره حقمون رو میخوره!!!!

خب همین چیزاس که آروم آروم لق میکنه تعهد و محبت رو.

من یکم آپدیت شدم. رک‌تر شدم. وقتی ازم نظر خواسته میشه، کمتر مراعات میکنم. چون فکر میکنم آدمها به نظر صادقانه بیشتر از مراعات نیاز دارن. یه سیلی از واقعیت!

یکم بی‌رحمانه بود از نظرم و راحت نبودم وقتی داشتم محکم با مادرم برخورد میکردم و باهاش همدلی نمیکردم اما عجب راحت شدم. این حرفا تو دلم مونده بود.

اینکه تا یک هفته هرشب مامانم با دوستش بره بیرون و اهمیت نده پدرم تو چه وضعیه، خب نمیشه از پدرم انتظار داشت که مردی با محبت و متعهد و فلان باشه.

تقصیرات پدرم گردن خودش هستا‌. اما تقصیرات مادرم هم باید دیده بشه.

بهرحال همین فرمون برم جلو دختر کمتر دوست‌داشتنیای شاید باشم چون دیگه نمیخوام همه رو راضی کنم اما اونها کسی رو دوست خواهند داشت که به من شبیه‌تره!

کمی در برخورد با غریبه‌ها هنوز زیادی مهربون و با ملاحظه و ترسوام‌. اونو هم اصلاح کنم، دمم گرم.

خود واقعیم رو نمایی میشود

یه ترس دیگه که دارم اینه که نتونم ازدواج کنم یا موفق نباشه یا هرجور دیگه و مادرم اونوقت از خجالتم در بیاد!

تلافی این حقیقت‌های تلخ رو خوب ازم بگیره و میدونم ازش بعید نیس. کمتر شبیه مادره چون برا مادر بودن یکم خودخواهه و صبوریش کم. از دردو دل‌های من فراری بود وسط حرفم بارها میپرید و چیزهای بی‌ربط میگفت برا همین الآن اگه بخوام یذره از زندگیم بگم احساس بدی پیدا میکنم. حس میکنم داره زیرزبون میکشه. که البته درسته‌ها!

فقط کنجکاوه و میخواد نسبت بهم کنترل داشته باشه!

حس وابستگیم نسبت به آقای الف فکرمیکنم کمتر شده. حسمم بهتره. تنها تنها باید بیشتر اینور اونور برم.

پیش به سوی توسعه😁✌

....

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۰ | 23:22

خب دیشب انقدر خسته بودم که مردد بودم پیاده شم یانه، یه آقای عجیب و غریب میخواست همون ایستگاه پیاده شه و خب من یکم ترسیدم. کیفم هم سنگین بود، مستقیم رفتم خونه.

ورق اونم با شرط!همون قمار...

میترسم سرم شرط بسته بوده باشه و یا بعدا...

چقدر ترسناکه این شرط‌بندیا!

آدم چارچوب داریه اما انگار پیش دوستاش زیادی پیرو میشه.

وقتی فقط یه نفرو داری...

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ | 12:56

امروز قراره زیاد بنویسم.

چون دوستم قرار بیرون رفتنمون رو کنسل کرد و من میخوام تنها برم بگردم. مثل اینکه سرماخورده بود.

دوستای دیگم هم گفتم قبلا ازشون، هر چی میخوام باهاشون ارتباط برقرار کنم میکشوننش به حل مسائل من ؛ هرچند خیلی چیزهارو نمیدونن. و خب حس مزاحمت بهم دست میده.

خانواده هم که اونطور. من دغدغشون نیستم و چون روابط عاطفیمون دوطرفه نبود، واسم به ابزار نزول پیدا کردن.

میون اینهمه تنهایی، فقط آقای الف رو دارم.

هرچقدر باهام بهتر رفتار کنه، توی دعواها بیشتر تلاش کنه مثل قبل شیم، هر چقدر آدمهای دیگه کمرنگ شن واسم، من بیشتر میترسم. میخوام قبل از اینکه یه روز که انتظارشو ندارم از هم جداشیم، وقتایی که اماده‌ترم جداشیم. من سنگ میندازم تو رابطمون اونجور وقتا، اون برمیداره.

خیلی میترسم از اینکه اون تنها امید و دلخوشی من شده.

یعنی الآن من بمیرم هم میتونم پیش بینی کنم اطرافیانم واکنششون چیه و چه مدت یادشون میرم.تو ذهن آقای الف هم زیاد نمیمونم، اما بخاطر نموندنم ناراحت نمیشم. چون الآن که هستم به قدر کافی پررنگه توی زندگیم.

برم امروز کمی با خودم خلوت کنم، فکر کنم، هوای خودم رو داشته باشم.

 

خواب فیک

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ | 9:50

دیشب کلافه بود و با من خوب برخورد نکرد. من عمیقا ناراحت شدم و تا امروز صبح نتونستم باهاش خوب باشم.

نکته اینه که فکر میکنم هوش هیجانیم نیاز داره بیشتر بشه.

یکم هیجان دارم. میخوام هدیه تولد دوستمو بهش بدم؛ کناب کارت تبریک و یه لاک خوشکل‌.

خوابم جدیدا خیلی ناحور شده. تقریبا کل شب بیدار بودم و بینش گاهی چرت کوچیکی زدم.

دو شب قبل که مثل قبلاها خوب خوابیدم، چن تا خواب دیدم و صبح که بیدار شده بودم واقعا خستگیم تموم شده بود.

مثل اینکه یه اختلال خواب ظریفی گرفتم که بعید نیست بخاطر کرونا باشه یا شایدم اضطراب.

نمیدونم بخوابم الآن یا وقتم رو برای تلاش واسه خوابیدن هدر ندم و درس بخونم.

درسته که پدر و مادر ماجرای جدیدی ایجاد نکردن اما حالم خوبه. حداقل گذر کردم .

نه با پدرم نه با مادرم مهربون و صمیمی نیستم و بنظرم منصفانه‌اس. هرچند شاید نسبت به بعضی پدر و مادرهای دیگه خیلی خوب باشن، اما دلم راضی نیس که بهشون محبت کنم. 

