قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

روی ریل

توسط Bluepetus | دوشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۱ | 20:40

امروز دوتا خوشبختی کوچیک رو حس کردم. اولی فرصتی بود که فقط وجودش هم تونست من رو امیدوار کنه. دومی حمایت در قالب فردی ناشناس و بدون منت هست. میدونید؟ اینجور محبت‌هایی حس خوبی به آدم میده. یه حس از جنس امنیت و امید. تازگی‌ها غریبه‌ها رو بیشتر از آشناها دوست دارم. البته باز الف استثناس. الف دوست قدیمی‌ای شده واسم. دوستی که با اون داشتم با هیچ‌کس دیگه نداشتم. پسر که هیچ. دختر هم هیچکس اینهمه از حالم خبردار نبوده. این مدت من رو دوست نداشته. یه حس عجیبی میده این موضوع. بهرحال خوبه که هست. گاهی خیلی بد همدیگه رو ناراحت میکنیم، مسائل کم اهمیت رو زیادی جدی میگیریم و... ولی همین باز میتونیم برای حرف زدن ذوق داشته باشیم خوبه. نمیدونم حسم بهش چقدر واقعیه و چقدر ناشی از ضعف‌هام. فقط دلم میخواد واقعی باشه.

امروز فقط برای یه جا درخواست کار دادم. بیشتر وقتم برای رزومه ساختن و ذوق کردن گذشت:)))

چن تای دیگه هم ارسال میکنم و بعد باز هم کارهای مفیدی انجام میدم.

به لطف سریال کلیشه‌ای جدیدی که دانلود کردم، زود از فیلم دیدن خسته میشم.

رزومه

توسط Bluepetus | دوشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۱ | 15:3

آگهی‌های مربط به شغل رو نگاه کردم. آنچنان امید زیادی نداشتم. تا اینکه یه آگهی قلبم رو به طپش درآورد. یه شغل مرتبط با رشته‌ام که سفر کاری هم داشت! حتی حقوقش هم یک و نیم برابر حقوقی بود که من میخواستم. البته توقعم تو این زمینه کم بود.

دوموردش رو ضعیفم. مابقی این کار ساخته شده برا من!

یکیش تسلط روی زبان هست. زبان من بد نیس ولی مسلط هم نه.

کاش من رو با شرایط فعلیم بپذیرن و بعد من خوب تلاش میکنم و میرسونم خودم رو.

فقط میخوام سفر کاری و چنین شغلی رو بچشم همین.

بهرحال اگه نشد هم فکر میکنم به صلاحم نبوده...

عکس

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ | 20:22

حتی از عکسهای دو سه سال قبل هم میشه فهمید چقدر همه چیز فرق کرده.

چقدر کمتر عکس میگرم. چه از خودم چه از دیگران. چقدر لحظات خوش کمتره. چقدر کمتر از چیزهای کوچیک و حتی بزرگ لذت میبرم. انگار طوری از لحظه ها متنفر شدم که حتی دلم نمیخواد ثبتشون کنم. البته اینها اغراقه اما واقعا به خنده‌ی روی لبم حسرت خوردم. به آدمی بودم حسودی کردم.

چقدر قلبم درد میکشه.

استقامت

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ | 19:12

خب دم پدرم گرم که کاری کرد که هیچ چیزیشو نمیتونم باور کنم. میگه میرم فلان جا برای فلان کار اما پیامی که فرستاده بود از ذهنم پاک نمیشه: "هروقت برنامه جور کردی من اوکیم"

هر وقت!

هر وقت...

قلبم شروع میکنه به سوختن.

این درد تموم نشد.

چرا آخه؟

چرا باید انقدر اذیت شم؟

دغدغه‌های زندگی خودم مگه بس نیس؟ اینکه کارهای کوچیک هم واسم انقدر سخته؟

باز خوبه آهنگ هست، نور خورشید هست. یکم وضع واسم قابل تحمل‌تر میشه.

قلب دردناکم رو تسکین میدم. زخم‌هام رو در آغوش میکشم. و به هر شکلی شده ادامه میدم. امروز نمیخوام این درد بر من غلبه کنه...

کار

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۱ | 18:25

با اینکه آدم تلاشگر و نسبتا باهوشی هستم ولی اعتماد بنفسی واسه پیدا کردن کار ندارم. از چیزی که فکر میکردم کار بیشتری بود برای درخواست ولی مهارت‌هایی لازم داشتن که درموردشون اعتمادبنفس نداشتم. در اصل مسلط نبودم و سخته واسم که بگم بلدم.

فردا با ۷ تا از شرکت‌هایی که پیدا کردم تماس میگیرم و میپرسم. بعد سراغ سایت‌ میرم و رزومه‌ام رو واسه چن تا شرکت میفرستم. شد شد، نشد نشد ولش کن؛)

محیطی برای گریه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 23:52

اصلا حموم استفاده‌اش برا چیه؟ شستشوی بدن؟ خیر! یا برای رقصه یا برای گریه. تمام!

یه محیط خصوصی که آزادی رو میشه توش حس کرد. لازم نیست اشکی رو پنهان کرد، زمان لازم برای طبیعی شدن حالت صورت... همه چیز فراهمه. پس اگه شما هم باری روی دوشتون هست برید حموم و گریه کنید. سودش چیه؟ نمیدونم. ولی خوبه. حداقل درد آدم بصورت عینی در میاد.

امشب اولش خیلی خشمگین بودم. چهره‌ام رانندگیم همه چیز نشون میداد داغونم. بعد تبدیل شد به غم و بارید.

وقتی چهره‌ی سرخم رو توی آینه حموم میبینم میتونم با خودم همدردی کنم. بهش بگم آره تو درد داری.

بهرحال خوب شد. یکم شجاعتم بیشتر شد بخاطر خشمم. رانندگیم بی‌مهابا بود اما محتاط. یکی دوجا ریسک بدی کردم که معجزه‌وار از سرم رد شد.

