توسط Bluepetus
| شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 21:53
سال ۸ و ۹ شب، تعمیرگاه؟ چرا دروغ میگی پدر؟ چرا یه روده راست تو شمکت نیس؟ چرا انقدر دروغ میگی که حتی وضعیت عادی هم از نظر من وضعیت استرسزاست؟
چرا متوقف نمیشی؟
نه با خیانت نمیتونم کنار بیام. فکر اینکه اگه حرفش راست نباشه، تو چه وضعیتیه؟ کجاست؟ و با کیه؟ روانیم میکنه!
واقعا دارم مریض میشم تو این وضعیت.
چیزی نبود که یادم بره، یا کمرنگ شه یا بتونم باهاش کنار بیام. همچنان قلبم رو خراش میده.
تظاهر کردم اهمیت نمیدم ولی از سر تا پام ذرهای آرامش نیست.
شاید یه روز این ماجرا واسم بهتر شد اما هموز اون روز نرسیده.