دارم همه تلاشم رو میکنم که آقای الف زندگی با من رو خوب ندونه؟ آخه چررررااااااا؟
جلوههای بد زندگی با خودم رو بزرگنمایی میکنم.
ولی عدم سازگاری بنظرم درمورد من صدق میکنه. با اینکه آدمیم که میتونم با اغلب آدمها همصحبت شم و باهام بد نمیگذره ولی از اکثر آدمها بیزار میشم به راحتی. آدمیام که حتی اگه نخوام هم به رفتار بقیه زیاد توجه میکنم که مورد سوءاستفاده قرار نگیرم، طرد نشم، بهم توهین نشه، مورد خشونت قرار نگیرم... البته همه از تجربهاس. انقدر خرده شیشه دیدم از اطرافیان تا الآن نمیتونم ریلکس باشم کنارشون. از نظر آسیبپذیری بادکنک نه، ولی توپ بادیام. و آدمها خیلیهاشون کاکتوس.
به طور شگفتآوری آماده جنگم. البته نه از اون آدمهای خشن که وقتی جدی میشن حتی اگه حق باهاشون نباشه شبیه گرگ به فرد مقابل حمله میکنن... با اونها نه.
از پدرم دوری میکنم. میاد خونه از اتاقم بیرون نمیرم تا وقتی بره بیرون یا بخوابه. چون حس میکنم چشمش بهم نیوفته بهتره.
پروژهام رو هم حتی شروع نکردم. یکم سخته و این سختیش باعث شده مدام سریال ببینم جای کار کردن.
برای شغل هم صفرتا تلاش کردم. خیلی زیبا هیچ کاری نمیکنم. یعنی از ۲۴ساعت، ۹ساعت که بخوابم، ۳ساعت سریال ببینم، ۴ساعت گوشی دستم باشه، یک ساعت به دیوار زل بزنم، باز میمونه ۷ ساعت. اون ۷ ساعت چی میشه؟ خیلی عجیبه😂 ۷ ساعت!!!!!!
انقدر از هر روز رو میندازم سطل زباله. یا شاید کلش رو. چون باز کار خاصی نیستن.
میخوام شغل پیدا کنم به پروژهام فکر میکنم. پروژه هم که سخته. بیخیال همه چی میشم. ولی دیگه کافیه. این دفعه واقعا یه کارایی انجام میدم.