امروز یه روز عالی و سپری کردم. با خودم فکر میکردم پاداش صبرم هست. روزهای سخت رو تحمل کردم و یه روز خوب اومد.
سعی کردم گاهی بشینم عقب و خانواده رو موقع حل یه کشمکش تماشا کنم. سعی کردم خودم و آزاد کنم و تلاشم برای کم کردن بار رو دوش بقیه به حداقل برسونم. خوب بود. وقتی دخالت نمیکردم مجبور میشدن باهم همکاری کنن، راه حل پیدا کنن. تکیه کردم بهشون اما ضعیف نبودم. خوش گذشت
همه چیز عالی بود. شبیه یه رویا...
آخر شب با الفم دعوا کردم ولی. گاهی برام غریب میشه. گاهی فک میکنم این حسن رابطه نتیجه عمل من بوده یا اون؟
دارم ازش دور میشم.
هیچ کسی و نمیشناسم. نگاه که میکنم یا جوون بی سر و پای آسمون جل لاابالی میبینم یا پسر هول ولی جذاب
الف پسر خانواده دار و متشخصی هست. اما مسئولیت گریز.
هول نیس اما نمیتونم به خیانت نکردنش تا ابد مطمئن باشم.
بحث هامون بد به بی راهه میره. و کینه رو دلمون تلنبار شده.
حال بدیه. بغض گلومو فشار میده.
الف هنوز برام الفه. گزینه اول و بهترین گزینه و گاها تنها گزینه
که عشق آسان نمود اول....
هیپوقت فکر نمیکردم دنیا قد دید من نباشه.
هیچوقت فک نمیکردم اصولی که روشون پافشاری میکنم درست نباشن
هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که تا این حد ارزشهام جابجا شده باشن!
آخ الفففففف
چقدر دلم گرم بودن بهش رو کم داره....