دیگه اینکه پیش به سوی زندگی. اینبار با خنجر.

یک سال و نیم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 21:53

سال ۸ و ۹ شب، تعمیرگاه؟ چرا دروغ میگی پدر؟ چرا یه روده راست تو شمکت نیس؟ چرا انقدر دروغ میگی که حتی وضعیت عادی هم از نظر من وضعیت استرس‌زاست؟

چرا متوقف نمیشی؟

نه با خیانت نمیتونم کنار بیام. فکر اینکه اگه حرفش راست نباشه، تو چه وضعیتیه؟ کجاست؟ و با کیه؟ روانیم میکنه!

واقعا دارم مریض میشم تو این وضعیت.

چیزی نبود که یادم بره، یا کمرنگ شه یا بتونم باهاش کنار بیام. همچنان قلبم رو خراش میده.

تظاهر کردم اهمیت نمیدم ولی از سر تا پام ذره‌ای آرامش نیست.

شاید یه روز این ماجرا واسم بهتر شد اما هموز اون روز نرسیده.

قدم به قدم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 21:25

شجاعتم رو جمع کردم و با استادم درمورد مواردی که بلد بودم و مواردی که تسلط نداشتم صحبت کردم.

شجاعتم رو جمع میکنم و برای درخواست کار خودم رو آماده میکنم. فکر میکنم کم‌کم میتونم این کار رو انجام بدم.

از همین الآن ایمیل و شماره تلفن شرکت‌ها رو توی دفترچه یادداشت میکنم و فردا صبح باهاشون تماس میگیرم. اگه رزومه خواستن ایمیل میکنم و اگه نیاز به مصاحبه بود میرم. اونقدرها هم مسئله بزرگی نیست. از پسش برمیام.

پدرم کجاست و چکار میکنه؟ چه فرقی داره؟ اون چیزی که من دارم از دست میدم خیلی بزرگه. هر کار ابلهانه‌ای انجام بده از روی مرضه. اهمال‌کاری مادرم هم از مرضه. مثل اهمال‌کاری خودم که از ترسم نشات گرفته. اینکه الکی پیش خودم وانمود کردم نیاز به استراحت دارم. نداشتم ولی!

پس همین امشب شروع میکنم. شرکت‌ها رو لیست میکنم. قرار نیست آسون باشه. بعد از این هم تلخی‌هایی در انتظارم هست. فقط مسئله عبوره. میخوام عبور کنم.

قدم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 20:54

یکم پروژه رو پیش بردم. در مورد ادامه تحصیل هنوز مطمئن نیستم. بعد از مدت‌ها امشب وقتی فهمیدم پدرم از خونه زیاد دور شده، عصبی شدم. یعنی یکم مضطربم باز. تا یکی دو هفته دیگه دوستام تموم میشه امتحانشون. البته شک دارم با بیرون رفتن با اونها هم حالم انچنان تغییر کنه.

اینبار بیش از هروقت دیگه به کار نیاز دارم. یه فضا که بتونم داخلش تلاش کنم، پیشرفت کنم و مستقل شم.

ترجیح میدم ساعت کاریم هم بعداز ظهر باشه. که عصر خونه نباشم و از نبودن پدرم حرص نخورم که البته نگران باقی خانواده میشم.

بیخیالش. فقط کارهامو جلو ببرم. بیخیال واقعا. به تخم کبوترها. پدرم هرکار کرد، هرکس هرطور شد، حتی زندگی خودم، همه چیز به تخم کبوترها. فقط سعی میکنم یکم جلو برم. بسه همینقدر.

دیروقت

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 3:58

نمیدونم امروز واسم چه اتفاقی افتاده. معده‌درد و پادردم تموم نشد! و من هنوز بیدارم. حتی گرسنه هم شدم. چرا خب؟ فقط خوشحالم که این دو سه سال به ندرت واسم پیش اومده این حال.

بیدار بودن ولی حس خوبی نیس تا این موقع. صبحمو از دست میدم. نکنه از استرس کارهام اینطور شدم؟ احتمالش چندان زیاد نیس.

یادم میاد از کلمه دیروقت توی رویاهام برا کارکردن استفاده میکردم"دلم میخواد تا دیروقت سخت کار کنم" . انگار این رویا هم رنگ باخته. چی میخوام پس؟ فعلا فقط کار.

یه شب متفاوت

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ | 23:42

تهوع امونم رو بریده. قرص هم بخاطر تداخل دارویی نخوردم. با این حال بعد از مدت هااااا نقاشی کردم. با وجود تهوع کم لذت بردم ازش اما یه باری از روی دوشم برداشته شد.

برای شروع کارها اغلب منتظر یه لحظه عجیبم. یه لحظه فوق‌العاده که موانع و سختی‌ها کم هستن و شرایط عالیه. یجورایی کمالگراییه انگار. امروز شرایط عالی‌ای نبود ولی من یه کار و شروع کردم!

وقت اضافه آوردم. یعنی کارهایی مثل ورزش، نقاشی، نوشتن و کتاب خوندن هست اما با وجود تهوع واقعا سخته.

وایییی صدای دعوا میاد! یه همسایه صداشو بلند کرده. چقدر راحت استرس گرفتم. برم یکم فضولی کنم. آخ تهوعم بدتر شد. ازدواج کنسله! 😂😂😂🤪

خودم میدونم باز بعدا نظرم عوض میشه. ولی همینه که هست. امیدوارم دلم نخواد ازدواج کنم.