 

وقتی همون ذره دلخوشیت هم خدشه دار میشه

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ | 0:30

و خب گاهی خیلی راحت همون ذرات کوچیک خوشبختی رو باد میبره!

اعتمادبنفسم کم شده! کسی بیاد بگه تو فلان نیت بدو داشتی، یکم پافشاری کنه رو حرفش باور میکنم !

و چقدر غمگینم که نمیتونم خودم رو باور کنم و پشت خودم دربیام! 

یعنی من پشت خودم نباشم کی پشتمه؟ معلومه که هیچکس!

یک ساعت پیش آماده خواب بودم و الآن با صورت اشکی دارم به این فکر میکنم که چرا وضعم اینه؟

به آقای الف انتقاد کردم در مورد درس و اینها، و نتیجش این شد که تا حرفی بزنم میگه میخوای من رو دعوا کنی، سرزنش کنی فلان!

این حرف رو معمولا پدرم به مادرم میگه اونم خیلی زود!

و مادرم شدیدا انکار میکنه حتی با پرخاش اما نهایتا متوجه میشم که همون دید رو داشته.

چقدر بد !

اگه منم همین عملکرد و داشتم و اون درست متوجه شده باشه چی؟

اما وقتی اون همین رفتارو داشت ، من بد برخورد نکردم، تهش بحث میکردم اما این شکلی رفتار نمیکردم.

دلم گرفته بهرحال...

چرخ گردون میچرخه، صبر داشته باش

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۰ | 22:54

بعضی وبلاگ ها کامنتشونو یجوری محو کردن، بستن، خلاصه یکاری کردن نشه باهاشون حرف زد. بعضی‌ها هم میان میخونن نظر میذارن اما من یذره هم چیزی ازشون نمیدونم.

یه جا ارتباط هست، اطلاعات نیست ، یه جا اطلاعات هست ارتباط نیست!

تا الآن به مکمل‌ بودن این دو عزیز دقت نکرده بودم

مثلا حس من به آقای ی به این علت بنظرم عشق نبود که اطلاعات مختصر بود اما هیچ ارتباطی نبود.

یه اعتراف هم کنم ...

من تا حالا به آقایونی که از قد کوتاه‌تری داشتن حس پیدا نکردم!

یعنی آدم باید حتما اول ازم بلندتر باشه، تا بعد ببینم ازش خوشم میاد یا نه!

راستش خوشم نمیاد به ظاهر آدما توجه کنما! چون خودشون انتخاب نکردن.

یکم استرس دارم. این روزها حالم خیلی بهتر از قبله. اصلا باورم نمیشه چقدر حالم بد بود!

بمیرم برا خودم!

یعنی تنها کسی که نگرانم بود و مجبورم میکرد بعضی فعالیت‌ها مثل ورزش و غذا و خواب داشته باشم، آقای الف بود!

یعنی مادرم، پدرم، دوستام...

هیچکسو نداشتم انگار!

چقدر دردناک آخه...

همین الآن متوجه تنهاییم شدم💔

بیخیال زندگی اونقدرم مهربون نبوده با من. اینا تازه روزای خوبمه. روزایی که پول بیشتری داریم، دغدغه‌هام شیرین‌تر شدن، و کارهای بیشتری برا انجام دادن دارم‌.

علاوه بر اینها به قدر بچگیام منفور نبودم و طرد نمیشم!

اون دخترکوچولویی که قبلا بودم ، انقدر اذیت شده که تصورش هم میکنم اشک تو چشمم جمع میشه. تنها تصویری که میاد تو ذهنم یه دختربچه‌اس به لب‌های آویزون چشمهای متعجب و چهره‌ای بسی محزون. انگار با چشمهاش داره میپرسه چرا؟

 البته خیلی بلاها میتونست سرم بیاد و نیومد. مثلا مورد تجاوز واقع نشدم، آسیب بدنی ، کتک... فقط روحم آزرده شد.

شبیه یه سیب که ظاهرش خوبه اما داخلش کاملا پوسیده و خراب شده. 

در مورد پدر و مادرم ، خیلی حس زرنگی میکردم که میتونم تشخیص بدم حق با کدوم طرف ماجراست! اما کورخوندم.

من به حماقت خودم اقرار میکنم.

و امیدوارم یادم نره.

بکم به خودم محبت هم بکنم .

منِ عزیز ! باور نکن دوست داشتنی نبودنت رو. تو درست به قدر همون کسی که واقعا هستی لایق دوست داشته شدنی.

دوست داشتنت اونقدرم کار سختی نیست.

لازم نیست خشم، مهربونی، بدخلقی یا هر حس دیگه‌ایت رو بپوشونی تا دلچسب باشی.

تو ارزشمندی درست به اندازه همه آدمهای دیگه .

و تو لایق چیزهایی که بدست میاری هستی‌.

اینکه داری تمام تلاشت رو میکنی که زندگی بهتری برا خودت بسازی خیلی محترم و جذابه ادامه بده و کم نیار‌.

 

۷ سال دیگه!!!!

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۰ | 11:21

بهش گفتم :《امیدوارم ۷ سال آینده هرجا که هستی

به پشت سر که نگاه کردی 

کیف کنی》

همین حرف باعث شد اشک تو چشمم جمع بشه!

حتی نمیدونم چرا.

دلم میخواد سفت در آغوشم بگیرمش و زمان که رفت جلو منم با اون جلو برم.

 

بچه‌ و شوهر

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰ | 21:31

چقدر سر کردن با بچه سخته!

هی بخوای بهش یاد بدی ، از سرعت یادگیریش دلسرد نشی و باز بهش یادبدی...

سروصداها خستم کرد.

اگه شوهر و بچه داشتم چکار میکردم؟ حس میکنم خیلی خسته میشدم.

البته من عاشق بچه‌ام اما تحملم زیاد نیست. وقتی سروصدا زیاد باشه بعدش نیاز دارم به ساعات بیشتری سکوت.

یکم از فانتزی‌هام درمورد ازدواج بگم

شوهرم نه زیادی رمانتیک باشه ، نه بی احساس.

