خوب میدونم شروع چیزهای جدید آسون نیست. مخصوصا بعد از ۲۰ سالگی. الف رو متهم میکردم که از ناحیه امنش نمیتونه خارج بشه. دقیق تر ببینم خودم هم شدید درگیر ناحیه امن زندگیم. ریسک چندانی نمیکنم. به شدت از اشتباه کردن خوددرای میکنم (بزرگترین اشتباهم شاید همینه). اصلا رابطم با الف هم ناحیه امنی واسه من هست که ترکش سخته.
شاید مدتی تلاش کنم تا موفق شم وارد دنیای تازه ای بشم. تو این مدت مواظب خودم خواهم بود و به خودم ارزش میدم.
ساعت خواب بهتر، تغذیه بهتر، نظم بیشتر، افکار و بینش مهربون تر...
با صبوری منتظر میشم تلاش هام ثمر بده. و بتونم وارد دنیای مدنظرم بشم.
موضوع بعدی هدفه! من هیچ هدف یا آرزوی خاصی ندارم. از ترس اینکه با مسئولیت پذیری افراطی تمام بار زندگی رو به دوش بکشم و شوهرم رو تنبل و بی خاصیت تر کنم، دور هدفهای کاری و مالی رو خط کشیدم. حالا زندگیم یطوری شده. بطور مسخره ای مهم ترین هدفم شاید شوهر کردن باشه. که هر از گاهی تمایلم به ازدواج هم خیلی کم میشه.
نگاه کلی که به زندگیم دارم اینه که از ترس سیل، پیش پیش خودمو غرق میکنم.
هدف هفته پیش رو رو میذارم اقدام. اقدام به انجام کارها و فرصت اشتباه!
فرصت اشتباه؟ چقدر غریب
کنجکاوم که میتونم به خودم چنین فرصتی بدم یا خیر