چجوری با سربازی رفتن الف کنار بیام؟ جاش خیلی خالی میشه. اگه حسم بهش از بین رفت چی؟

مغز  آدمهای دیگه هم، اندازه مغز من حرف میزنه؟

منِ ثابت

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ | 22:23

دارم با زندگی دوباره رودررو میشم. غرغرها و اضطراب‌هام دوباره قوت میگیرن. ولی خب اینجوری بهتره. الآن که دقت میکنم من هیچ فرقی با بچگی‌هام ندارم. همونجوری از اتفاقات کوچیک مضطرب میشم و شروع میکنم به پرداختن رو چیزهایی که اکثر آدمها شاید راحت‌تر ازش عبور کنن. همونجوری عصبانی میشم، همونجوری از آدمها دلزده یا دلتنگ میشم‌. الآن که دقت میکنم زیاد فرق نکردم. به جز اون اضطراب‌هایی که یه مدت قبل داشتم، مابقی یجورایی تکراریه. باید اعتراف کنم هنوز وقتی زندگیم بهم گره میخوره انتظار شاهزاده سوار بر اسبی رو میکشم که یهو ناجیم میشه. حتی کراش همراه با خشمم نسبت به ی، هیچ چیز تغییر نکرده. هنوز دلم میخواد بین پدر و مادرم رابطه بهتری ایجاد کنم، هنوز حس دوست داشته نشدن نسبت به دوست‌هام دارم...

اینهمه سال گذشته، اینهمه ماجرا پیش اومده اما چرا چیزی آنچنان فرق نکرده؟

فقط غرور ۱۸ سالگیم شکست که اونهم یه تپه کوچیک بود، نوسان خیلی بزرگی نبود.

حس قربانی بودن! انتظار شاهزاده! حس دوست‌داشتنی نبودن!

دلم میخواد ماجرا عوض شه. از این سناریوها خسته شدم.

به نحوی دلم میخواد خودم یطور دیگه باشه. نمیدونم چرا راضی نیستم از خودم.

واقعا چه تغییری کردم؟؟؟؟

توقف زندگی

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ | 15:16

خب الآن اینجوریه که همه چیزو دارم با فیلم حل میکنم. حس میکنم بابا خیانت؟ در عوض دختر توی فیلم علی‌رغم ظاهر نه چندان خوبش، روح زیباش دیده میشه...

مامانم خودخواهی و خودشیفتگی داره؟ در عوض دختر توی فیلم سخت کار میکنه و نتیجش رو میبینه...

روی دوستام نمیتونم حساب کنم؟ در عوض دختر توی فیلم دوست‌های خفنی داره؟

بیشتر مشکلاتم به همین شکل حل میشه. خودم رو میذارم تو یه قالب دیگه و درحالیکه روی تخت لم دادم، از دویدن و رسیدن اون لذت میبرم.

میدونید اینم به نوعی دوست نداشتن خودم هست. دارم زمانم رو خفه میکنم، زندگیم رو به بعدای موکول میکنم که شاید نیاد، اجازه شکست خوردن حتی به بهای تلاش نکردن رو نمیدم...

تصمیم دارم وقتی شغل پیدا کردم و از پیله‌ام بیرون اومدم، موهام رو آبی کنم. هر چی یادم میاد اینکارو دوست داشتم.

این مدت روزهای زیادی بود که عزمم رو جزم کردم که اینبار دیگه تلاش کنم وفرق بسیار کمی با روزهای دیگه داشت. اما بخاطر ورزش هم که شده یذره داره فرق میکنه واقعا. هفته دیگه آزمون رانندگی میدم. باورم نمیشد یه روز تو یه کار به این کوچیکی هم بمونم!!!!

اما اشکال نداره، حالا که زندگیم به طور غیرقابل پیش‌بینی‌ای تو جنبه کار و پیشرفت، خوب پیش نرفته، امید دارم که شاید بعدا توی یه زمینه خیلی خوب پیش بره...

اما مگه میشه چیزی غیرقابل پیش‌بینانه خوب پیش بره؟ برا خوب پیش رفتن نیاز به پیش‌زمینه‌هایی هست. پس شاید نشه منتظر اتفاق خوبی بود.

از همه اینها بگذریم، حتی اگه شده از استاد سوال بپرسم، سعی میکنم پروژه رو کمی جلو ببرم. معمولا به وسط‌ها که برسه سرعتم زیاد میشه و کمی مونده به پایان باز کند. اما شروعش...!

جدیدا تمایل زیادی پیدا کردم که از آقای ی بگم. شاید با اینکه خودم رو ناراضی نشون میدم، از اینکه پیشرفت کرده و از اینکه مدتی کنارش کار کردم خوشم بیاد. بهرحال خودآگاهم از این مسئله متنفرررررره! یادم میوفته به آهنگ" l hate you. I love you.

I hate that I love you"

چن تا مسئله دارم که به نوعی از حلشون عاجزم. مثلا جرات داشتن، یا تحمل شکست و نترسیدن ازش.

امروز پروژه‌ام رو بیشتر کار میکنم. بطوری که نتیجه عینی داشته باشه. ورزش میکنم و باقی فیلم میبینم!

باتلاق

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ | 19:59

اسم سریال "جدید او زیبا بود" هست. الآن قسمت دهم. یعنی امروز ۹ قسمت دیدم!

یجورایی رکورده. زندگیم یجورایی از حرکت و هیجان و مفهوم خالی شده. زندگی تو سریالو ترجیح دادم به زندگی خودم.

آخرش هم صحبت کوتاهی با مادرم کردم که به لبخند فاتحانه‌اش منتهی شد. گفتم لبخندت حال بهم زنه. مظلوم نمایی کرد و به بابا نگاه کرد. تا بابا اومد گستاخی منو پیش بکشه، صحنه رو ترک کردم و آخر گفتم باهاشون بیرون نمیرم. زیاد جالب نیست زندگی خودم انگار. تنها برتریم به اون فیلم ظاهرم هست که بهتره. اونهم شاید از نیم رخ مساوی باشم باهاش.

تحمل هیچ درگیری با خانواده‌ رو ندارم. نه تنها با اونها، با کل دنیا. شاید وقتی همه رفتن بگردم دنبال کار. داره خوب پیش نمیره زندگیم. البته حق هم داره. خود به خود که کارام پیش نمیره.

یه آهنگ قشنگ هست: To tango tis nefelis

هر بار چند بار میذارم پخش شه. انگار داخلش یه دنیاست.

آفتاب غردب کرد. یکم حس شرمندگی دارم نسبت به خودم. ترس و کارهای جدید باعث شده دست به هیچ عملی نزنم. امیدوارم بتونم زودتر این حال رو تغییر بدم.

شروع کن

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ | 9:16

از اون وقتاس که میخوام داد بزنم خدایا من و از دست خودم نجات بده!

همه چیز تقریبا آماده‌اس. شرکت‌های مرتبط با رششته‌ام که فاصله نسبتا مناسبی با خونه ما دارن. درسم هم تموم شده. فقط کافیه باهاشون تماس بگیرم و بپرسم نیرو جذب میکنن یا خیر و بعد رزومه‌ام رو واسشون ارسال کنم. تمام!

قرار نیس شرکت تاسیس کنم که. این همه این دست و اون دست کردن واسه چیه.

در عوض سریال قبلی تموم نشده، یه سریال جدید دانلود کردم. بنظر قشنگ میاد. باهاش همزاد پنداری میکنم. در مورد یه دختر زشته که نادیده گرفته میشه. راستش تا الآن که خودم رو زشت نمیدونستم اما این وضع خیلی آشناس. دختره خیلی هم سخت کار میکنه. یکم هم تو این زمینه شبیهشم. البته اگه کار رو شروع کنم...

مش غول

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۱ | 0:40

الف بره سربازی من با خودم چکار کنم؟ وقتی از کلافگی داشتم از هم گسیخته میشدم چکار کنم؟ زودتر باید یه کاری دست و پا کنم واسه خودم. حتی شده دو شیفت میرم سرکار. تحمل کلافگی و اضطراب سال قبل و ندارم. واییی بهش فکر میکنم دلم باشگاه هم میخواد. فقط خونه نمونم همین.

فعلا با سریال‌های کره‌ای خوب بوده حالم ولی هیچ تنش خاصی هم پیش نیومده.

کار پیدا کن خودم!

کراش

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۱ | 23:9

یه خاطره عجیب بگم. شاید جای دیگه نتونم بگم. کراش بچگیم میدونید که آقای ی بود. آقای ی یه خواهر داشت که بطور مجازی با کسی آشنا شده بود و خانواده‌اش هم مخالف این ماجرا بودن. مخصوصا خود آقای ی!

من به خاطر دیدن آقای ی تو فاصله سلام و خداحافظی‌ها و برای بودن نزدیک اون حتی پشت دیوار، میرفتم خونه‌ اونها و گوشیم رو در اختیار خواهرش میذاشتم تا با فرد موردنظرش صحبت کنه!

بعله کار عجیبم همین بود.😂 برا اینکه بهش نزدیک باشم گوشیم رو به خواهرش میدادم. یبار حتی فهمید با گوشی من پیام میداده و اومد گوشی و گذاشت کف دستم و گفت دیگه بهش ندم! چی از این رمانتیک‌تر بود واسه من؟ دوست داشتم حتی با درست کردن دردسر هم که شده سر راهش قرار بگیرم. ولی میدونید چیه؟ عشق که زوری نیس. هزار و شصت بار هم سر راهش قرار بگیرم باز چیزی عوض نمیشه. اون بی دلیل کراش من بود و یکم هست اما چیزی قرار نیست تغییر کنه.

نمیدونم چرا اغلب رو کسایی کراش داشتم که من رو نمیدیدن. مثلا یکی بود که جواب من رو نمیداد. پیش هر کسی میرفت. ازشون میپرسید مشکلی ندارن؟ ولی من دستم بالا بود و چند بار هم صدا کرده بودم باز سراغم نمیومد. حتی آقای الف هم گاهی انگار دور از دسترس میشه. ازش خوشم میاد چون هم مهربونه هم مغرور. هم با من سازگاره و هم ناسازگار. هم وفاداره و هم نه... این دوگانگی‌ها باعث میشن هم نسبت بهش کمی امنیت حس کنم و هم واسم جذاب باشه. البته من تا الآن هیچ خیانت و مورد خاصی ازش ندیدم. تو این ۴،۵سال حتی یبار هم بهم خیانت نکرده؟ بنظرم غیرممکنه. آدمها بهم نمیتونن خیانت نکنن. به لطف پدرم و بقیه، خیانت رو جزئی جدانشدنی از ازدواج میدونم.‌

یک ساعت دیگه میخوابم اما امروز هم پروژه‌ام رو شروع نکردم.

و مورد آخر اینکه من چرا واسه دوستام اولویت نیستم؟ آدم زاپاس هستم. کنسلن نمیخوامشون.

ینفرشون فقط من اولویتشم. دوست زیادی نداره و رفتارهاش خیلی وقتها درست شبیه یه کودکه. به رها بودنش حسودیم میشه. اصلا هم مهم نیس که آدمهای زندگیم کم و کمتر میشن. به تخم کبوترها. شاید بعدا دوست‌های بیشتری پیدا کردم. شاید هم با زاپاس بودن باید کنار بیام. نمیدونم...

شبانه‌روز ۱۷ساعته

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۱ | 15:52

دارم همه تلاشم رو میکنم که آقای الف زندگی با من رو خوب ندونه؟ آخه چررررااااااا؟

جلوه‌های بد زندگی با خودم رو بزرگنمایی میکنم.

ولی عدم سازگاری بنظرم درمورد من صدق میکنه. با اینکه آدمیم که میتونم با اغلب آدمها هم‌صحبت شم و باهام بد نمیگذره ولی از اکثر آدمها بیزار میشم به راحتی. آدمی‌ام که حتی اگه نخوام هم به رفتار بقیه زیاد توجه میکنم که مورد سوءاستفاده قرار نگیرم، طرد نشم، بهم توهین نشه، مورد خشونت قرار نگیرم... البته همه از تجربه‌اس. انقدر خرده شیشه دیدم از اطرافیان تا الآن نمیتونم ریلکس باشم کنارشون. از نظر آسیب‌پذیری بادکنک نه، ولی توپ بادی‌ام. و آدمها خیلی‌هاشون کاکتوس.

به طور شگفت‌آوری آماده جنگم. البته نه از اون آدمهای خشن که وقتی جدی میشن حتی اگه حق باهاشون نباشه شبیه گرگ به فرد مقابل حمله میکنن... با اونها نه.

از پدرم دوری میکنم. میاد خونه از اتاقم بیرون نمیرم تا وقتی بره بیرون یا بخوابه. چون حس میکنم چشمش بهم نیوفته بهتره.

پروژه‌ام رو هم حتی شروع نکردم. یکم سخته و این سختیش باعث شده مدام سریال ببینم جای کار کردن.

برای شغل هم صفرتا تلاش کردم. خیلی زیبا هیچ کاری نمیکنم. یعنی از ۲۴ساعت، ۹ساعت که بخوابم، ۳ساعت سریال ببینم، ۴ساعت گوشی دستم باشه، یک ساعت به دیوار زل بزنم، باز میمونه ۷ ساعت. اون ۷ ساعت چی میشه؟ خیلی عجیبه😂 ۷ ساعت!!!!!!

انقدر از هر روز رو میندازم سطل زباله. یا شاید کلش رو. چون باز کار خاصی نیستن.

میخوام شغل پیدا کنم به پروژه‌ام فکر میکنم. پروژه هم که سخته. بیخیال همه چی میشم. ولی دیگه کافیه. این دفعه واقعا یه کارایی انجام میدم.

نامرئی شو

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ | 14:47

دوسه هفته‌اس که هیچ کار مفیدی نکردم. اما یذره هم از این وضع خسته نیستم اما خب حس سربار بودن نمیذاره بیش از این استراحت کنم. دیگه لازم شد از شجاعتی که ندارم استفاده کنم. کمالگرایی هم شده زنجیر و وزنه‌ای که با پاهام وصل شده و وضع رو برای جلو رفتن سختتر میکنه.

ذهنم داره رویاپردازی رو از سر میگیره. شاید همین راه نجاتی باشه.

از ی بخاطر موفقیت‌هاش داره بدم میاد. خوبه. همینجوری خوبه.

از سال پیش که اون اتفاقات افتاد، بیشتر تمایل پیدا کردم که خودم رو مخفی کنم. دلم نمیخواد تصویری یا توضیحی ازم باشه. انگار دیگه کلمات و تصاویر نمیتونن من رو معرفی کنن. دلم میخواد به انتقام روزهای سختی که انقدر تنها بودم، خوشی‌هام رو هم واسه خودم و اندک آدمهای واقعی زندگیم نگه دارم.

یجورایی دلم میخواد مخفی شم. اگه میتونستم نامرئی شم حتما اینکارو میکردم.

نکته جالبش اینه که من تغییر چندانی نکردم. حرفهام، دردهام، افکارم... همه رو توی دفترخاطرات قدیمیم میتونم پیدا کنم. روزهایی که الآن به عنوان روزهای اوج ازشون یاد کردم، نوشتم "کم آوردم!"

عجیبه. شاید هم نه. طوفان بزرگی تو زندگیم نداشتم. از وقتی یادم میاد دعواهای پدرو مادرم، ترسم از مادرم، لاس زدن پدرم با خانمهای غریبه و اشنا، طرد شدن‌ها، ترس‌هام... من همون دختر ۹ ساله‌ام هنوز. یا دختر ۱۴ ساله..‌. فقط سالهای بیشتری رو زمین بودم. همین.

شاید بیشتر به کودکیم برگردم. شنا، نقاشی، رقص، دوچرخه‌سواری، آهنگ...

شاید هم بزرگونه‌تر و به روز شده تر. کار، ورزش، آشپزی، نوشتن

و احتمالا بهتره ترکیبی از هردو رو انجام بدم.

یه ماشین بدون سقف میخوام که در حالی که آهنگ In the end پخش میشه، با سرعت زیاد برونمش. هوا هم کمی خنک باشه.

اولین فعالیتم ورزش هست. امروز دومین روزه بعد از مدت‌ها.

وقتی جای بقیه رو تنگ کردم

توسط Bluepetus | جمعه بیستم خرداد ۱۴۰۱ | 13:24

خب از اثرات خانواده در گند زدن به روح و روان بگم...

اول که خیانت پدرم یادم نرفته و تا یادم میاد قلبم تیر میکشه.

دوم اینکه مامانم به محض اینکه سیاه لشکرش نباشم، حتی بی‌طرف باشم من رو به شدت سرکوب میکنه. میشم یه فرزند نمک نشناس بی‌ادب طلبکار دست و پاگیر عوضی که مادرم یه خدمتکار تو خونه‌اس و من بهش در اون حد هم احترام نمیذارم. جالبیش اینه که فقط سه چهار روز در هفته ناهار میپزه. شام و گردگیری و جارو هم اگه پیش بیاد از استثناعات هست.

حس مزاحم دارم تو خونه. حس میکنم جایی ندارم. یجورایی سربارم! پدرم چی میگه؟ طرف مامانه! میگه مادرته نباید هیچی بگی! بخاطر همین فکرش هست که الآن وضع رابطشون انقدر داغونه. انقدر از هم خشم‌های کهنه دارن.

یه خواستگار مضخرفی هم بعد از مدتها پیدا کردم حالا بابا رفتارش یجوریه که پاشو برو دیگه...

بسیار زیباست. چی میخوام دیگه؟

بالاخره یه هدف و یه انگیزه پیدا کردم. یه خونه که مجبور نباشم سرخم کنم جلو پدر و مادرم. زور بشنوم و به محض کوچکترین مخالفت گستاخ و نمک‌نشناس شمرده شم.از کل دنیا فقط یه الونک میخوام همین.

یکم بعدش: با خودم فکر کردم درسته عالی نیس ولی بدم نیس. بهرحال امکانات همینه. ننه بابای من هم همینن. افتضاح نیستن، عالی هم نیستن. پس بیخیال. یه چیزایی رو باید به تخم کبوترها بگیرم و بین چیزهای داغون چهارتا چیز امیدبخش و حال خوب کن پیدا کنم. حالا میشه زیست.

هنر رندانه به ثخم گرفتن اثر مارک منسون😂

البته به این چیزا چندان هم باور ندارم ولی مگه آدم چقدر جون داره که مقابل همه چیز بایسته؟

بعله الآن واقعا حالم بهتره:)

خواب با چشمان باز

توسط Bluepetus | جمعه بیستم خرداد ۱۴۰۱ | 11:33

نه روی زمینم نه توی هوا. در حالی که قابلیت انجام خیلی کارهارو دارم ازشون طفره میرم. بیشتر اوقات رو تختم خوابیدم. گاهی هم با دوستام بیرون میرم. در کل وقتم انگار انچنان استفاده نمیشه فقط میسوزه.

هنوز دلم نمیخواد پول خرج کنم اما خیلی کم بهتر شدم.

شاید امروز اتاقم زو اصولی مرتب کردم و شاید بعد از این دست از رخوت کشیدم.

دلم یه صبح خیلی زود میخواد. یه خیابون نسبتا خلوت و پویا. با سایه‌ای از ساختمون‌های بلند و باریکه‌های نور ملایم خورشید. درخت‌ها سبز و با طراوت. و من آهسته و با آرامش به سمت محل کارم قدم بزنم. نسیم خنکی بوزه و چشم‌هام رو برا مدت کوتاه ببیندم.

بهرحال تو همین حال هم روزهای نسبتا خوبی دارم میگذرونم. اضطراب کمتر. خشم به شدت کمتر. درگیری‌های ذهنی سبک‌تر. امید!

زندگی بدون امید سخت بود. درمورد پیشامدهای بد به قاطعیت نسبی رسیده بودم‌. یعنی نمیتونستم یکم هم احتمال اتفاق‌های بهتر بدم. اما الآن یذره، فقط یذره احتمال اتفاق‌های خوب میدم.

دیروز یه کیف دیدم با نقش‌های آبی و بنفش... من رو برد به کودکی. توی نوشته‌های قبل از کسی حرف زده بودم که خیلی جاها که من طرد شدم اون پذیرفته شد. این کیف، شبیه کیف مدرسه اون بود. بین کیف‌ها با نقش‌ها و رنگ‌های مختلف روی اون کیف متوقف شدم. نگاهم جز اون دیگه ندید. میدونید؟ انگار راستی‌راستی یه زخم دارم که به اون آدم مرتبطه. کیفه برا من معنای خیلی چیزهارو داشت. ذراتی حسادت یا حسرت هم داشتم. شاید هنوز هم داشته باشم.

الآن البته آزاردهنده نیست واسم. یجورایی بیخیالی زیادی رو دارم تجربه میکنم. گاهی خشمگین، خوشحال یا ناراحت هم میشم اما به راحتی به بیتفاوتی برمیگردم.

بیحالی

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 16:28

امروز رو دنده چپ بیدار شدم انگار. دلم میخواد دل همه رو بشکنم. یعنی نسبتا بی‌رحمانه با بقیه رفتار کردم. البته نباید اغراق کنم. فقط به مادرم گفتم از جمع خونوادگی خوشم نمیاد و ناراحت شد یجورایی. که خب واقعا از اینکه کنار مادر و پدرم باشم بدم میاد. بس که حمله میکنن بهم و تیکه میندازن ناراحت میشن هی. اصلا فشار روانیش حالمو بد میکنه.

بعد هم الف. با چشماهای نیمه باز که گاهی چرت میزدم انقدر چرت و پرت گفتم که شاکی شد. هر چی میگفت خلافشو دفاع میکردم. بعد هم چسزهایی که ناراحتم کرده بود رو اوردم پیش هم. مثلا میگفت ورزش کن یا خوبه ارشد بخونیم همدیگه رو خواستیم معرفی کنیم یجور خوبی باشه و ... گفتم من رو کافی و خوب نمیدونی. میخوای تغییرم بدی. اون هم گفت حس راحتی ندارم دیگه باهات چون بدترین برداشت رو از حرفام داری.

و...

یه چرت میزنم یه دل میشکنم

کار مفید امروزم حدودا صفره.

رفاقت‌های خاک شده

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 11:16

یه گروه ۴نفره دوستانه داشتیم. دو نفر ازش بیرون رفتن. من موندم و یه دوست دیگم!

دوستی که از گروه بیرون میده دیگه قابل برگردوندن نیس. حتی وقتی هم برمیگرده مثل قبل نیس.

یکم تلخه و یکم ازشون ناراحتم و کمی عصبانی اما با اینحال میخوام اینبار بپذیرم رفتنشون رو. به زور نمیشه نگه داشت کسی رو. شاید یه روز همه دوستامو هم از دست دادم. مگه الآن چن نفر و دارم؟ سه نفر و دوتا نصف! هر چی میگذره کمتر میشن.

اشکال نداره. اونها هم برن. مثل یه عالمه آدم که قبل از اونها رفتن.

شاید هم مشکل منم که نمیتونم دوستی طولانی‌ای با کسی داشته باشم.

من از خودم زیاد مایه میذارم واسه دوستام اما اگه ببینم خرده شیشه دارن یا یه چیزاییشون رو مخم بره یهو دل میکنم.

بدیش هم اینجاس که با این ینفر نمیشه توی رینگ بوکس رفت. اصلا سر همین پیام جواب ندادن هاش و دور از دسترس بودن هاش از هم دور شدیم.

