توسط Bluepetus
| پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ | 9:11
الف اومد
و روز فوقالعادهای باهم داشتیم.
وقتی از خیابون رد شدم و براش دست بلند کردم یهو دلم تنگ شد یهو دلم خواست برگردم و یه بار دیگه بغل کنیم هم دیگه رو...
دلم خواست برگردم و یبار دیگه چهرشو از نزدیک ببینم...
ولی عاقلانه رفتار کردم و از اون خیابون شلوغ و نسبتا خطرناک دیگه رد نشدم.
بعدش دلتنگی خیلی زیاد پیدا نکردم چون امید داشتم دوباره همدیگه رو به زودی میبینیم.
شاید یه اشتباهم این بود که رفتیم یه رستوران خیلی گرون و یکم شاید اعتمادبنفسش اونجا کم شده بود و اونقدر که باید بهش خوش نگذشت. دفعه دیگه حواسم هست جایی نریم که معذب شه.
اونقدر کنارش حالم خوب بود که ترسیدم از دست بدمش.
ترسیدم آخرش یه جدایی بزرگ نصیبمون شه.
خیلی دوستش دارم