شباهت مامانم و الف باعث میشه گاهی جلوی احساساتم بایستم و الف رو پس بزنم. چن باری خیلی جدی بهش گفتم تموم کنیم اما بلافاصله بهش گفتم که دارم روی احساساتم پا میذارم. یه جورایی انگار خواهش میکردم نذاره برم. ۴سال توی همه شبانه روزم حضور داشته. انقدر به عکساش نگاه کردم که چهرهاش به آشنایی چهره خودم واسه خودم شده. هر فرصتی داشتم با اون گذروندم. اما شباهتش به مادرم چیز کمی نیس. اگه از رو اسیبهام خواسته باشمش... اگه برا بازآفرینی اون اسیبها انتخابش کرده باشم...
عشق مشروط بزرگترین وجه اشتراکش با مادرم هست. من هیچوقت بدون قید و شرط دوست داشته نشدم انگار. برا همین تت خطایی کردم انگار همه چیزم و باختم. خیلی راحت با کم و زیاد کردن محبت و توجه من رو میشه تو مشت گرفت. نمیدونم میتونم الف رو حذف کنم یا نه. اصلا اگه حذفش کنم چجوری دوباره کسی رو دوست داشته باشم؟ خداحافظی با الف برام خداحافظی با دوست داشتن و عشقه. بهترین دوستم... تنها پارتنر زندگیم... رفتنش کم نیس. و من شاید از ترس از دست دادنش هست که دلم میخواد بره. شاید میترسم یروز بره و آماده نباشم و میخوام همین الآن بره.
درک خودم از همه چیز سختتره.