خیالم راحت شده بود که به یاد آوردم مادرم از اول زیاد پیام فرستاد! بهانههای بیخود پیدا میکرد و پست میفرستاد واسش.
بعد یه نگاه به خودم میکنم. منم همینم! ناراحت بودم با همکلاسیم صمیمیت زیادی پیدا کردم. که البته بیشترش از سر بیخیالی بود. اما خب بلافاصله فهمیدم زیادیه و دارم اشتباه میکنم. به الف گفتم که بارش از رو دوشم برداشته شه. الف شنید اما یادش نرفت. تا چیزی میشه یادش میاد باز.
الآن احساس تنهایی عمیقی دارم. انگار ته یه چاهم. احساس استیصال دارم.
آخر این همه جندگیدن برا زندگی، هر چی شد، زندگی نشد.
من کیم؟ چیم؟ کجام؟
بعد از شاغل شدنم، واسم سختتر شد دنبال هویتم بگردم. سعی کردم چشمم و رد شم و سوالات تو ذهنم رو خیلی سریع جواب بدم.
قرار بود این بهار متفاوت باشه... ولی نشد.
من اگه حواسم به خودم نباشه تلف میشم. همه پولامو میدم خانوادم. سلامتیم و فدای کار میکنم. از خودم تا آخرین حد مایه میذارم و چیزی هم برا خودم برنمیدارم.
من بی کسم چون خودم رو ندارم. انگار خودم طرف من نیس. اگه کسی با من رفتار غیرمنصفانه داشته باشه جلوش نمیایستم. اگه حقم خورده شه طلبش نمیکنم. اگه کسی بهم ظلم کنه...
بیپناهم، مظلومم، تو سری خورم...
مرگ... هیچوقت انقدر بهش نزدیک نبودم. اما هنوز خیلی ازش دورم. آدم تا وقتی مرگ رو لمس نکنه چیزی از زندگی نمیفهمه. البته فقط لمس. سایه مرگ هم باز چیزی از زندگی باقی نمیذاره.
حواسم رو به خودم جمع کنم.
کیم؟ و چی میخوام؟