نه مغرور نه بی عزت نفس!

نه ازم سر باشه نه من از اون.

باهم رفیق باشیم.

همدیگه رو کنترل نکنیم، نیاز نباشه بهش بگم واسم وقت بزاره بهم محبت کنه یا وظایفشو بهش یادآور شم.

خب تا همینجاش بنظر محال میرسه؛ پس بیخیال...

اگه آدم به اون سطح‌های بالای انتظاراتش نرسه، چه به سرش میاد؟

 

جنس مخالف شیطون شاخدار یا یه بنده خدا

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۰ | 15:6

قبلا فکر میکردم جنس مخالف لولوخرخره‌اس! آدمهای بی قلب ، ناانسان ، سوءاستفاده‌گر ، بی رحم...

اما وقتی با آقای الف اشنا شدم دیدم نه اونطورام نیس.

نه که همه مثل هم باشن و نه اینکه همه روابط اوکی باشن!

فقط اونقدرم مطلق بد نمیدونم.

هرچیزی میتونه آسیب زننده باشه، حتی همون کارد میوه خوری!

و حتی ازدواج هم اثرات خاص خودش رو داره.

من فقط با رابطه جنسی خارج از ازدواج مخالفم .

اونم نکه بخوام برا بقیه تعیین تکلیف کنم.

فقط برای خودم و همسرآینده‌ام نمیپسندم. البته از متاهل‌هایی که روابط موازی دارن خوشم نمیاد.

چه دیدهای عجیب و غریبی آدم تو زندگیش داره و رفته رفته تغییر میکنه.

یه سوالاتی ذهنم رو مشغول کرده؛ آدمها چرا بهم خیانت میکنن؟ اگه کسی بهش خیانت شد، چکار باید انجام بده؟ برخوردش چطور باشه؟ و چطور از خیانت جلوگیری کرد؟

سومی سوال مضخرفی بنظرم میاد چون بنظر اجتناب‌ناپذیره(چه ترسناک) و یکم از دید کمال‌گرایانه و بی عیب و نقص خواستن ، نشات میگیره.‌

بهرحال باز ذوق دغدغه هامو دارم

مثل اینکه دارم یکم زندگی میکنم

گریز خواب

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰ | 9:12

رابطم با آقای الف مثل قبل شد . و خب احساساتم کم نیست بهش. خیلی دوست دارم زودتر ببینمش. باهم یه عالمه راه بریم. البته انقدر همه چیز گرون شده ، خوراکیای خوشمزه رو تا حدی باید قیدشو بزنیم.

من از رابطه طولانی میترسم. میترسم دیر بفهمم برا هم مناسب نیستیم. وقتی که یه بخش زیادی از زندگی همو تشکیل دادیم، موقعیت های دیگه رو رد کردیم، یه وقتی بفهمیم که حتی با جدا شدن باز ردش بمونه همیشه.

یکم هم میترسم که مناسب هم باشیم. اونوقت اختلافات رو باید حل کرد! این سخت تر از اینه که دمت رو بزاری رو کولت و بری. و سختی دیگش اینه که کاملا وفادار بمونی. سختی سوم جهیزیه‌اس!

از اون مدل دخترام که خیلی از این کلمه بدم میاد. اما خب حقیقته. چطور زندگی مشترک تشکیل بشه بدون وسایل؟

قیمت‌ها که وحشتناکن، پدر و مادر من هم یه پول هایی پس انداز کردن اما شاید باهاش فقط بشه بشقاب خرید!

الآن خیلی زوده به جهیزیه فکر کردن اما حداقل پولش رو داشته باشم خوبه.

خودم کار کنم و اونقدر پولدار شم که علاوه بر خونه و ماشین یه عالمه هم پول داشته باشم.

یذره واسم سخته پولامو رو هم بزارم و ببینم خیلی آدمهای دیگه محتاج یه ذرشن!

احتمالا هیچوقت خیلی پولدار نشم.

چقدر خوشکل که جای خشم نسبت به پدرم یا نگرانی واسه مادرم، نگران زندگی خودمم😍

حتی فکرشو هم نمیکردم بیخیال اون قضیه بشم!

در اصل دلم نمیخواست کنار بیام چون دوست نداشتم واسه من هم پیش بیاد. فکر میکردم هرچقدر بدتر برخورد کنم به همه دنیا فهموندم که نباید به من خیانت کنن.

نکته سخت اینه که نمیشه یه ذره هم انتظار داشت چیزهای ناخوشایند پیش نیان و نکته سخت دیگش اینه که تو اغلب موارد باید مسائل حل بشن تا رابطه تموم .

بهرحال چطور میشه شوهر خیانت کار رو دوست داشت و کینه ای نداشت ازش؟

 

اصلاح

توسط Bluepetus | شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۰ | 20:41

من و باش که میخواستم پدرم رو بگذارم خانه سالمندان...

با دیدن پیرمردها تو اون حال غریب قلبم مچاله شد.

راستش الآن نوشتمش خیلی رقت‌انگیز بنظر اومد، اما من میخواستم اینجوری به نوعی انتقام بگیرم یا حداقل خودم رو قانع کنم که پدرم هم روزهای سخت خواهد داشت..‌.

اما نه ، من اول باید خودم رو نابود کرده باشم تا بتونم انقدر سنگدل باشم.

 

چقدر زندگی عجیبه 

پدر من نه پدر خوبیه نه پدر بدیه 

بهتره مواظب انسانیتم باشم.

۴ساعت و نیم مانده به کلاس

توسط Bluepetus | شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۰ | 3:21

با آقای الف تا حدی آشتی کردم. راستش با هر دعوا من به تموم کردن رابطمون فکر میکنم و غصه میخورم. یعنی تا چیزی پیش میاد میگم خب اینجا همون جاییه که باید برگردم.

اما اون ... نمیدونم ؛ شاید اونم مثل من باشه.

بهرحال تلاش میکنه ، خیلی سعی میکنه دعوا رو تموم کنه.

