دو روز پیش متوجه شدم مامانم حالش خوب نیست.میل گریه داشت و شدیدا مضطرب بود. البته چندان هم غیرطبیعی نیست ؛ یکی از آدمهایی که پدرم بهشون ابراز علاقه و پیشنهاد و... میداد خونه مادربزرگم میمونه و مادرم هم برای مادرش نگرانه که کمردرد داره و هم بخاطر اون آدم احساس ناامنی، خشم و... رو تجربه میکنه .
من نخواستم مامانم باهام درد و دل کنه و وقتی متوجه شدم حالش خوب نیست فقط نشستم کنارش و از چیزهایی که جالب بود واسه خودم ، صحبت کردم . کنارش بازی اینترنتی بازی کردم و خلاصه جای اینکه حال من هم بد بشه و دچار احساسات مخرب بشم ، حال اون رو هم مثل حال خودم خوب کردم. و چقدر افتخار میکنم به خودم. بالاخره دارم قلق یه چیزایی رو بدست میارم.
دیروز رفتم شرکت و آقای ی بهم کار یاد میداد ، با فاصله کم از هم می ایستادیم ، تو چشماش نگاه میکردم و حرف میزدم ... هیچ چیز باعث نشد مثل قبلا قلبم خودش رو به در و دیوار سینم بکوبه !
کاملا ریلکس و عادی .
قبلا لپهام داغ میشد و خون با شدت جریان پیدا میکرد . قبلا از ترس اینکه چشمام همه چیز رو لو بدن به چشماش نگاه نمیکردم .
خب هم خوشحال شدم و هم ترسیدم . ترسیدم که قلبم هیچوقت اونقدر بی قراری نکنه ، ترسیدم وجودم یخ بسته باشه و دیگه هیچ عشقی بیدارم نکنه .
شاید بگید مگه عاشق آقای الف نیستی؟
نمیدونم حسم بهش چیه ؛ عشقه یا وابستگی ، هرچیزی هست قبلا تجربه نکرده بودم این حس رو . یه شخصیه که از خودم به من نزدیکتره . بهش اعتماد دارم ، جلوش نقش بازی نمیکنم.
فقط مسئله اینه که بیشتر رابطمون مجازی گذشت ، نمیدونم تو دنیای واقعی چقدر همه چیز خوب باشه ، مثلا یادم میاد یکم خجالتی بود ، در مقابل غریبه ها گاهی اعتماد بنفسش کم بود ، و گاهی مایع سفید و مختصری گوشه لبهاش ظاهر میشد (از گفتنش حس خوبی ندارم اما ذهنمو گاهی درگیر میکنه)
و خب خصلت های خوبش ، نسبت بهش حس امنیت دارم ، اعتماد دارم ، میتونم بهش تکیه کنم ، خسیس نیست ، صلاحمو میخواد و برای پیشرفتم کمک میکنه ، نه اونقدر ابراز علاقه میکنه که حس کنم تکه زبونشه و نه اونقد کم که عقده شنیدنش رو داشته باشم . نه اونقدر قاطع و جدی که بترسونتم و نه اونقدر منعطف که دل بزنه .
نیاز دارم حداقل ۶ ماه با آسودگی بیشتر باهم رفت و آمد داشته باشیم ، حتی خانوادگی .
قلب دیوونه من چقدر عاقل شده !