خواب دیدم مامانم داره با دخترهایی که ریلکس تر از من هستن بگو و بخند میکنه و حتی یه لحظه اصطلاحی که کمی پیش استفاده کرده بودم رو به زبون آورد.
انگار نه انگار خودش مسبب این حجم عظیم سرکوب بوده!
خیلی وقتا زجر کشیدم که چرا نمیتونم مثل خیلی های دیگه راحت باشم. نترسم از قضاوت و خودم رو آزادانه ابراز کنم.
این موضوع تازه نبود. انگار این فشاری که حس میکردم همیشه بخاطر مادرم بود که همزمان احساساتم رو سرکوب میکرد و بقیه ادمهایی که میتونستن ازاد باشن تو ابراز احساسات رو تحسین میکرد!
چه رفتار متناقضی!
رفتارهای پدرم هم به من آسیب زد. اینکه هیچوقت نتونستم بهش دلگدم باشم. قهر کردن هاش. قلدری ها، ضعفش...
هیچوقت نمیشد بهش تکیه کرد.
الف برای من بخشی از درمان روحم بود.
روحم دید میشه دیده شد و پذیرفته شد. میشه اصلا به جنجال کشیده بشه ارتباط و باز تعهد از بین نره.
اینکه دعوا کنیم و اون نره! خیلی بزرگ بود برا منی که با کوچکترین رفتار از سمت پدر و مادرم طرد میشدم.
الف قلبم رو تا حدی درمان کرد.
حداقل دیدم اینطور هم میشه ارتباط رو تجربه کرد.
از مادرم بیشتر برام مادری کرد و از پدرم بیشتر پدری...