فکر میکنم یکم عجیبه تلاشم برا تموم کردن رابطه ! شاید باز از کمال طلبیم نشات گرفته باشه . به مشکل که میخوریم میگم خب ما عالی نیستیم پس بهتره تموم شه.

بهرحال الان آقای الف توی قلبم به آرامی در حال خوابه و من از درون حس پری میکنم . 

فکر میکنم دختر عمه دیگه‌ام هم بهم حسودی میکنه!

خوشکله خوش هیکله ، ازدواج کرده و خب هنر و اشتغال خاصی نداره ولی طبق طبق ادعا!

تحقیر من واسش کار اسونیه ، اینکه به دخترعمه دیگم اشاره کنه که این دیوونس...

مخش تاب داره...

راستش هرطور فکر کردم دیدم رفتارم کاملا نرماله‌.

حتی ینفر ابراز محبت کرد بهم و گفت دوست داشتنی ام ، اما دخترعمه هام دوستم ندارن!

نه تنها اونها باز هم هستن کسایی که دوستم نداشته باشن.

مامانم میگفت حسادته من فکر میکردم توهم زده تا اینکه به مشاور مختصری از یه اتفاقو گفتم و وقتی گفت حسادت دیگه قبولش کردم.

راستش من دختر خیلی عادی ای هستم . نه خیلی باهوش ، نه خیلی خوشکل ، نه خیلی عاقل...

نه پولدار ، نه موفقیت چشمگیر...

هیچ

من کاملا عادیم . فقط شاید کمی ظاهر مهربون تری بگیرم به خودم. پس خیلی عجیبه که کسی بهم حسادت کنه!

حتی حسادت هم نباشه ، این رفتارهای نامهربون ، عجیبن.

 

پدر چرت و پرت گو

توسط Bluepetus | جمعه بیست و سوم مهر ۱۴۰۰ | 20:21

تا وقتی پدرم دهانش بسته است عیب و هنرش نهفته اس.

رفته از خاله مامانم عکس گرفته بعد الان میگه من که اهل عکس نیستم و فلان !

یعنی صبر آدم رو لبریز میکنه 

ایش

روانم رو بهم میریزه

و باز هم کسی را از دست خواهم داد

توسط Bluepetus | جمعه بیست و سوم مهر ۱۴۰۰ | 12:27

روابطی که فکر میکنم خیلی دوام دارن ، گاهی چقدر مختصرن !

مشکلاتی که برا ۳سال بعد ، ۵سال بعد یا حتی ۱۰ سال بعد نگرانشون بودم ، انگار هیچوقت قرار نیست اتفاق بیوفتن.

نمیدونم من لجبازم و یک دنده یا شجاعم و از روابط سمی بیرون میام ؛ هرچی هست نمیخوام هیچ کسی رو از دست بدم.

آقای الف عذرخواهی کرد و بعدش از من توقع عذرخواهی داشت . بعد از اینکه گفت اعصاب تو رو ندارم ، چن ساعت به پیامهاش جواب ندادم سین هم نکردم ، و این خیلی ناراحتش کرد. اما من حاضر نیستم بخاطر جواب ندادنم عذر بخوام ، چون اون باعثش بود.

بهرحال این بازی برای من دو سر باخته.

حس میکنم هیچوقت آمادگی ازدواج رو هم نخواهم داشت.

فکر میکنم اگه باهم مجازی صحبت نمیکردیم و رابطمون جدی تر بود جای اون جمله شاید یه سیلی میزد بهم یا هر رفتار فیزیکی دیگه .

بعد هم من قهر میکردم . اونم میومد دلجویی عذرخواهی میکرد و توقع داشت هم من سیلی بخورم و هم عذرخواهی کنم!

نخیر آسون نیست واسه من.

در این بین من درست و غلط رو هم چندان از هم تشخیص نمیدم فقط فکر میکنم این عذرخواهی من رو به خودم مدیون میکنه.

کاش این چیزا پیش نمیومد.

کاش همش باهم خوب بودیم.

هرچند کم هم باهم دعوا نکردیم تاحالا.

اما خب هر چی بیشتر میگذره بزرگتر میشه و دلخوری ها عمیق تر.

راحت تر بهم توهین میکنه، تخریبم میکنه و من بیشتر کینه به دل میگیرم.

شبیه ازدواج شده.

من رو یاد پدر و مادرم میندازه و هر زوج دیگه ای که میشناسم.

نمیخواااام این وضعو

اون عزیز دل من بود...💔

کمی ترسیده

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 18:33

اگه تا آخر عمرم آهنگ های عاشقانه واسم بی مخاطب بشن چی؟

اگه ۳۰ سالم که شد ، امیدم به ازدواج رو از دست دادم ، مردای متاهل فامیل و آشنا بهم پیشنهاد بدن چی؟

اگه بدون اینکه عاشق بشم ازدواج کنم چی؟

اگه ازدواج کنم ، درست مثل آقای الف که راحت میگه اعصابتو ندارم ، محبت و احترام بینمون بشکنه چی؟

یعنی باید قید الف رو بزنم؟

خب یکم ترسیدم از زندگی .

حس غریبگی میکنم با همه اطرافیانم .

دلم یه گیاه یا مثلا یه حیون بیتفاوت مثل لاک پشت میخواد. که همه محبت هام و بدون ترس بهش بدم و ازش انتظاری هم نداشته باشم. مسلما دلم رو هم نمیتونه بشکنه.

خب تا اینجا که زندگی واقعا نفس گیر بوده واسم . ببینیم چطور پیش میره...

زنده اما ماهیتا نیمرگ

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 17:21

قلبم مچاله شده.

شبیه یه درختم که ریشه هاش توی آبه اما به هیچ جا وصل نیست.

آقای الف ! 

اگه اونم از زندگیم بره ، اوضاعم سخت تر میشه ...

یعنی دوستامم دلشون واسم تنگ نمیشه خیلی.

باهاشون که حرف میزنم نه درد و دلی نه تعریفی ... فکر میکردم اگه از مشکلاتم حرف بزنم آدما من رو واقعی تر میبینن ، دوستیمون محکم تر میشه... اما اینطوری نشد.

