کم کم دارم میرسم به مرحله چو "تخته پاره بر موج"
اگه بخوام بدون سانسور فکر کنم داغونم.
عمرم حس میکنم سر یه حرف پوچ هدر رفته
آدم رقابت نیستم. اصلا من و چه به آدمهایی با این ظاهر پراعتمادبنفس و خوشحال؟
میتونم منقبض و خشک باشم
میتونم متواضع و گرم باشم
اما رقابت؟
الف رو از دست بدم، چطور سر دوست داشتنی بودن با آدمهای دیگه رقابت کنم و ته این رقابت بشه یه ازدواج موفق؟
راه طولانی و ناهموار من بی حوصله و گیج و ترسیده
غبطه میخورم به آدمهای توی سریال
چطور انقدر بی پروا؟
چقدر خوب که چیزی برای جنگیدن دارن
خیلی وقته چیز خاصی برا جنگیدن ندارم جز بقا
نه ارزش خاصی نه ایدئولوژی خاصی نه حتی انقدر از کسی مطمئنم که روی بودن کنارش اصرار کنم نه کارم اونقدر برام مهمه و نه تشنه یادگیریم
فقط منتظرم تایم کاری تموم شه با سریال خودمو خفه کنم و فردا صبح خودم و بکشم تا سرکار
به این زندگی میگن زندگی سگی