الف داره میاد و من سرشار از هیجان و ذوقم
اینکه الف اونقدر دوستم داره که کیلومترها قراره سفر کنه تا فقط یه روز باهم خیابون ها رو گز کنیم کم نیس قطعا
من انقدر ذوق دارم که خواب و خوارکمم داره به حاشیه میره
فقط یه ذره نگرانم. بهرحال مسافت زیاده... حوادث جاده ای ریلی...
امیدوارم صحیح و سالم بیاد و برگرده.
امیدوارم فردا بتونم خوب بخوابم که پس فردا یه عالمه راه بریم
وای خدا
باورم نمیشه
این روزها خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم.
همین که دانشگاهمون جداست و میبینم خودش چقدر عالی داره جلو میاد بهم حس خوبی میده.
تازگی ها صبرش کمتر شده و کم حوصله تر نسبت به همه چیز... اما واسم جذاب تر هم شده.
اونقدر بودنش رو گاهی پررنگ میدونم که فکر میکنم هرکه ببینتم اون رو هم میشناسه اما خب قطعا چنین چیزی رخ نمیده.
دستشو بگیرم کنار هم راه بریم و حرف بزنیم...
برا یه روز هم که شده فاصلمون بشکنه و نسبت به قاب شیشه ای گوشی ها بی نیاز شیم.
یکم بحث و جدل واقعی کنیم
یکم بهم نگاه کنیم
که نگاه خودش گویاست