هربار باهاشون صحبت کنم ، کل صحبت حول مشکلات منه و بس! انگار میخوان راه حل بدن و برن ...

مامانم ... بنظر میاد دوستم داره اما حس میکنم نداره!

من یه دختر گمشده ام!

دارم کتاب "اختراع انزوا" رو برای بار چندم میخونم .

آخرین بار برا اینکه بالاخره تموم کنم و بزارم کنار . البته نصفه رها شد باز .

اما اینبار چون فکر میکنم ناخواسته شبیه شخصیت داستانم.

یعنی ناخواسته برا خودم انزوا اختراع کردم .

دوستی ها و روابطی که با چنگ و دندون نگه داشته بودم رو دارم خدشه دار میکنم. حقی هم دارم ها اما خودم رو سرزنش میکنم که چرا مثل قبل بیخیال حق خودم نمیشم.

آقای الف ! چقدر راحت میگه اعصابمو بهم ریختی ، اعصابم و داغون کردی ، اعصاب تو رو ندارم....

چقدر غرورم کمه !

با شنیدن این حرفا نباید اصلا باهاش صحبت میکردم.

هر وقت رابطمو باهاش تموم کردم نه تنها وارد رابطه دیگه ای نمیشم بلکه قید ازدواجو هم میزنم.

لعنتی اون لباسه ، چقدر قلبم رو آزار میده.

اون همه حرص خوردم چرا بقیه به آرزوهای من رسیدن اما من نه ! الآن با اون مسائل تا حدی کنار اومدم اما دیگه رویا و انگیزه ای مثل قبل ندارم واسشون .

این لباس هم همینطور بود.

دیگه دوستش ندارم .

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 15:23

یه قسمت سریال مام شیرینی و شیر و شکلات ...

خب حالم بهتره 

هی دستم میره که پیاماشو سین کنم، جمله 《اعصاب تو رو ندارم》رو به خودم یادآور میشم و دستمو با سختی عقب میکشم.

چقدر زیبا که درست و غلط و از هم تشخیص نمیدم .

نمیدونم مشکل از اینه که اون سعی میکنه کنترلم کنه ؟ یا مشکل از من هست که میترسم آدمهارو از دست بدم و با عمل به حرفاشون و درخواست ها و ... میخوام محبتشون رو بخرم. بعدش هم حس میکنم افسار زندگیم تو دست یکی دیگس. تصمیم گیری هام وابسته به بقیه شده.

بهشون پیام میدم یا مثلا با مامانم صحبت میکنم که موهام کوتاه کنم یا نه ؟

مشورت خوبه ها ولی جدیدا حس میکنم اگه اونا تاییدم نکنن کاری نمیتونم انجام بدم. نیاز دارم یه جاهایی رو خودم تنها برم. یه کارهایی رو خودم تنها انجام بدم بلکه بتونم به قدرت انتخابم ایمان بیارم.

هربار میخوام پریود شم اعصاب و روانم بهم میریزه و بیشترین دعواها رو با ادمهای اطرافم این موقعیت میکنم البته ناگفته نماند که کل ماه دارم پریودو بهانه میکنم !

دلم نمیخواد وابسته و تابع آدمهای دیگه باشم ، اصلا میدونید چیه؟

هفته دیگه موهامو کوتاه و رنگ میکنم !

اونجوری که فکر میکردم من رو به وجد نیاورد :(

آدم وقتی چیزی رو میخواد و عقب میکشه ، بعدا دیگه دلش نمیخوادش!

بخشی از خشمم به این خاطره که من پیرهن مردنه دوست داشتم وقتی نوجوون بودم ، اونموقع مد نبود . و من دوست داشتم لباسای ساده و البته نه خیلی گشاد بپوشم .

مادرم مخالفت کرد و الآن هم مده هم زیاده و هم چند روز پیش خودش خرید !

قلبم یجورایی له شد !

لعنت به من که به حرف بقیه گوش میدم !

آقای الف همش دلش میخواد به حرفاش گوش بدم و من نمیخوام چنین موجودی باشم . نمیگم سرخود ولی اگه بقیه واسم تصمیم بگیرن ، چطوری مسئولیت زندگیمو به دوش بکشم؟

خیلی عصبانی و غمگینم :(

 

مخروبه ای به نام من

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ | 13:38

اقای الف باهام بحث کرد سر لباس ، من رو قانع کرد که لباسی که انتخاب کرده بودم چندان مناسب نبود. خودم هم زیاد اصراری نداشتم رو اون لباس ، حتی بیشتر انتخاب مامانم بود.

و بعد نظرم رو عوض کردم رو لباسی که آقای الف نظرش بود و مامانم هم باهاش موافق بود. اما از هردوشون عصبانیم.

از اینکه کاری انجام میدم که مورد تایید اونهاست، عصبی میشم.

این خشم واسم عجیبه. 

بهرحال آقای الف با فهمیدن حس و حالم و اینکه باهاش سرد هم صحبت کردم ، خیلی شیک نوشت : اعصاب تو رو ندارم!

از شدت غمم نگم...

راحت هم نیستم با گریه کردن . آخه به مامانم بگم چرا گریه میکنم؟

امیدهام به زندگی در حال حاضر به صفر میل میکنه.

نه به مادر پدرم دلم خوشه ، نه آقای الف ، نه دوستام ...

حتی دلم به خودمم خوش نیست !

پر از ضعف!

دلم گرفته خیلی...

کمال طلبی ، ذخیره باروت

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۰ | 10:34

با آقای الف صحبت میکردم ، داشتم میگفتم دوست ندارم توی زندگی مشترک کنترل باشه ، عشق باشه و تعهد و آزادی . اما اون مایل بود طرف مقابلش رو کنترل کنه و همسرش هم زیر زیرکی کنترلش کنه. 

اولش خیلی مصمم بودم رو حرفم که آزادی و عشق و تعهد کافیه . یکم که صحبت کردیم دیدم این واسه شرایطیه که هیچ نقص و مسائلی پیش نیاد .

یجورایی من یه زندگی بی عیب و نقص رو تصور میکردم و حتی بی مشکل بودنش بنظرم خسته‌کننده میرسید.

