خب از اثرات خانواده در گند زدن به روح و روان بگم...
اول که خیانت پدرم یادم نرفته و تا یادم میاد قلبم تیر میکشه.
دوم اینکه مامانم به محض اینکه سیاه لشکرش نباشم، حتی بیطرف باشم من رو به شدت سرکوب میکنه. میشم یه فرزند نمک نشناس بیادب طلبکار دست و پاگیر عوضی که مادرم یه خدمتکار تو خونهاس و من بهش در اون حد هم احترام نمیذارم. جالبیش اینه که فقط سه چهار روز در هفته ناهار میپزه. شام و گردگیری و جارو هم اگه پیش بیاد از استثناعات هست.
حس مزاحم دارم تو خونه. حس میکنم جایی ندارم. یجورایی سربارم! پدرم چی میگه؟ طرف مامانه! میگه مادرته نباید هیچی بگی! بخاطر همین فکرش هست که الآن وضع رابطشون انقدر داغونه. انقدر از هم خشمهای کهنه دارن.
یه خواستگار مضخرفی هم بعد از مدتها پیدا کردم حالا بابا رفتارش یجوریه که پاشو برو دیگه...
بسیار زیباست. چی میخوام دیگه؟
بالاخره یه هدف و یه انگیزه پیدا کردم. یه خونه که مجبور نباشم سرخم کنم جلو پدر و مادرم. زور بشنوم و به محض کوچکترین مخالفت گستاخ و نمکنشناس شمرده شم.از کل دنیا فقط یه الونک میخوام همین.
یکم بعدش: با خودم فکر کردم درسته عالی نیس ولی بدم نیس. بهرحال امکانات همینه. ننه بابای من هم همینن. افتضاح نیستن، عالی هم نیستن. پس بیخیال. یه چیزایی رو باید به تخم کبوترها بگیرم و بین چیزهای داغون چهارتا چیز امیدبخش و حال خوب کن پیدا کنم. حالا میشه زیست.
هنر رندانه به ثخم گرفتن اثر مارک منسون😂
البته به این چیزا چندان هم باور ندارم ولی مگه آدم چقدر جون داره که مقابل همه چیز بایسته؟
بعله الآن واقعا حالم بهتره:)