توسط Bluepetus
| یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۰ | 12:59
نشانههای احساس تنهایی رو خوندم. یعنی جایی بود به چشمم خورد. چقدر واقعی بود. دادن اطلاعات زیادی به افراد نامرتبط... یادم میاد گاهی ینفر یه چیز میگه من چیزهایی میگم که حتی اون نپرسیده. رویکرد افراطی نسبت به دوستان، اولویت قرار دادن نیازهای بیقیه و...
با آقای الف هم حرف زدم. ازش خیلی ناراحتم. گاهی میگه که دلش میخواد فرد مقابلش رو کنترل کنه و من هم گاهی این حس رو دارم. و عیبها و مشکلات من راحتتر هستن برا گیر دادن. پس حای فکر هم نمیکنه راجع بهش.
مادرم آدم کنترلگریه. من رو طوری تربیت کرد که به واسطه من پدرم رو کنترل کنه. گاهی پدرم حکم بچهای رو داره که به من سپرده میشه و من مسئول کارهاشم!
اما من دیدم کنترل چه به روزگار یه خانواده میاره. من دیدم پدرم بیمسئولیت و بچه شد و من پیر و مسئولیتپذیر افراطی.
من خشم سرکوب شده پدرم رو دیدم. من خودخواهیهای مادرم رو دیدم. که گاهی فقط میخواست همه چیز مطابق نظرش پیش بره و اهمیتی نمیداد فرد مقابل چه حسی داره.
پدرم به شدت از ادمهای غریبه تاثیرپذیره. گاهی اگه شب باشه و اونها بگن روزه با قطعیتی حدود ۹۰ درصد حرفشون رو قبول میکنه. خیلی از تصمیماتش از حرفهای بقیه نشات میگیره. این در حالیه که حرفهای من واسش انقدر بیارزشه که وسط حرفم مشغول کار دیگهای میشه یا اگه نتونست سعی میکنه ذهنش رو از حرفام منحرف کنه. اینجور مواقع حس میکنم ادم حرافیم. حس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم. پدرم خشمشو ولی میریزه تو خودش و فقط متنفر میشه. برا حق و حقوقش زیاد نمیجنگه. گاهی فقط پرخاش میکنه. گاهی خبیث میشه و از رفتارهای معمولش آدم حس ناامنی میکنه.
مادرم هم باز خودشیفتگیش اوت کرده و خودخواهانه رفتار میکنه. واسش مهم نیس بقیه چه حس و فکری دارن فقط میخواد حرفش رو به کرسی بنشونه.
من هم کسیم که دارم چیزهای سختی تجربه میکنم. دارم سعی میکنم نفس بکشم. سعی میکنم جون بگیرم و روان زخمیم رو ترمیم کنم. تو این راه کمکهای کمی دریافت میکنم. آقای الف وینفر از بلاگفا. اضطرابهای دو سه ساعتهای که باعث میشدن سرجام یخ بزنم و نتونم هیچکاری کنم همون حملات پانیک بود. مرتبط با اضطراب و افسردگی. اینجور مواقع ذهنم فکرای غیرمنطقی میکنه. درصد احتمال وقایع رو زیادی بالا یا زیادی پایین میبره و اون لحظات نمیتونم باور کنم طور دیگهای هم امکان داشته باشه. فکر میکنم فکر خودم درسته و هجوم اضطراب باعث میشه قفسه سینم سفت شه و درد بگیره.
ریشش هم ترس از ترک شدن توسط پدرم بود. و اینکه شبها نمیتونستم برم بیرون. البته کسی مانعم نمیشد.
خب این حملات کمی کمرنگ شد. بیشتر وقتی اتفاق میوفته که چند شب پدرم برا ساعاتی تنها بره بیرون از خونه. این مدت که حمله پانیک نداشتم اون نرفت جایی یا اگه رفت تا حدی شفاف بود که کجا میره. پس ممکنه باز پیش بیاد و باز من بهم بریزم. حتی گفتن ازش هم دردناکه.
سنم بیشتر از حدیه که انقدر ضعیف و بیچاره باشم اما توی وضعیت بدیم خجالت هم نداره. شاید بخش کمتری تحت اختیار من بود و خب من همیشه سعی داشتم قوی باشم حالا اگه کمتر قویم عیبی نداره درستش میکنم.
شاید به چشمم نیومد اما دست از کنترل پدرم دارم برمیدارم. هنوز گاهی کنترل میکنم اما کمتره. و گاهی مقابل مادرم میایستم. درسته این هم کمه اما باز خوبه. هنوز گاهی با قهرام با پدرم انگار میخوام اونو کنترل کنم تا مساعد سلیقه مادرم بشه.اما خب بهتره. یواش یواش درست میشه. امروز احتمالا تنها برم بیرون.کمی واسم دشواره. اما از پسش برمیام.