همونیه که استوری میذاره ولی توجهی نمیکنه. سین نکردن پیامش انگار بخاطر اینه که بلاکم کرده!؟

پس چرا توی اینستا باهام صحبت کرد؟

وای خدا

چرا انقدر آدمو اذیت میکنن.

البته حقم هست. خودم هم یکی دوبار آدمهای زندگیمو بدون توضیح حذف کردم.

به سوال‌های توی ذهنشون جوابی ندادم. هرچند اونها هم نپرسیدن چیزی.

بهرحال میگذره.

خون آبی

توسط Bluepetus | چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ | 8:3

چن تا از خودشیفتگی‌های مامانم رو بگم شاید حالم بهتر شد.

وقتی از خواب بیدار میشه واسش مهم نیس بقیه خواب هستن و راحت سروصدا میکنه.

مواردی که بقیه رو به شدت ازشون منع میکنه رو خودش به راحتی انجام میده.

برای راحتی خودش بقیه رو به زحمت میندازه. به پدرم میگه تو صبح زود پاشو پیاده برو سرکار تا من بیشتر بخوابم و بعد با ماشین با دوستم برم خرید! یکم نامردیه!

معایب بقیه رو با خوشحالی بیان میکنه و فوری بعدش میپرسه من چی؟ اینطور نیستم؟ و انتظار داره بگم نه که بادی به غبغب بندازه.

برا جایی رفتن رو انتخاب لباسهاش به شدت حساسیت به خرج میده و تو خونه با لباسهای داغون میگرده.

کارها رو به صورتی دوست داره انجام بده که اون رو خیلی از بقیه بهتر نشون بده. مثلا همه بگن آشپزیش عاااالیه!

در کل رفته روی مخم.

مخصوصا مورد یک و دو. خیلی ازش عصبانیم.

...

رفتم چن موردشو بهش گفتم. گفت اگه کاری کردم که عصبانیت کرده معذرت میخوام. منم گفتم دارم میگم، دارم لیست میکنم میگی اگه کاری کردم؟ بعد گفت چرا اینجوری باهام رفتار میکنی؟ گفتم عصبانیم ازت. میگه برو خودتو اصلاح کن اگه انقدر ازم عصبانی هستی!!!!!!!!! واتتتتتتت؟ من خودمو اصلاح کنم چون ازت عصبانیم؟ یذره حس نمیکنه مشکل یا اشتباهی داره؟ یعنی چی؟ وای بیشتر رفت رو مخم.

بعدشم قیافه مظلوم گرفت به خودش که ناراحت شده. من هم خشمم با احساس گناه قاطی شد. ولی بیخیال. لازمه گاهی آدم مقابلش بایسته.

با ادمی که هم خوب به پدرم نخ داده و هم پدرم بعدا بهش گفته هر وقت برنامه اوکی بود بهم بگو، رفته بیرون. باهاش عکس هم گرفته. وای از این کارش هم به شدت عصبانیم. تنها کاری که کرد این بود که نذاشت بابا هم بره اون جا! خسته نباشی.

انقدر من رو حرص داد همین یه ساعت پلکم آماده پرشه.

رسیدن به درجه حرص خوری از پدر و مادر رو به خودم تبریک میگم. یعنی یه روز میاد من یکم روانم آسوده‌تر شه؟ یا تا ابد قراره یکی حرصم رو دربیاره؟

داره از خودم هم بدم میاد.

حرفهای نگفته

توسط Bluepetus | سه شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۱ | 11:26

آقای الف باهوش‌تر از چیزیه که فکرشو میکردم. یه چیزی تو ذهنم بود و سعی میکردم وانمود کنم نیست و اون فهمید.

راستش خیلی متعجبم که چطور متوجه میشه.

قضیه اینطوره که دلم میخواست پسرهای یکم جذاب و سطح بالا از نظر درس و فرهنگ و این چیزا توی زندگیم باشن. در اصل گفتنش دشواره اما منظورم اینه که دلم میخواست بدونم با اینجور ادمها در رابطه بودن چه حسی داره.

این حس قبل از اینکه برای خودم به مرحله پذیرش برسه، واسه آقای الف قابل رویت شد. و نهایتا ازم ناراحت شد بخاطر این حس. من نتونستم بگم اینطور نیست و نتونستم بگم که اینطور هست.

چون هم بود و هم نبود. من بصورت رفتاری خطایی نکرده بودم.

الف گفت میخوام دلبستگیمو بهت کمتر کنم. گفت راحت باشم.

اما راحت نیستم.

امیدوارم اگه واسمون بهتره که تو زندگی هم باشیم، این تردیدها کمتر پیش بیاد.

هیچ

توسط Bluepetus | یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 13:10

از شدت کلافگی با آقای الف هم دعوا میکنیم. واقعا داره حالم بهم میخوره از زندگیم🥲 حوصله هیچ کاری ندارم

خواب

توسط Bluepetus | یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 9:57

خواب دیدم با دوست دختر پدرم دارم دعوا میکنم. یعنی دیدم یه دختر باهاش دوست شده که خانوادشون رستوران دارن و پدرم زیاد میره اونجا. دختره همسن‌های من بود. کشیدمش کنار و بهش گفتم اضطرابی که به من وارد کردی دامنت و میگیره. احساس غم و ناامنی که برا من ایجاد کردی برمیگرده به خودت. گفت میدونم. منم یکم زدمش. یه برون‌ریزی جذاب بود. سعی میکردم نزنم اما وقتی میزدم میگفتم این دردها فیزیکین من چند برابر اینها رو بصورت روحی کشیدم. 

فرداش باز دیدم پدرم اومد همونجا.

یادم نمیاد باقی خوابو.

اما چقدر اذیت شدم بخاطر این کارهای پدرم؟

کارهای پنهانی که باعث میشد شرایط رو اغلب ناامن و غیرآروم حس کنم.

