بعضی وبلاگ ها کامنتشونو یجوری محو کردن، بستن، خلاصه یکاری کردن نشه باهاشون حرف زد. بعضیها هم میان میخونن نظر میذارن اما من یذره هم چیزی ازشون نمیدونم.
یه جا ارتباط هست، اطلاعات نیست ، یه جا اطلاعات هست ارتباط نیست!
تا الآن به مکمل بودن این دو عزیز دقت نکرده بودم
مثلا حس من به آقای ی به این علت بنظرم عشق نبود که اطلاعات مختصر بود اما هیچ ارتباطی نبود.
یه اعتراف هم کنم ...
من تا حالا به آقایونی که از قد کوتاهتری داشتن حس پیدا نکردم!
یعنی آدم باید حتما اول ازم بلندتر باشه، تا بعد ببینم ازش خوشم میاد یا نه!
راستش خوشم نمیاد به ظاهر آدما توجه کنما! چون خودشون انتخاب نکردن.
یکم استرس دارم. این روزها حالم خیلی بهتر از قبله. اصلا باورم نمیشه چقدر حالم بد بود!
بمیرم برا خودم!
یعنی تنها کسی که نگرانم بود و مجبورم میکرد بعضی فعالیتها مثل ورزش و غذا و خواب داشته باشم، آقای الف بود!
یعنی مادرم، پدرم، دوستام...
هیچکسو نداشتم انگار!
چقدر دردناک آخه...
همین الآن متوجه تنهاییم شدم💔
بیخیال زندگی اونقدرم مهربون نبوده با من. اینا تازه روزای خوبمه. روزایی که پول بیشتری داریم، دغدغههام شیرینتر شدن، و کارهای بیشتری برا انجام دادن دارم.
علاوه بر اینها به قدر بچگیام منفور نبودم و طرد نمیشم!
اون دخترکوچولویی که قبلا بودم ، انقدر اذیت شده که تصورش هم میکنم اشک تو چشمم جمع میشه. تنها تصویری که میاد تو ذهنم یه دختربچهاس به لبهای آویزون چشمهای متعجب و چهرهای بسی محزون. انگار با چشمهاش داره میپرسه چرا؟
البته خیلی بلاها میتونست سرم بیاد و نیومد. مثلا مورد تجاوز واقع نشدم، آسیب بدنی ، کتک... فقط روحم آزرده شد.
شبیه یه سیب که ظاهرش خوبه اما داخلش کاملا پوسیده و خراب شده.
در مورد پدر و مادرم ، خیلی حس زرنگی میکردم که میتونم تشخیص بدم حق با کدوم طرف ماجراست! اما کورخوندم.
من به حماقت خودم اقرار میکنم.
و امیدوارم یادم نره.
بکم به خودم محبت هم بکنم .
منِ عزیز ! باور نکن دوست داشتنی نبودنت رو. تو درست به قدر همون کسی که واقعا هستی لایق دوست داشته شدنی.
دوست داشتنت اونقدرم کار سختی نیست.
لازم نیست خشم، مهربونی، بدخلقی یا هر حس دیگهایت رو بپوشونی تا دلچسب باشی.
تو ارزشمندی درست به اندازه همه آدمهای دیگه .
و تو لایق چیزهایی که بدست میاری هستی.
اینکه داری تمام تلاشت رو میکنی که زندگی بهتری برا خودت بسازی خیلی محترم و جذابه ادامه بده و کم نیار.