درنهایت متوجه شدم که کمال طلبی من وضعیت ناجوری داره.

روابط پایدار قرار نیس هیچ مشکل و بحرانی رو از سر نگذرونده باشن. درسته احترام مهمه اما با طرز فکر من با اولین بی احترامی باید جمع کرد رفت!

چقدر تفکرات خام و اشتباهی دارم .

خوشحالم متوجه این عملکرد ذهنیم شدم.

حالا وقتشه به خودم تمرین بدم .

صفر و صدی نباش خودم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 23:50

همه چیز داره میوفته روی دور باز :)

خانواده های سست امروز

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 18:36

فرض میکنم پدرم همه اون چیزهایی که ازش میترسم رو انجام داده باشه. بیخیال بابا ! تهش که چی؟ تهش اینه که آواره!خیابونا میشیم . اونقدرم شاید بد نباشه . پس ریلکسسس

به کار و زندگیت برس خودم

دیدی انقدرم ترس نداشت؟

هر چیزی بخواد اتفاق بیوفته ، میوفته . تو خیلی کوچولو تر از اونی هستی که بتونی جلوش رو بگیری . پس زندگیتو کن

جوونیتو کن. اصلا فرض کن یه مدت تو این خونه مهمونی

دردها و غمهاشون بزار برا خودشون بمونه

لعنتی چقدر زندگی سخته:(

 

استرس و غروب

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 17:30

خب خیلی وقته از پدرم حرص نخوردم. الآن دیگه وقتشه

پدر بنده چن روزیه با دوستش رفته سفر . اره همون سفری که با ما بزور میاد و کلی از قبلش تا وقتی برسیم خونه بهانهگیری و دعوا راه میندازه !

مادرم انگار از پدرم طلاق عاطفی گرفته و حتی بهش زنگ هم نمیزنه و جالب اینجاست که پدرم هم زنگ نمیزنه!

فقط میدونم که زندست چون توی گروه هایی که عضوه پیام میزاره.

جونم واستون بگه حس میکنم این آرامش قبل از طوفانه .

و چن تا سناریوی ناخوشایند تو ذهنم مرور میشه . مثلا یکیش اینه که همسر دوست بابا به مامان زنگ بزنه و بگه اون دونفر ازدواج دیگه ای داشتن یا به هرصورتی تعهد ازدواج اولشونو به شدت شکستن.

اینم از موضاعاتیه که بهم ربط نداره .

اما مضطربم ، و این استرس و اضطراب به غروب پاییزی‌ای که زودتر داره اتفاق میوفته هم مرتبطه.

من استرس دارم . چرا پدرم یکم قابل پیش بینی و امن نیست؟🥺

کمی برون از پیش

توسط Bluepetus | سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ | 12:23

حال و هوای نوشته های اولم چقدر با نوشته های آخرم منفاوته. حتی با خوندنشون هم اون حال و هوا واسم تجربه میشه باز. از خشم و انزجار لبریز بودم ،برای مادرم و خودم بشدت دلم میسوخت و کل زندگیم تعطیل بود !

نمیدونم شروع شدن کلاسا این ارمغان رو اورده یا اینکه برای مادرم هم تقصیر قائل شدم !؟

اما روند بهبودی حالم قبل از شروع کلاسها شروع شده بود.

آقای الف قلب من بود . هر وقت از زندگی تهی میشدم ، خون رو تو رگهام جاری میکرد. امروز روزیه که حداقل ۶۰درصد دغدغه هام دقیقا مربوط به خودمه.

و جنگیدن هام برا خودمه . 

حس همدلیم کم شده و بخاطرش احساس گناه میکنم . چون من عادت داشتم با غصه خوردن برای غصه های احتمالی مادرم دینم رو بهش ادا کنم .

درسته احساس گناه میکنم اما احساس درستی نیست.

رابطه مادر و دختری ما یکطرفه شده بود !

اونقدر که من خودم رو شرحه شرحه میکردم بخاطر مادرم ، اون یذره هم دغدغه من رو نداشت !

داشت ها. اما خیلی جا ها من رو زیر پا میذاشت .

اونقدرم آدم بدی نیست ها . شاید همین الآن از خیلی از مادرها بهتر باشه .

فقط وسواس عالی بودن داره . میخواد همه اطرافیانش عالی و بی نقص باشن . و ناآگاهانه من رو به سمتی سوق داد که غصه خوردن و خشمگین بودن بخاطر چیزی که مادرم ازش ناراصی بود ، شد رکن اصلی زندگیم .

از اون ترسناکتر اینه که کافیه بگه فلان چیزو دوست داره یا فلان چیزو دوست نداره . اولش من تو ذهنم میگم نخیرم فلان چیز خوبه مثلا... اما کم کم به خودم میام میبینم منم دیگه اون چیز رو دوست ندارم . بعد از مدتی ممکنه نظر مامانم عوص شه ، و فکر میکنید چی میشه؟؟؟

در کمال ناباوری باز من با مادرم همجهت میشم !

اینا دست من نیست خیلی . یا اگه هست نمیدونم هنوز مشکل از کجاست.

فقط میدونم اگه با کاری مخالف باشه واسه من بیش از حد دشواره که انجامش بدم . حتی اگه خرید یه رژ باشه !

قصدم این نیست که نسبت به نظرش بی اهمیت باشم . فقط میخوام هوشیار باشم و خودم انتخاب کنم .

بهرحال این واسم فوق العادس که به این چیزها فکر میکنم :)

 

 

وقتی بزور میخوای محبوب دل همه باشی

توسط Bluepetus | دوشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۰ | 21:11

دارم فکر میکنم علائق من چی هستن واقعا ؟

چند روز پیش داشتم به مادرم میگفتم به فلان دوستم بخشی از حسای ناخوشایندمو گفتم ، اونم گفت اون تنها دوستت بود که از اول ازش خوشم نیومد!

دارم فکر میکنم چقدر تحت تاثیر مادرم هستم !

قبلترا وقتی مامانم میگفت چندان از این دوستم خوشش نمیاد ، شاید ناخوداگاه خودم رو قانع کردم که اون آدم به قدر کافی خوب نیست . 