راستش اصلا کوچیک نبود سال گذشته. وقتی ازش گذشت اخیرا داشت تو ذهنم کوچیک میشد، داشت یادم میرفت که درد روحی باعث شده بود به سختی نفس بکشم. اضطراب امونم و بریده بود.

این خواب یجورایی بهم یادآوری کرد زخم‌هام سرجاشون هستن و موضوع همچنان دردناک هست.

ولی حس خوبی بود زدن اون حرف‌ها به یه ادم که خودش هم ایجاد کرده شرایط رو. بهش احساس عذاب وجدان و احساس گناه دادم. رفتارسالمی شاید نباشه ولی کیف داد. یجورایی انگار باور کردم بدی‌ای که در حقم شده بی‌جواب نمیمونه.

بهرحال الآن تلخم.

شغل

توسط Bluepetus | یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 7:19

در حال حاضر اتاقم میدون جنگه. یعنی برا عبور مرور هم باید جا برای پا باز کنم. لباسهام پخش شدن وسط اتاق و چمدون هم نیمه‌پر رها شده. پروژه‌ام رو شروع نکردم. شغل هم نرفتم دنبالش. ورزش هم خیر. چکار مفیدی انجام دادم این چند روز؟ رزومه درست کردم.

تازه اونهم با سایت.

هم خیلی دلم میخواد شاغل شم و هم میترسم از پسش برنیام. فکرشو کن. ماهی دو میلیون هم بگیرم بسیار پولدار تر از الان میشم😂 اخه پول تو جیبی کمی از پدرم میگیرم.

توی ۴ماه پولم حداقل میشه۶میلیون!

زیباست😍😁

البته اولویتم کار مرتبط با رشته دانشگاهیم هست. اونجوری خوشحالتر میشم.

شاید کم کم مصاحبه و دنبال کار گشتن رو شروع کنم. اگه پیدا نکردم به آقای ی میگم.

ولی فعلا میخوام خودم اون کارو پیدا کنم.

امیدوارم شجاعت به خرج بدم

شاهزاده

توسط Bluepetus | جمعه سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 13:49

یکی از دوستام با کسی آشنا شده که خیلی پولدار هستن. برا ما معمولی‌ها تصور زندگی اونها هم دشواره.

شکاف طبقاتی باعث شده حتی بزرگترین رویامون هم باز به پای زندگی اونها نرسه. البته ناگفته نماند که پول نمیتونه همه چیز رو حل کنه اما باعث میشه دغدغه‌های آدمها متفاوت بشه. داستانشون به طور جالبی تراژدی هست.

پسری که حسابی تلاش میکنه و هر پولی که داره رو برای دختری که دوست داره خرج میکنه اما پولهاش برای تشکیل یه زندگی ابدا کافی نیست و اون هم طی چند سال نتونسته وضعیت رو بهتر کنه. در این حین سروکله پسر پولداری پیدا میشه که حتی نیاز نیست کار کنه. حالا پسر پولدار دو روزه با دوتا دسته‌گل و یه نیم‌نگاه از زندگی مرفه‌اش، دل دختر رو میبره...

میدونید گاهی عشق خیلی نحیف‌تر از زورآزمایی با چیزهای دیگه‌اس.

گاهی هم از اول عشقی به وجود نیومده.

در کل حس متفاوتی دارم.

با داستانهای از دختر فقیر و شاهزاده بزرگ شدم. رمان‌ها مشابه خوندم و حالا سخته که خودم رو قانع کنم که من هم چنین چیزی حداقل به اندازه یک تجربه کوتاه نمیخوام.

این میل رو دوست ندارم. سعی میکنم آدم هدفمندتری شم. بیشتر به خودم عشق بورزم و بیشتر تلاش و تفریح داشته باشم.

نمیخوام تسلیم این جریان شم.

البته آدم گاهی کنار کسی بهشت هم باشه بهش سخت میگذره و احساس خوشایند نداره. اما کنار کس دیگه نشستن گوشه بلوار خیابون هم حسابی بهش خوش میگذره. این رو به وضوح تجربه کردم.

یادم نره که چقدر ارزشمند و دوست‌داشتنی هستم و این نیاز به اثبات نداره.

رخوت

توسط Bluepetus | جمعه سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ | 9:46

میخواستم حداقل دوکار عقب افتاده‌ام رو انجام بدم بعد دنبال کار بگردم. اما احتمالا همه رو موازی انجام بدم.

یه کتاب با ضخامت خیلی کم خریدم که مجموع چن تا داستان هست. کتاب‌های قبلی رو نتونستم تموم کنم.

ترجیح دادم اول این رو بخونم.

واسه پیدا کردن کار، راحت‌تر اینه که به آقای ی بگم. معمولا یکی دوتا شغل حداقل سراغ داره و اگه من رو معرفی کنه و توانایی‌های من برای اون شغل کافی باشه، به راحتی میتونم مشغول شم.

اما میترسم حسی بهش پیدا کنم. دوسال از الف دور باشم وبه ی نزدیک، اوضاع رو واسم پیچیده میکنه.

شاید هم نکرد. اما خب ی هم قدرتمندتر از من هست هم پولدارتر و هم کراش بچگی.

تعهد به الف شاید واسم سخت‌تر بشه. این دوسال حداقل زیاد باهم صحبت میکردیم، تو حال خوش و ناخوش میتونستیم روی هم حساب کنیم؛ اما دوسال پیش رو احتمالا حضورمون واسه همدیگه کمرنگ‌تر شه.

از برنامه‌هایی که برا این روزها داشتم، دلم نمیخواد هیچ‌کدوم رو انجام بدم. اون برنامه‌های قشنگ و رویایی الآن بیشتر شبیه مسئولیت‌های نفس‌گیر شدن.

خب ذره ذره جلو میرم. درست میشه کم‌کم

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .