و خب گاهی خیلی راحت همون ذرات کوچیک خوشبختی رو باد میبره!
اعتمادبنفسم کم شده! کسی بیاد بگه تو فلان نیت بدو داشتی، یکم پافشاری کنه رو حرفش باور میکنم !
و چقدر غمگینم که نمیتونم خودم رو باور کنم و پشت خودم دربیام!
یعنی من پشت خودم نباشم کی پشتمه؟ معلومه که هیچکس!
یک ساعت پیش آماده خواب بودم و الآن با صورت اشکی دارم به این فکر میکنم که چرا وضعم اینه؟
به آقای الف انتقاد کردم در مورد درس و اینها، و نتیجش این شد که تا حرفی بزنم میگه میخوای من رو دعوا کنی، سرزنش کنی فلان!
این حرف رو معمولا پدرم به مادرم میگه اونم خیلی زود!
و مادرم شدیدا انکار میکنه حتی با پرخاش اما نهایتا متوجه میشم که همون دید رو داشته.
چقدر بد !
اگه منم همین عملکرد و داشتم و اون درست متوجه شده باشه چی؟
اما وقتی اون همین رفتارو داشت ، من بد برخورد نکردم، تهش بحث میکردم اما این شکلی رفتار نمیکردم.
دلم گرفته بهرحال...