ماه پیش برای خرید رفته بودیم . به دوستم گفتم فقط کافیه لباس چشم مامانمو بگیره. دیگه کار تمومه ! و خب اونموقع به شوخی و رک بودن این حرف رو زدم اما انگار تا اون روز متوجه نبودم که چقدر سلیقه مامانم سایه انداخته روی زندگی من !

من کیم ؟

چی دوست دارم ؟

افکارم ، عقایدم ، اصلا شخصیتم چطوریه ؟

انگار بیش از اندازه سرکوب شدم !

چند وقتیه با مادرم به خوبی قبل رفتار نمیکنم ، قربون صدقه نمیرم ، اون همه مهربونی یکطرفه رو کنار گذاشتم . مادرم هم اینو متوجه شده . و منبعش که یه مشاور بود رو به شدت مورد سرزنش قرار داد . و من مرددم دوره جدیدی با اون آدمها بگذرونم یا درسا و کارهامو بهونه کنم !

میترسم که بخاطر رضایت مامانم از منِ واقعیم خیلی دور بشم.

مدام دنبال رضایتشم . حتی اگه پدرم کاری کنه که بدونم مادرم ناراضی میشه ، مضطرب و خشمگین میشم و میخوام پدرم رو هم به خواسته مامانم نزدیک کنم !

فکر نمیکنم آگاه باشه از رفتارها و تاثیرش روی من . فقط نهایت تلاشش رو میکنه تا همه چیز عالی باشه ، من بهترین باشم ، خیلی بدرخشم ... یجورایی انگار کمال طلبه . اگر به این خاطر باشه منم مادری همین شکلی میشم:(

نکنه منم ناخودآگاه چنین رفتاری با فرزندم انجام بدم؟

چقدر ما آدمها شناخت کمی از خودمون داریم ! و با چه جراتی آدمهای دیگه رو قضاوت میکنیم !!!!!

خستگی خوشایند

توسط Bluepetus | یکشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۰ | 16:59

خب مثل اینکه هیچ حسی به آقای ی ندارم . فقط خیلی میترسیدم از این موضوع . یجورایی حسم به آقای الف هم زیاد نیستا ولی خب حدود ۶تا از ۱۰ تا دوستش دارم. آخیش:)))

من از خودم متشگرم که امروز انقدر سخت کار کرده و اینهمه چیز یاد گرفته و انقدر خسته شده.

امیدوارم در آینده نه چندان دور برای کار سفر کنم به یه شهر ساحلی مخصوصا شهرای جنوب کشور.

خیلی خوشحالم که دارم تلاش های مفید میکنم ، شخصیتم رو بهتر میکنم و خودم رو بهتر میشناسم .

البته ناگفته نماند که خیلی خودم رو کم میشناسم

 

روزهای پاییزی

توسط Bluepetus | شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰ | 17:6

به دوستام که پیام میدم ، نه اونقدر  سرد برخورد میکنن که متوجه عدم تمایلشون شم و نه اونقدر گرم که خوشحال باشم از داشتنشون .

من دنبال احوالپرسی و خوش و بشم اما بحث میره روی مسائل من و راه حل اونها !

یه دوست دیگمو هم یطور دیگه از دست دادم . یجورایی باهاش شبیه مامانم رفتار میکردم . حرفهای غیرمنطقیشو تایید میکردم و خودم رو قانع میکردم که درستن. دائما پشت سر آدمهای نزدیکش بدگویی میکرد و بعد برا تولدها چنان پست آتشینی میذاشت که متعجب میشدم . من حتی به واسطه بدگویی هاش از تعدادی از اون آدمها بدم اومده بود ولی اون باهاشون خیلی خوب رفتار میکرد و حتی اونها رو انتخاب میکرد !

من حسودی نمیکردم اما عصبانی میشدم.

هیچی بروز ندادم تا سبک بدی هاش سنگین شد. اونوقت بهش رک دیدم رو گفتم . بهرحال بنظر نمیاد رابطمون خوب خوب بشه ، شاید نه فعلا .

هوا داره خیلی سرد میشه . من هوای کمتر سرد رو تصور میکردم . بهرحال فردا منم و اتوبوس و هنذفری !

همونطوری که منتظرش بودم :)

قبلا در تلاش بودم بدرخشم ، زیباترین باشم ، باهوش ترین ، موفق ترین ..‌.

بعد متوجه شدم کمال گرا یا کامل‌گرام . یعنی همه چیز باید عالی و کامل باشه. و یجورایی فکر میکردم آدمها با استعداد یا بی استعداد به دنیا میان. و سعی میکردم خودم رو باهوش و بااستعداد نشون بدم و ببالم به خودم . ناگفته نماند که گاهی با شکست های کوچیک چقدددر احساس داغون بودن میکردم!

فهمیدم باید تفکرم رو عوض کنم . 

《سعی نکن عالی باشی . فقط تلاش کن یادبگیری》

《  Don't want to be perfect. Just try to learn》

این بهم اعتماد بنفس میده . الآن کمتر نگران بلدنبودنم . 

پیش به سوی بهتر شدن😍

همه چیز واقعیست

توسط Bluepetus | پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 13:28

هر چی اینجا مینویسم کاملا واقعیه .

یجورایی شبیه درد و دل کردن با یه دوست خیلی صمیمی که البته بعد از تعریف کردن ، وحشت نمیکنم .

شاید زندگی من از بیرون مخصوصا ، خوب دیده بشه یا حداقل انقدر بد بنظر نیاد اما چیزی که دردناک میکنه زندگیمو ، واکنش‌های خودم هست. شاید خیلی از آدمهای دیگه تجربه خیانت یکی از والدینشون رو داشته باشن ، اما این تجربه واسه من خیلی سخت و دردناک بود چون من احساسات زیادی رو چه قبل و چه بعدش تجربه کردم .

عادت های غلطی داشتم و تربیتی که باعث میشد بیشتر آسیب ببینم . من با دردهام سعی میکنم مواجه بشم و با بهتر شدن شناختم از خودم ، آدم بهتر و قوی تری هم میشم .

یه درس مهمی که اخیرا گرفتم اینه که اولویتتون خودتون باشید ، حتی اگه میخواید کسی رو نجات بدید ، اول خودتون رو نجات بدید .

 

کمی بهتر از اخیر

توسط Bluepetus | پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ | 11:2

دو روز پیش متوجه شدم مامانم حالش خوب نیست.میل گریه داشت و شدیدا مضطرب بود. البته چندان هم غیرطبیعی نیست ؛ یکی از آدمهایی که پدرم بهشون ابراز علاقه و پیشنهاد و... میداد خونه مادربزرگم میمونه و مادرم هم برای مادرش نگرانه که کمردرد داره و هم بخاطر اون آدم احساس ناامنی، خشم و... رو تجربه میکنه .

من نخواستم مامانم باهام درد و دل کنه و وقتی متوجه شدم حالش خوب نیست فقط نشستم کنارش و از چیزهایی که جالب بود واسه خودم ، صحبت کردم . کنارش بازی اینترنتی بازی کردم و خلاصه جای اینکه حال من هم بد بشه و دچار احساسات مخرب بشم ، حال اون رو هم مثل حال خودم خوب کردم. و چقدر افتخار میکنم به خودم. بالاخره دارم قلق یه چیزایی رو بدست میارم. 

دیروز رفتم شرکت و آقای ی بهم کار یاد میداد ، با فاصله کم از هم می ایستادیم ، تو چشماش نگاه میکردم و حرف میزدم ... هیچ چیز باعث نشد مثل قبلا قلبم خودش رو به در و دیوار سینم بکوبه !

کاملا ریلکس و عادی .

قبلا لپ‌هام داغ میشد و خون با شدت جریان پیدا میکرد . قبلا از ترس اینکه چشمام همه چیز رو لو بدن به چشماش نگاه نمیکردم . 

خب هم خوشحال شدم و هم ترسیدم . ترسیدم که قلبم هیچوقت اونقدر بی قراری نکنه ، ترسیدم وجودم یخ بسته باشه و دیگه هیچ عشقی بیدارم نکنه .

شاید بگید مگه عاشق آقای الف نیستی؟

نمیدونم حسم بهش چیه ؛ عشقه یا وابستگی ، هرچیزی هست قبلا تجربه نکرده بودم این حس رو . یه شخصیه که از خودم به من نزدیکتره . بهش اعتماد دارم ، جلوش نقش بازی نمیکنم.

فقط مسئله اینه که بیشتر رابطمون مجازی گذشت ، نمیدونم تو دنیای واقعی چقدر همه چیز خوب باشه ، مثلا یادم میاد یکم خجالتی بود ، در مقابل غریبه ها گاهی اعتماد بنفسش کم بود ، و گاهی مایع سفید و مختصری گوشه لبهاش ظاهر میشد (از گفتنش حس خوبی ندارم اما ذهنمو گاهی درگیر میکنه) 

و خب خصلت های خوبش ، نسبت بهش حس امنیت دارم ، اعتماد دارم ، میتونم بهش تکیه کنم ، خسیس نیست ، صلاحمو میخواد و برای پیشرفتم کمک میکنه ، نه اونقدر ابراز علاقه میکنه که حس کنم تکه زبونشه و نه اونقد  کم که عقده شنیدنش رو داشته باشم . نه اونقدر قاطع و جدی که بترسونتم و نه اونقدر منعطف که دل بزنه .

نیاز دارم حداقل ۶ ماه با آسودگی بیشتر باهم رفت و آمد داشته باشیم ، حتی خانوادگی .

قلب دیوونه من چقدر عاقل شده ! 

جا نزن

توسط Bluepetus | دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ | 21:36

امروز روز عجیبی بود واسم .

یکی از مهمترین آدمهایی که بابام بهش پیام های خاص داده بود رو دیدم. قبلا میدید منو کلی ذوق میکرد و میگفت دلتنگمه امیدوارم اونقدر شرمگین و پشیمون باشه که انقدر سرد رفتار کرد. دیدنش راحت تر از چیزی بود که فکر میکردم .مخصوصا به لطف کرونا از بوس و بغل خبری نیست و بنابراین آدم راحت تر از کسی که دوست نداره فاصله میگیره.

حقیقتا حسرت میخورم که عمم ، عمه ی مهربون و خیرخواهی نیست. اون یکی از بزرگترین شکست های زندگیمه .اون میتونست خیلی حضور قشنگی داشته باشه تو زندگیم و خب چون خواهربابام هست ، پدرم هم بهش نظر نداره و آدم خیالش راحته. این شاید بنظرتون مضحک بیا ، میدونم . اما اگه میدیدید تا چه شعاعی و به چه آدمهایی که پدرم نظر نداشته بهشون و تلاششو نکرده ، به من حق میدادید .

چالش بعدی دیدن آدمهایی هست که چالش های غیرمستقیم زیادی باهاشون داشتم.

و چالش سوم...

من سن کمی داشتم صورتم پر از مو بود و از آقای ی خوشم میومد . اون از یکی دیگه خوشش میومد و همه اینو میدونستن ، بعد من بزرگ شدم عاشق کس دیگه ای شدم و اون رابطشو به پایان رسوند.

انگار خدا میخواست کسی وارد زندگیم شه که آقای ی نتونه جایی داشته باشه. نکته جالبش اینه که نستی که آقای ی با من داره ، نسبتیه که پدرم با مادرم داره .

و این یه نشونست ، که بابونه جون این آدم ، آدم تو نیست !

خب تا جایی که فهمیدم حسم نسبت به آقای ی خیلی خیلی کمتر از گذشتست ، فقط اون اول که خبری شد ازش ، هیجانات عجیب و شدیدی داشتم . یجور اضطراب...

اینروزا بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم یه ازدواج پرمحبت و آروم میخواد. چون میترسم سنم بالا بره بعد چنگ بزنم به ازدواج دیگران ...

خوب دارم از پس زندگی برمیام .

کمی احساس ضعف میکنم اما سرپام:)

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .