توسط Bluepetus
| شنبه بیستم اسفند ۱۴۰۱ | 22:49
امروز به شدت کلافه بودم
روز سختی بود. خیلی تلاش کردم تکون بخورم اما نتونستم.
دپرس بودم و ناامید.
شب پدرم اومد از حالات مادرم حدس زدم باهم مشکلاتی دارن. حدس زدم مربوط به شخص سوم هست. خب دپرس شدم. انرژیم کمتر شد. دلم گریه میخواد اما مادرم هم وقتی بحرانی نیست اقدامی نمیکنه. خب موقع بحران هم نمیشهاقدام خاصی داشت پس دائما باید متوجه راز نگه داشته شدن محتویات گوشی بابا و گاهی بدخلق شدنش و گاهی خوش خلق شدنش و هراز گاهی لو رفتن چیزی باشم.
قرار نیس اتفاق خاصی بیوفته. حتی امیدی به تموم شدن این مسائل با بالا رفتن سن پدرم هم ندارم.
از اینها گذشته خودم هم خیلی خیلی خسته ام
هم جسمی هم روحی
نمیدونم آخرو عاقبتمون شر هست یا خیر