شخصی هست که قبلا همدانشگاهیم بود. یه دختر شاد و خندون که لباسهای کوتاه میپوشید، با هرکس میخواست وارد رابطه میشد و به راحتی بهم میزد رابطشو.
بلد بود ژست بگیره جلو دوربین. لوس تر از دخترهای معمولی رفتار میکرد. بخشنده بود. و البته نقصهایی هم داشت که کم نبودن؛ احساسات دوگانهای بهش داشتم، هم ازش بدم میومد و هم ازش خوشم میومد.
یه مدت بعد از آخرین باری که دیدمش، به خودم اومدم و دیدم دارم شبیهش میشم. اولین باری بود که حدس زدم بهش حسودی میکردم.
و بعدها بیشتر دقت کردم، انگار اون من بود. قسمتی از من که کشته شده بود. بخش بیفکر و راحت من... بخشی که هرکار کردم زنده نشد.
این روزها کمبود این بخش رو خیلی حس میکنم.
بخشی از من احیا شده اما بخشهای دیگهای هم هست که نیاز دارم زندشون کنم.