توسط Bluepetus
| شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ | 20:54
یکم پروژه رو پیش بردم. در مورد ادامه تحصیل هنوز مطمئن نیستم. بعد از مدتها امشب وقتی فهمیدم پدرم از خونه زیاد دور شده، عصبی شدم. یعنی یکم مضطربم باز. تا یکی دو هفته دیگه دوستام تموم میشه امتحانشون. البته شک دارم با بیرون رفتن با اونها هم حالم انچنان تغییر کنه.
اینبار بیش از هروقت دیگه به کار نیاز دارم. یه فضا که بتونم داخلش تلاش کنم، پیشرفت کنم و مستقل شم.
ترجیح میدم ساعت کاریم هم بعداز ظهر باشه. که عصر خونه نباشم و از نبودن پدرم حرص نخورم که البته نگران باقی خانواده میشم.
بیخیالش. فقط کارهامو جلو ببرم. بیخیال واقعا. به تخم کبوترها. پدرم هرکار کرد، هرکس هرطور شد، حتی زندگی خودم، همه چیز به تخم کبوترها. فقط سعی میکنم یکم جلو برم. بسه همینقدر.