انقدر از خیانت های پدرم بیزار بودم که وقتی با الف وارد رابطه شدم چشمم رو روی همه بستم. یعنی یه وقتایی شاید شد که گوشه نگاهم به کسی رسید ولی فرصت نکردم ببینم چجور ادمیه فقط به محض اینکه اومد توی نگاهم مضطرب شدم.
حالا تراپیستم گفت چی؟ با ادمهای دیگه اشنا شو ولی حدود خیانت رو رعایت کن؟ باورم نمیشه این قابلیت هم بوده
حداقل میتونستم مطمئن شم که الف انتخاب درستی بوده یا نه
از طرفی رابطه دوستی با الف خوب بود و هست اما ازدواج؟ نه واقعا خوب بنظر نمیرسه.
منداول باید احساس دوست داشتنی نبودنم رو کم کنم. بعد آدمهایی که فکر میکنم شاید مناسب من باشند رو پیدا کنم. بعد ببینم چقدر می ارزند.
و در آخر بسنجم با رابطم با الف
که این هزینه ها توی این رابطه چقدر درسته.
برای شروع دوست های دخترم رو گسترش میدم (پروژه همیشگی)