یه خاطره عجیب بگم. شاید جای دیگه نتونم بگم. کراش بچگیم میدونید که آقای ی بود. آقای ی یه خواهر داشت که بطور مجازی با کسی آشنا شده بود و خانوادهاش هم مخالف این ماجرا بودن. مخصوصا خود آقای ی!
من به خاطر دیدن آقای ی تو فاصله سلام و خداحافظیها و برای بودن نزدیک اون حتی پشت دیوار، میرفتم خونه اونها و گوشیم رو در اختیار خواهرش میذاشتم تا با فرد موردنظرش صحبت کنه!
بعله کار عجیبم همین بود.😂 برا اینکه بهش نزدیک باشم گوشیم رو به خواهرش میدادم. یبار حتی فهمید با گوشی من پیام میداده و اومد گوشی و گذاشت کف دستم و گفت دیگه بهش ندم! چی از این رمانتیکتر بود واسه من؟ دوست داشتم حتی با درست کردن دردسر هم که شده سر راهش قرار بگیرم. ولی میدونید چیه؟ عشق که زوری نیس. هزار و شصت بار هم سر راهش قرار بگیرم باز چیزی عوض نمیشه. اون بی دلیل کراش من بود و یکم هست اما چیزی قرار نیست تغییر کنه.
نمیدونم چرا اغلب رو کسایی کراش داشتم که من رو نمیدیدن. مثلا یکی بود که جواب من رو نمیداد. پیش هر کسی میرفت. ازشون میپرسید مشکلی ندارن؟ ولی من دستم بالا بود و چند بار هم صدا کرده بودم باز سراغم نمیومد. حتی آقای الف هم گاهی انگار دور از دسترس میشه. ازش خوشم میاد چون هم مهربونه هم مغرور. هم با من سازگاره و هم ناسازگار. هم وفاداره و هم نه... این دوگانگیها باعث میشن هم نسبت بهش کمی امنیت حس کنم و هم واسم جذاب باشه. البته من تا الآن هیچ خیانت و مورد خاصی ازش ندیدم. تو این ۴،۵سال حتی یبار هم بهم خیانت نکرده؟ بنظرم غیرممکنه. آدمها بهم نمیتونن خیانت نکنن. به لطف پدرم و بقیه، خیانت رو جزئی جدانشدنی از ازدواج میدونم.
یک ساعت دیگه میخوابم اما امروز هم پروژهام رو شروع نکردم.
و مورد آخر اینکه من چرا واسه دوستام اولویت نیستم؟ آدم زاپاس هستم. کنسلن
نمیخوامشون.
ینفرشون فقط من اولویتشم. دوست زیادی نداره و رفتارهاش خیلی وقتها درست شبیه یه کودکه. به رها بودنش حسودیم میشه. اصلا هم مهم نیس که آدمهای زندگیم کم و کمتر میشن. به تخم کبوترها. شاید بعدا دوستهای بیشتری پیدا کردم. شاید هم با زاپاس بودن باید کنار بیام. نمیدونم...