قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

حرص خوردن

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ | 15:34

فهمیدم چرا انقدر دارم اذیت میشم. تو زندگی قبلیم آدم خیلی بدی بودم دارم مجازات میشم. خودم میدونم دارم چرند میگم. واقعا کلافه‌ام بخاطر پدرم. پدری که خیانت و مزاحم بقیه شدن و دروغ گفتن و انکار کردن و هر چیز دیگه رو زرنگی میدونه خیلی هم بهش افتخار میکنه. آه خدایا چقدر دارم حرص میخورم. انقدر حرص خوردم که معدم خالی خالی شد. چه روز گندی. به یه مرتیکه‌ای که فساد از ریختش میباره هم چنان محترمانه حرف میزنه که عوقم میگیره. آخه یبار فقط یبار ادم باش پدر من. چرا انقدر من و حرص میدی؟ چرا انقدر غیرقابل اعتمادی؟ چرا انقدر متناقضی؟ بسه دیگه! نه انقدر بده که آدم ترکش کنه یا هر کار دیگه‌ای(انتخاب خاصی ندارم) و نه انقدر خوب که آدم دو دقیقه به فکر زندگی مضخرف خودش باشه.

اینهمه خشمم از کجا چشمه میگیره؟ چرا این جهنم تموم نمیشه؟ قراره با چشمای اشکی و دلی خون از خشم سال جدید رو شروع کنم؟

وای خدایا من اخرش سکته میکنم میمیرم بعد پدرم میره با از من جوون‌تر هم دوست میشه. صدهزار سال هم عمر میکنه خیلی هم کیف میکنه. 

نگاش کنی انقدر آرامش داره که انگار اون نبوده این‌همه آبروریزی راه انداخته. چجوری انقدر پرروئه؟ یعنی خودش درمورد اقدامات افتخارآفرینش چی فکر میکنه؟

به خودت بیا خودم. به خودت بیا. چجوریییییی؟ چجوری حرص نخورم؟

خشم و نفرت باز و باز و....

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ | 14:53

بابا بدجور روی مخمه. از هرکاری که میکنه متنفرم. خودخواهه و از کار فرار میکنه. فکر میکنه خیللللللیییییی زرنگه. انقدر ازش عصبانیم که فیوزم پریده بدجوری. آی خدایا تعطیلات مضخرف شروع شد!

کاش یه شغل پیدا میکردم فقط تو همین تعطیلات. از نظر بودن هم هستا. اما حوصله توضیح دادن به این و اونو ندارم. وای خدایا. چقدر سخت میگذره زندگی. آهههههههههههههههههه

 

دوستت دارم شاید

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ | 2:12

آقای الف که انقدر دردهای من رو کوچیک میشمرد در مقابل چیز کوچیکتری بهم ریخته. من درد اون رو کوچیک نمیخوام بشمرم اما عصبانیم از اینهمه حرفای شعاری و این ژست که من الکی شلوغش کردم.

یکم علاقم بهش کم شده. نمیدونم چرا. حسم داره به بیتفاوتی میل میکنه. هیچ آدم دیگه‌ای هم نمیخوام. آقای ی، آدمهای دیگه...هیچکس.

خوب نیس. دوست دارم عاشقش باشم. اونم عاشقم باشه. همه چیز هم گل و بلبل. آره کمالگرایانس و حتی صفر و صدی میدونم

حد و مرز همدلی

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ | 21:35

میگن حد و مرزت و با آدمهای اطرافت مشخص کن. مثلا اگه بار روانی چیزی واست زیاده بگو که نمیخوای درموردش صحبت داشته باشی یا طرف مقابل رو بشنوی. آقای الف هم یجورایی اینو بهم گفت. گفت دم عید دلش نمیخواد غمگین شه. من فقط داشتم میگفتم چرا عید واسم سخته و دوستش ندارم. و خب غم‌انگیزه که از غمت نگی که فرد مقابلت غمگین نشه. درست مثل وقتاییه که برا مادرم حرف میزدم و میگفت بهم استرس نده.

شاید حق داشته باشه نخواد دپرس شه اما رسم رفاقت این نیس. تو خوشیا باشی از منافع بهره‌مند شی موقع غم و غصه غیبت بزنه. البته یک ساله دارم باهاش حرف میزنم از غمهای به طاهر تموم‌نشدنیم. اما توقع نداشتم اینطور حال خوش عید رو به همدلی با یار درمونش ترجیح بده.

با اینکه قبل از صحبت باهاش حالم بهتر بود الآن احساساتم حالت برانگیخته داره. گاهی بخاطر این وضعیت روحی نسبت به پدرم خشم و نفرت زیادی حس میکنم. تو دلم میگم بخاطر خودخواهی اون حال من انقدر بده. اما شاید بهتر باشه این رو یجور دیگه برا خودم معنا کنم. این پیله‌ای هست که قراره من رو پروانه کنه. یا یکی از درهایی که من ازش عبور میکنم تا رشد پیدا کنم.

هعی. غمم رو تنها به دوش بکشم؟ باشه. از کل آدمهای این چند سال عمرم فقط آقای الف من رو میشنید که اونهم مشخص شد دوست نداره. زندگی همینه. قرار نیس آنچنان هم زیبا باشه. یکم دلگیرم.

در پی ایجاد روزمرگی

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ | 18:3

دوست دارم خودم رو به بقیه چطور معرفی کنم؟ به عنوان نقاش؟ یه آدم جوون و شاد؟ یه آدم دپرس یا با ایده‌های ناهنجار؟ فردی تو زمینه تحصیلی خودم؟ فردی علاقمند به نویسندگی؟

نمیدونم انگار. این ندونستن جذابه واسم. انگار از حصارهای قبلی خودم پا فرا‌تر گذاشتم.

نمیخوام عجله کنم. آروم آروم خودم رو پیدا میکنم. هرچند کمی ترس از قضاوت‌شدن دارم. بس که آدمهای بی‌رحم من رو مورد تمسخر قرار دادن.

شخصیتم چقدر هنوز قربانیه؟ و چقدر هنوز مایله که قربانی باشه؟ چقدر دنبال حامیم؟

خب از اون لحظاتیه که آرومم و کمی خوشحال. اضطرابم کم، ترسم کم، شوق و سرزندگیم بیشتر.

یجورایی دارم با خودم آشتی میکنم انگار.

دارم متوجه رشدم میشم و احساس کمبود نمیکنم آنچنان.

میخواستم چند روزی درس رو بذارم کنار. دیدم تا الآن هم آنچنان جلو نرفتم. بیخیال بهونه آوردن بشم و برم جلو. یکم واسم سخته درس خوندن. مخصوصا شروعش. تا وقتی بیوفتم روی ریل‌... بعدش سخته واسم که تموم شه. شاید برنامه‌ای که مینویسم باعث میشه دلم نخواد انجامش بدم.

برنامم رو منعطف‌تر میکنم و حتما انجامش میدم

پیشواز منِ آینده

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ | 13:53

قلم من بیشترین چیزی که داره غمه. ذهنم کارخونه غم‌سازی شده. شایدم بوده. اما سرزنشش نمیکنم. هر چند تعطیلات سال نو بهم احساس ناامنی و خطر میده اما شکوفه‌ها بهم یادآوری میکنن که میشه نو شد، میشه عوض شد، میشه ترمیم شد.

نو شدن من چه شکلیه؟ یکم احساس شوق میکنم. یک منِ نو. از خود قدیمی‌ام خسته شدم. اما منِ یکسال گذشته یکی از بهترین من‌ها بود. کسی که به زانو افتاد و فریاد کشید. کسی که باورهاش، امیدش، امنیتش و خیلی چیزهاشو باخت اما دووم آورد. منِ یکسال گذشته نقطه عطف منِ قدی و شاد قبل و منِ پخته بعده.

منِ گذشته قطعیت‌هاشو از دست داد و تردید گاهی مدت‌ها رهاش نکرد. اون کسی بود که شجاعت روبرو شدن با خیلی از دردهای گذشته رو داشت اما گاهی ترس‌هاش بزرگ‌تر از هر چیزی توی زندگیش میشدن.

منِ بعد کیه؟

دارم تبدیل به چه شخصی میشم؟ قراره رک‌تر باشم؟ قراره شادتر و قوی‌تر باشم؟ یا من‌ِ آینده به بیتفاوتی شناخته خواهد شد؟ میدونم که منِ قبلی انتخاب من نبود.

پس طبیعیه نتونم حدس بزنم چه تغییراتی قراره در من اتفاق بیوفته. این عدم اطمینان هدیه‌ای هست که سال قبل بهم داده شد.

فکرشو کنید. سال پیش تحویل شد و هدیه‌ی سال نو من عدمقطعیت بود! درسته دنبال همین بودم اما دردناک بود.

امسال هدیه‌ام چی هست؟

فکر میکردم سال پیش هیچ دستاورد ارزشمندی نداشتم. اما چقدر ضعفم رو دوست داشتم. چقدر واقعی بنظر میرسه. توی ضعفم قدرتی هم پنهان بود. چه روزها که از هر امیدی تهی بودم. چه روزها که اضطراب نفسم رو بند آورده بود. چه روزها که مستعصل بودم. آه عجب روزهایی گذشت. وجودم از شدت خشم خشکیده‌ میشد. چشمهام اشک رو جیره بندی کرده بودن. و روزهای خوبی که انسجام رو از بین میبردن. یه روز شاد و رها بعد از مدت‌ها حال بد.

پادکست‌هایی که در مسیر شغل بدون درآمدم گوش میدادم. آهنگ‌ها و عبور ماشین‌ها. وقتی با تنهاییم رودررو شدم. تردیدهام درمورد آقای الف... شکست‌های ریزی که من رو سخت مجروح کرد.

شاید این یکسال پرچالش‌ترین روزهای من بود. الآن که بهش فکر میکنم میبینم چقدر خوشحالم که پیش اومد. چه قضاوت‌هایی که نکرده بودم اما الآن دیگه جراتشو ندارم. الآن خوب میدونم سخت نیس. هیچ‌کاری و هیچ‌چیزی سخت و بعید نیس. من میتونم یه الکلی مست بشم. میتونم همه رو بازی بدم و سیاست به خرج بدم. میتونم رک و شفاف باشم. میتونم بعد از یه غم کوچیک از پا دربیام. میتونم نامتعهد باشم. میتونم خشمگین باشم اما پشت لبخندهایی که اغلب افراد رو فریب میده پنهان شم. میتونم حسادت کنم اما خودم هم متوجه نباشم.

آره من هم آدمم. بقیه هم آدم‌ان.

کسی که کار خاصی انجام میده شاخ و دم نداره. ما خاص نیستیم.

منِ جدید از الآن بهت خوش‌آمد میگم♡

تاب نیاوری

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ | 13:22

پدرم پاش رو که خونه میذاره، تنش‌ها و اعصاب‌خوردکنی‌ها شروع میشه... بهترین اوقات وقت‌هایی هست که نه پدرم خونس و نه مادرم. بیرون رفتن رو زیاد دوست ندارم اما فقط برای اینکه ازشون کمی فاصله بگیرم خوبه واسم. روزهایی که خونه‌ام کارهام رو انجام نمیدم واسه همین بیرون رفتنم رو محدود کردم. در عوض تعطیلات داره شروع میشه و از الآن دارم دچار اضطراب میشم. نق‌نق‌ها، دعواها خسته شدم. از زیر کار در رفتن‌های بابا وای که چقدر روی مخه. گاهی شبیه‌ها بچه‌ها باید درمقابل کار کم کیفیتش سکوت کرد که تو ذوقش نخوره. یعنی بیشتر از اینکه اون مواطب من باشه من مواظبشم. خسته شدم. از این فاصله‌ای که از ایده‌آل‌هام دارن. شاید دیدم کمالگرایانه‌اس یا تفکرم صفر و صدی. سخت تفکر کمالگرایانه رو خوب کرد. دلم میخواد تمام روز توی گوشیم غرق شم. از دنیای واقعی فراریم. اما میخوام خودم رو مجبور کنم کارهای خودم رو انجام بدم. آهنگ‌های مضخرف بابا هم رو مخمن. آه خدایا عید مضخرف داره شروع میشه😑😑😑نمیشه بخوابم یا اصلا بمیرم؟ چیه این زندگی ارزش این‌همه زجر کشیدن رو داشت؟

اینور سال

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰ | 10:47

امروز صبح آرامش بعد از بیدار شدنم رو نداشتم.خواب آشفته‌ای از یکی از دغدغه‌هام دیدم.

دلم میخواد هر چی دوست دارم رو توی کوله‌ام جمع کنم و بزنم به جاده. برم جایی که کسی پیدام نکنه.البته دلم میخواد بیشتر از اینکه نگران پیدا کردنم باشم فقط برم. حتی دلم میخواد از مرزها هم فراتر برم. برم هر کشوری که اسمش توی اخبار هست و نیست. آدمهای مختلفو ببینم و بعد از هزار سال برگردم سرجای اولم.

دلم میخواد کودک کوچیکی بودم که سوق سال نو رو داشت. کودکی که فقط دلش میخواست هم‌سن و سالهاشو ببینه. دست پدرم رو با اعتماد میگرفتم و تمام تمرکزم روی بستنی یخی توی دستم بود. اگه سر برمیگردوندم پدر و مادرم رو متوجه همدیگه و غرق در عشق میدیدم. نشد نه؟

نه من کوچیک میشم باز و نه این تصویر تداعی.

از همون بچگی ذهنم آماده باش بود. هر لحظه ممکن بود دعوای بزرگی بشه و معمولا هم میشد. چه دائم خونه بودیم، چه سفر میرفتیم و چه خونه اقوام باز نمیشد که دعوا نشه. شاید فراموش میکردن من هم هستم؟ مامانم دستمو میگرفت معمولا و برا خودش لشکر تشکیل میداد.

چقدر روزهای سختی بودن. دم عید روحم رفته به اون روزا و زخمام انگار هنوز تازه‌ان. زخمهایی که حتی فکر نمیکردم وجود داشته باشن.

شاید بهترین اوقات زندگیم اون دوره همون دوری‌های چن روزه بود. شاید همون‌ها نجاتم داد. اون روزها میرفتم خونه‌ی همبازی بچگیم. یعنی اونا تظاهر میکردن خیلی دوستم دارن و میبردنم. وقتی دور میشدم از پدر و مادرم نگرانی‌های کمتری رو حس میکردم. آره گاهی باید از تنها سرپناه زندگی فاصله گرفت. گاهی باید از آدمهایی که بهشون تکیه میکنه معمولا دور شد. اونموقع قدرت و احساساتی زیباتر و متفاوت رو میشه تجربه کرد.

منتظر عید میشینم. دیروز از برنامه‌ام خیلی عقب بودم. روز دوم عید میرم تنهایی شهر رو میگردم.

کاش بتونم کسی رو نبینم. این رو از ته دل نگفتم. دلم واسه معدودآدمهایی تنگ شده. 

باز هم...

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰ | 11:45

گاهی انقدر از پدرم عصبانی میشم که صدای آهنگمو بالا میبرم که صدای خودش یا آهنگشو نشنوم. حس بدی بهش دارم باز. بنظرم یکم عوضیه. سعس میکنه کارهایی انجام بده که وجدانش خاموش بشه و بنظر نمیرسه کارهای خوبش حقیقی باشن. توی کل زندگیم توجه خاصی بهم نداشت فقط گاهی ظاهرم رو زیادی تحسین میکرد که اغلب باعث میشد معذب شم. حسرتش اینه که چرا من رو یه عالمه کلاس نفرستاده. واقعا متوجه نیس من چی میخوام؟ ازش متنفرم. آخه چرا انقدر رو مخمه؟

خیلی عصبانی و متنفرم ازش. خودبینه اغلب. از اینکه تظاهر میکنه اهمیت میده هم متنفرم. از تحسین‌های بیخودیش. از کوچکترین تا بزرگترین کارهایی که واسم میکنه، از همه چیز بدم میاد. باز انگار زده به سرم. چرا انقدر غمگین و عصبانیم؟

حالم خوب نیس. سرم رو با فیلم گرم کرده بودم اما نمیشه. با فرار حالم خوب نمیشه. کاش میرفتم سرکار. یعنی اونموقع خوشحال بودم؟ نمیدونم. واقعا زندگی واسم سخت میگذره.

تاریکی دل‌انگیز

توسط Bluepetus | جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰ | 1:12

امروز با پدرم ارتباط بیشتری برقرار کردم. بهش گفتم اشکالی نداره که عصبانی بشه اما بهتره هر بار کمی از خشمش رو تخلیه کنه تا روی هم انباشته نشه. برخلاف اغلب اوقات که دوست نداشت گوش کنه به حرفام، این بار کمی بیشتر گوش میداد.

از صمیمی شدن باهاش میترسم. میترسم باز دل خوش کنم و اتفاق بدی بیوفته و ناامید شم. از الآن بهتره به خودم گوشزد کنم که احتمال وقوع هر چیزی هست. اینو یادت نره خودم. اینکه الآن اوضاع آرومه مشخص نمیکنه فردا طوفانیه یا آروم.

به طرز مسخره‌ای هم دلم واسه آقای الف تنگ شده هم آقای ی. یعنی واسه هر کدوم متفاوت. برا آقای ی در حدی که اطرافش بچرخم و سعی کنم توجهش رو جلب کنم. البته بصورت نامحسوس. برای آقای الف بخاطر ارتباط بینمون. بخاطر دعوا، صحبت‌ها و مسائل عاطفی.

دوست خوبمه.

امروز از برنامه‌ام خیلی عقب افتادم. فردا یه برنامه جذاب تر میذارم و سعی میکنم بهش عمل کنم.

امروز اضطراب رو در حد کم تجربه کردم و خیلی زیباست.

وقتی رابطم با پدرم بهتر میشه احساس خطر میکنم پس بیرون رفتن رو توی برنامه‌ام میذارم. البته نه فردا. هفته آینده.

کمی سکون

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ | 21:32

امروز کارهای زیادی کردم اما درس خیلی کم. در کل راضی نیستم.

در یک اقدام رعدآسا همه کسایی که فالوشون کرده بودم اما فالو نکرده بودن رو آنفالو کردم. خب یجورایی دارن میگن نمیخوایم باهات درارتباط باشیم دیگه! اما باز طی یک اقدار رعدآسای دیگه به یکیشون پیام دادم حالش رو بپرسم. چرا؟ نمیدونم. دلم میخواست بهش پرچم صلح نشون بدم. واقعا درک نکردم چرا.

تمام روز به آقای الف فکر میکنم اما شب خواب آقای ی رو میبینم! البته هر شب که نه اما تعدادش از خواب‌هایی از آقای الف هم بیشتره. خودآگاهم آقای الف رو دوست داره، ناخودآگاهم آقای ی.

چرا سراغ درسام نمیرم؟

شاید اضطراب دلیلش باشه. اینکه نمیتونم گوشیم رو زمین بذارم بنظر میاد اضطرابه.

امشب کمی هنوز وقت دارم. میخوام سعی کنم به برنامه‌ام نزدیکتر شم.

دلم واسه آقای الف تنگ شده.

خواب

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۰ | 9:2

باز خواب آقای ی رو دیدم. در حالیکه به تعاملات ساده بینمون راضی شده بودم. چرا خواب اون رو انقدر بیشتر از آقای الف میبینم؟

یعنی اونو دوست دارم؟

فکر نمیکنم

پس چرا خوابش رو میبینم گاهی؟

خوا....ر

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۰ | 14:42

چقدر بعضی‌ها خواستگار دارن. تا حالا کسی پاش رو توی خونه ما نذاشته بعنوان خواستگار. این مسائل خیلی واسم خجالت‌آوره اما زیاد هم بنظر خوب نمیاد که تجربه نکردم این رو. واقعا درک نمیکنم بعضی‌ها چطور انقدر خواستگار دارن. چطور آخه؟

پس از خواب

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۰ | 11:15

برنامه روزانه‌امو نوشتم و حس خوبی دارم. امروز به خودم قول میدم حداقل ۸۰ درصدشو انجام بدم.

یه آهنگ هست میگه"با همه عشق میکنم، با همه مست میشوم..."

یادم افتاده بود به پدرم

تا جایی که میدونم فرزندان آدمهای مست اغلب سمت الکل نمیرن ولی برخیشون الکلی میشن

من هم تمایل زیادی به تعهد دارم. حتی زیاد خوشم نمیاد با مرد متاهلی همکلام شم چه برسه به صمیمیت‌ها و خنده‌ها و ...

و اگه توی دریای الکل شناور باشم اغلب حتی دلم نمیخود بهش زبون بزنم.

و وقتی بیشتر دقت میکنم زخم‌هایی در من تازه‌اس

حتی گاهی سرباز میکنه و از نو درد میگیره

شاید تمام این مدت به مقدار کمی افسرده بودم، چون گاهی لذت میبردم و اونقدر هم بیتفاوت نبودم و اوقات کمی بود که از خودم بدم بیاد. بنظرم بیشتر اضطراب رو تجربه کردم. غول بزرگ زندگی اضطراب بود. استدلال‌هایی داشتم که احتمال وقوعشون کم بود.

بهرحال هنوز روی خودم کار زیادی انجام ندادم. فقط میدونم وابسته‌ام و دارم وابستگیم رو کم میکنم. و البته مقداری هم کنترل‌گری دارم که برای کاهش تنش سعی میکنم با کنترل پدرم رو دلخواه مادرم کنم. کمرنگ شده. توی بحث‌هاشون کمتر دخالت میکنم حتی وقتی نظرم رو میپرسن میگم به من ربطی نداره. خب اینا پیشرفته. گاهی برای ریلکس شدن نیاز به همهمه‌است. گاهی برای تفکر عمیق نیازه که توی کلمه‌ها شناور شد. تمرکز و تف‌کر تکی کنسرت رو پیشنهاد میدم. تا این سن خیلی کارها هست که انجام ندادم و یادم رفته دوستشون دارم. یه لیست درست میکنم و کارهای بیشتری برای خودم انجام میدم.

بی‌صبرانه منتظرم شاغل شم و بندهای وابستگیم رو دونه دونه ببرم. اونوقت بهتر میتونم قدر داشته‌هامو بدونم و جلوی مشکلات کمی قوی‌ترم. البته افکارم رو هم اصلاح خواهم کرد.

اول صبح و آخر شب، چقدر دوستشون دارم.

کمی تنها

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ | 18:21

آقای الف چرا یهو اینطور شد؟

گاهی رفتارش فرق میکنه. معمولا با محبت و با توجه هست. انگار از زمین تا آسمون حوصله داره واسم. اما گاهی خیلی راحت جملاتی میگه که برا چن ثثانیه قلبم از تپش میوفته. مثلا میگه اعصابمو خرد میکنی. یا یه حرفایی که بی‌رحمانه‌اس. بعدش که باهم حرف میزنیم میگه میخواستم لجت رو دربیارم.

اما رفته رفته این جملات بیشتر میشه. یکم میترسم از بدجنسی و بی‌رحمیش.

اگه یه روز باهاش ازدواج کردم و باهام چنین رفتاری کرد قلبم با شدت بیشتری میشکنه.

اصلا اینکه علاقش بهم کم شه هم واسم دردناکه.

خب شایدم خوبه. فکر میکردم آقای الف خیلی استثناس و من هم خیلی خاصم. اما از این خبرها نیس. من و اون شبیه آدمهای دیگه‌ایم. دعواهامون، حرف‌هامون  و حتی خودمون هم منحصربه‌فرد نیستیم.

کمی ناراحت شدم و کمی ازش ناامید اما نمیدونم چرا این ناراحتی زیاد نیس. یعنی الآن اضطرابم کمتره.بهرحال حرف زدن باهاش معمولا حالمو بهتر میکنه. حتی اگه به دعوا ختم شه. همین که از خانواده فاصله میگیرم کمی اضطرابم آروم میشه.

از دوستام توقع زیادی ندارم. اونی که خواست بره اولش خیلی بی‌تابی کردم اما پشت سرش آب ریختم. درسته کاملا روابطمون از بین نرفته اما اون گروه رو ترک کرد. نه برای اولین بار! پس دیگه وقتشه بره. گاهی با هم حرف میزنیم اما حرف‌های کم‌عمق.

کسی آنچنان به من اهمیت نمیده. شاید منظورم اهمیتی باشه که من واسه بقیه قائلم. وقتی میفهمم کسی زخمی داره به این راحتی‌ها از یادم نمیره. حالش رو میپرسم و دغدغه‌اشو دارم. در حالیکه بقیه زندگی خودشون رو میکنن. حتی بفهمن من تو شرایط خیلی سختیم هم آنچنان دغدغه نمیشه واسشون. عیب نداره. بهرحال شبیه نیستیم.

هنوز واسم سخته بپذیرم فقط روی خودم میتونم حساب کنم. تا میگذره گلایه‌ای نیست. فقط بگذره

روزی خسته

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ | 16:7

با وجود اضطراب و حالت آزاردهنده‌ سعی میکنم کارهایی که تعیین کردم رو انجام بدم و تا الآن خوب بوده.البته سخته واسم انجام کار. انگار حداقل ۵ کیلومتر دویدم. پلک‌هام سنگین شدن اما اضطراب و صداها اجازه خواب نمیدن.

بهرحال تا همین حد هم راضیم که دارم یکارایی میکنم

اضطراب

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ | 13:46

امروز دچار تنگی نفس و خستگیم. همرا هبا کمی تپش قلب.

وقتی سرچ کردم نوشته بود که علائم اضطرابه. اما احساس اضطراب نمیکنم. هر چند دقیقه خمیازه میکشم و بیشتر حس خستگی دارم. مصرف ویتامین‌ها رو جدی تر میگیرم.

وقتی حالم خوبه مراقبش باشم که وقتی بد شد حالم اونقدر وخیم نشه!

عید من رو مضطرب میکنه واسه همین لازمه از الآن خودم رو قوی و آماده کنم. نیاز به روزمرگی دارم که وقتی یه روز رو توی خونه موندم بدونم چکار کنم و اضطراب خفه‌ام نکنه.

امروز خیلی احساس خواب‌آلودگی دارم انگار اکسیژن کافی نیس.

یکم از آدمها مضطرب میشم اما روز قشنگیه. خیلی نگرانم که کسی کاری نکنه که تنشی ایجاد شه. مثلا بابا خیانت عجیبی نکنه. یا دعوا نکنن اعضای خانواده. این نگرانی یجورایی اضطرابه. منطقی نیس خیلی. یکم در مورد اضطراب اطلاعات کسب کنم‌ شاید بتونم به خودم کمک کنم.

پس گرفتن استقلال

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ | 15:36

درسته که خیلی خسته شدم اما به اطرافیانم تا حدی نشون دادم که میتونم از پس خودم بربیام. بخ خودم هم ثابت شد.این دو روز چقدر راه رفتم! انقدر که پاهام تاول زد. البته شاید به این خاطر بود که به راه رفتن جدیدا عادت ندارم و بدنم شاید می‌بایست ریلکس‌تر باشه. بهرحال خوب بود. با چیزهایی مواجه شدم که واسم سخت بود. مثلا اینکه برای رسیدم به چیزی که میخوام کمی مصر باشم و با اولین نه برنگردم. مثلا عبور از جایی که از نظرم خطرناک بود و من این ریسک و انجام دادم.

اخیرا حس میکنم اعتمادبنفسم برای برداشتن ماسکم کم شده‌. گاهی حس میکنم خوشحالم که میتونم پشت ماسک پنهان شم. خیلی از خصوصیاتی که از خودم میدونستم و میدونم سرابه. مثلا یبار مسئله‌ای پیش اومد و خانوادم پیشم نبودن. من هم کمتر از ۱۰ سال سن داشتم. اطرافیان بهم تلقین میکردن معده و رودم مشکل داره. در حالیکه خوب یادم هست که چنین مشکلی نداشتم. اونها حرفمو باور نمیکردن و هی نعنا به خوردم میدادن. چند سال پیش فکر میکردم مشکلات گوارشی حادی دارم که آنچنان نمیشه کنترلش کرد چون دکتر که میرفتم بهم ضد استرس میدادن!

کم کم فهمیدم چن تا عادت اشتباه دارم مثلا دیر رفتن به سرویس بهداشتی، دیر غذاخوردن و البته استرس. الآن یه آدم عادیم تو این زمینه.

گاهی هم شناختم از خودم چیزی نبود که واقعا هستم بلکه چیزی بود که میخواستم باشم. وانمود میکردم احساسات هیچ جایگاهی پیش من نداره و توی زندگیم منطق حرف اول و میزنه. اما الآن میفهمم این خواسته من بود و نه شناختی از روی واقعیت.

یادم باشه هروقت خواستم درمورد خودم، بقیه آدمها و یا مسئله‌ای فکر کنم یادم باشه که چقدر ممکنه اشتباه کنم.

این مدت کوتاه رو تلاش میکنم اما گاهی بیرون میرم تنهایی. بعد که این مدت کوتاه گذشت، واسه خودم شغلی دست و پا میکنم. شاید به آشنا سپردن راحت‌تر باشه اما نمیتونم باور کنم لایق اون کارم. حتی اگه این مسئله رو حل کنم یکم خودم رو زیر دین و وابسته میبینم. پس بهتره از آقای ی نخوام.

وقتشه کمی بیشتر کنترل زندگیم رو برعهده بگیرم. تو این راه دوتا مسئله اهمیت داره. یکی اینکه اگه شرایط فراهم بود تا کسی رو کنترل کنم و حتی اگه خودم هم تمایل داشتم، جلوی میلم بایستم و مواظب باشم.

همچنین وقتی حس ضعف و ناچاری دارم، وقتی دلم میخواد کس دیگه‌ای جای من فکر کنه، و یا از کس دیگه‌ای تایید بگیرم، جلوی خودم بایستم و خودم مسئولیت کارم رو برعهده بگیرم.

شب‌ها یادم نره بیرون برم.

تو روزای سخت و لحظات سخت یادم نره که میگذره. حتی اگه تکرار شه....

خستگی شیرین

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ | 0:19

امروز با رفتم بیرون. عصبانی شدم یه جا از کسی و فحش ملایمی دادم. و درمورد آقای الف بهش گفتم. بعد از اینهمه مدت بهش نگفته بودم کسی تو زندگیم هست و چقدر حس خوبی داره که کمتر خودم ر  سانسور کنم. وقتی از نحوه آشناییم با آقای الف میگفتم حس کردم چقدر این آدم واسم عزیزه. کمی از کنترل‌گریش خوشم نمیاد و مسئله بزرگیه واسم اما از جهات دیگه دوستش دارم. از اون وقتاییه که چندان درمورد احساسم مردد نیستم‌. دفعه بعد که میبینمش کی هست؟ آخرین بار که میبینمش چی؟

دلم واسش تنگ شده همونقدر که من تو این مدت خیلی تغییر کردم اونهم خیلی تغییر کرده. کنجکاوم بدونم چطور شده. چهرش که پخته‌تر شده.

یه لحظه دلم خواست برم به آینده و ببینم زندگی عاطفین چطور قراره بشه. آیا با آقای الف ادامه پیدا میکنه؟ فرد دیگه‌ای جای اون خواهد بود؟ امیدوارم راضی‌کننده باشه واسم. شایدم تنها بشم. هیچکسو نخوام، هیچکس هم منو نخواد.

از این به بعد بیشتر میرم بیرون. حتی اگه وقت کم بیارم این کار ارزش داره. مدت عید بنظرم خوبه که گاهی بیرون برم. فشارهای روانی داخل خونه تا حدی تلطیف میشه. گاهی کمی خجالتی میشم. گاهی ذهن‌خوانی میکمم اون هم به شکل بد. مثلا میگم فلانی نکنه فکر کنه میخوام مخ بچشو بزنم؟ یا نکنه فکر کنه میخوان وسایلشو بردارم؟ نکنه فلان؟

نمیدونم ریشه این فکرا چیه اما میدونم یکم به نامهربون بودن ذهنم برمیگرده.

یادم باشه حساب بانکیم رو کمی پر نگه دارم. خرید با حسابی که بیشتر از ۵۰۰هزار تومن پول داخلشه دلچسبه. شاید واسه بعضیا این مبلغ خیلی کم بنظر بیاد اما خب من درآمدی ندارم!

این خستگی یکی از دلچسب‌ترین خستگی‌هاست. خستگی جسمی بعد از گذروندن یه روز خوب و معمولی که به ذهنم اجازه فعالیت اضافه نمیده. وقتی انقدر خسته میشم ترسهام کمرنگ میشه، اضطرابم هم کاهش پیدا میکنه. غم و نگرانی هم کم میشه. در کل ذهنم انرژی‌ای برای فکر کردن به محالات و بزرگنمایی و کوچکنمایی نداره. چیزها خیلی به واقعیتشون نزدیک میشن. خوبه. شیرینه این خستگی.

سالهایی متفاوت با قبل

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۰ | 12:59

نشانه‌های احساس تنهایی رو خوندم. یعنی جایی بود به چشمم خورد. چقدر واقعی بود. دادن اطلاعات زیادی به افراد نامرتبط... یادم میاد گاهی ینفر یه چیز میگه من چیزهایی میگم که حتی اون نپرسیده. رویکرد افراطی نسبت به دوستان، اولویت قرار دادن نیازهای بیقیه و...

با آقای الف هم حرف زدم. ازش خیلی ناراحتم. گاهی میگه که دلش میخواد فرد مقابلش رو کنترل کنه و من هم گاهی این حس رو دارم. و عیب‌ها و مشکلات من راحتتر هستن برا گیر دادن. پس حای فکر هم نمیکنه راجع بهش.

مادرم آدم کنترل‌گریه. من رو طوری تربیت کرد که به واسطه من پدرم رو کنترل کنه. گاهی پدرم حکم بچه‌ای رو داره ‌که به من سپرده میشه و من مسئول کارهاشم!

اما من دیدم کنترل چه به روزگار یه خانواده میاره. من دیدم پدرم بی‌مسئولیت و بچه شد و من پیر و مسئولیت‌پذیر افراطی.

من خشم سرکوب شده پدرم رو دیدم. من خودخواهی‌های مادرم رو دیدم. که گاهی فقط میخواست همه چیز مطابق نظرش پیش بره و اهمیتی نمیداد فرد مقابل چه حسی داره.

پدرم به شدت از ادمهای غریبه تاثیرپذیره. گاهی اگه شب باشه و اونها بگن روزه با قطعیتی حدود ۹۰ درصد حرفشون رو قبول میکنه. خیلی از تصمیماتش از حرفهای بقیه نشات میگیره. این در حالیه که حرفهای من واسش انقدر بی‌‌ارزشه که وسط حرفم مشغول کار دیگه‌ای میشه یا اگه نتونست سعی میکنه ذهنش رو از حرفام منحرف کنه. اینجور مواقع حس میکنم ادم حرافیم. حس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم. پدرم خشمشو ولی میریزه تو خودش و فقط متنفر میشه. برا حق و حقوقش زیاد نمیجنگه. گاهی فقط پرخاش میکنه. گاهی خبیث میشه و از رفتارهای معمولش آدم حس ناامنی میکنه.

مادرم هم باز خودشیفتگیش اوت کرده و خودخواهانه رفتار میکنه. واسش مهم نیس بقیه چه حس و فکری دارن فقط میخواد حرفش رو به کرسی بنشونه.

من هم کسیم که دارم چیزهای سختی تجربه میکنم. دارم سعی میکنم نفس بکشم. سعی میکنم جون بگیرم و روان زخمیم رو ترمیم کنم. تو این راه کمک‌های کمی دریافت میکنم. آقای الف وینفر از بلاگفا. اضطراب‌های دو سه ساعته‌ای که باعث میشدن سرجام یخ بزنم و نتونم هیچ‌کاری کنم همون حملات پانیک بود. مرتبط با اضطراب و افسردگی. اینجور مواقع ذهنم فکرای غیرمنطقی میکنه. درصد احتمال وقایع رو زیادی بالا یا زیادی پایین میبره و اون لحظات نمیتونم باور کنم طور دیگه‌ای هم امکان داشته باشه. فکر میکنم فکر خودم درسته و هجوم اضطراب باعث میشه قفسه سینم سفت شه و درد بگیره.

ریشش هم ترس از ترک شدن توسط پدرم بود. و اینکه شب‌ها نمیتونستم برم بیرون. البته کسی مانعم نمیشد.

خب این حملات کمی کمرنگ شد. بیشتر وقتی اتفاق میوفته که چند شب پدرم برا ساعاتی تنها بره بیرون از خونه. این مدت که حمله پانیک نداشتم اون نرفت جایی یا اگه رفت تا حدی شفاف بود که کجا میره. پس ممکنه باز پیش بیاد و باز من بهم بریزم. حتی گفتن ازش هم دردناکه.

سنم بیشتر از حدیه که انقدر ضعیف و بیچاره باشم اما توی وضعیت بدیم خجالت هم نداره. شاید بخش کمتری تحت اختیار من بود و خب من همیشه سعی داشتم قوی باشم حالا اگه کمتر قویم عیبی نداره درستش میکنم.

شاید به چشمم نیومد اما دست از کنترل پدرم دارم برمیدارم. هنوز گاهی کنترل میکنم اما کمتره. و گاهی مقابل مادرم می‌ایستم. درسته این هم کمه اما باز خوبه. هنوز گاهی با قهرام با پدرم انگار میخوام اونو کنترل کنم تا مساعد سلیقه مادرم بشه.اما خب بهتره. یواش یواش درست میشه. امروز احتمالا تنها برم بیرون.کمی واسم دشواره. اما از پسش برمیام.

دیوار کوتاهه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ | 23:41

من مسئولیت اضافی به دوش میکشم. اونهم برا اینکه دعوا نکنن و از هم راضی باشن پدر و مادر ناسازگار من. بعد کاسه کوزه‌ها سر من میشکنه و خیلی راحت مامانم تقصیراتو بین من و بابا تقسیم میکنه. اگه گذاشتن یکم روانم اسوده باشه! فقط یذره.

پس از طوفان

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ | 17:52

یکم غمگینم. اما ابرهای سیاه احساساتم کمی پراکنده شدن.میخوام بیشتر به خودم توجه کنم. شبیه قماربازی شدم که پولش رو روی چیزهایی قمار میکنه که شانس بردشون خیلی کمه. مثلا روی رابطه پدرو مادرم. روی دوست داشتنی بودن واسه آدمها. روی تغییر گذشته...

چیزی که نیاز دارم روزمرگیه. بیش از هر وقت دیگه دلم این رو میخواد.

باید برنامه منظمی ایجاد کنم و فعالیت‌هایی داروی حالم هستن رو انجام بدم. فکرشو کن... فقط نیم ساعت از کتاب افسردگی چرا، اگه شروع کرده بودم الآن حداقل کمی تغییر کرده بودم و افکارم کمی بهتر شده بود. اگه فقط روزی نیم ساعت درس خونده بودم، الآن صفر نبودم. اگه هفته‌ای یکبار بیرون رفته بودم، چقدر حالم بهتر بود.

برای امشب برنامه‌ریزی میکنم. امشب رو نمیبازم!

لازم نیست برای جلوبردن کارهای بقیه تلاش کنم وقتی خودشون بیخیالن. به خودم اهمیت بدم. چی از این مهمتره؟

انقدر احساس دین نکنم.میدونم الآن وضعیت کمتر خوبی دارم اما این به معنای بی‌ارزش بودنم نیست.

وقتی آرومم ذهنم رو هوشیار نگه‌دارم. وقتایی که حالم خوبه یادم نره که خودم رو برای طوفان آماده کنم.

درست میشه. درستش میکنم.

احساسات زیادی شدید

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ | 16:56

منِ نفرت‌انگیز. چه اسم فوق‌العاده‌ای. قبلا فکر میکردم اسم بی معناییه اما الآن نظرم عوض شد. من اول از خودم متنفرم. بعد از زندگی و بعد از هر کسی میشناسم منهای تعدادی انگشت‌شمار.

چقدر میتونم مضخرف باشم؟ چقدر میتونم شکننده و بیخود باشم؟

هر چی بیشتر جستجو میکنم موارد داغون‌تری درخودم میبینم. کاش موقتا من من نباشم. یه مدت یکی دیگه باشم. از افکارم، احساساتم اشتباهاتم گذشتم آینده‌ام اطرافیانم منهای تعداد کمی متنفرم. اینکه یه بازی از پیش برده رو ببازی میدونید یعنی چی؟ ذهنم تصمیم داره من رو بکشه. افکار و دید مضخرفی داره که هر چیزی رو میتونه دردناک جلوه بده. چطور از بودن با آدمهای اندک عزیز زندگیم لذت ببرم وقتی فکر میکنم ممکنه روشون اثر منفی بذارم یا اذیتشون کنم یا اصلا انقدر خوبن که حیفه با من باشن!

از زندگی متنفرم. از اینکه مجبورم خودم باشم بدم میاد. دلم نمیخواد انقدر مقصر باشم، انقدر احساسات غیرقابل کنترل داشته باشم. خشمم شبیه آتش فشانیه که تازه فعال شده. با کوچکترین چیز درونم میخروشه و قلبم آتیش میگیره. اگه تا الآن به جهنم باور نداشتم الآن باور پیدا میکنم. جهنم همینه. این حال من!

خودم شکنجه‌گر خودمم. دنیای اطرافم هرچقدر هم بهتر میشه من حالم بهتر نمیشه. یه عینک رو چشممه که از هر چیز معمولی داستانی تلخ ببینم. امیدم به بهبود چقدره؟ حدود ۳۰درصد. وقتی اینهارو مینوشتم اشک از چشمام سرمیخورد و خب الآن یکم حالم بهتره. انگار آتیش قلبم آروم‌تر شده. اما همچنان از احساساتم خجالت میکشم. از اینکه درست میدونستمشون خجالت میکشم. چطور منطقی‌تر فکر کنم؟ چطور بتونم به جنبه‌های مثبت هر مسئله توجه کنم و کوچیکشون نکنم؟

سختهههه. چرا هی دارم بدتر میشم جای بهتر شدن؟ یعنی از قطعیت فاصله گرفتم این خوب بود. اشتباهاتم رو میبینم که این دردناکه. مسئله بزرگم تله‌های فکری و احساسات شدید و غیرمتناسبه. برا درست کردنش حداقل کاری که میتونم انجام بدم خوندن کتابه. میگم وقتشو ندارم ولی در اصل بیشتر وقتم داره هدر میره.

هعی

در من چه میگذرد؟

توسط Bluepetus | شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ | 12:40

حساب بانکی درست کرده بودم که از کنترل خانواده خارج باشم میخواستم پولمو ماهیانه پس انداز کنم اما خب جز مبلغ اولیه تشکیل حساب هیچ پولی واریز نکردم بهش. حالا پدر و مادرم فهمیدن که یه حساب دیگه هم دارم. مادرم که با نگاهی ترسناک و مشکوک نگاهم میکرد و سعی داشت بفهمه چرا این حسابو دارم. پدرم هم شوکه شد ولی سعی کرد واکنشی نشون نده اما عصبانی شد.

حالا میفهمم این موجود وابسته و ضعیفی که هستم اتفاقی نیست. دوست دارن من رو کنترل کنن و دوست دارن من موجودی باشم که بشه کنترلش کرد. یه آدم دست و پا چلفتی و ضعیف. خوبه دیگه، نه؟

مصمم شدم که بیشتر تلاش کنم و قوی شم.

از اون طرف با آقای الف دعوا کردم. چون میگه دلت نمیخواد همدیگه رو ببینیم. میدونید چیه؟ حس میکنم حق با اونه.

از خودم و تقصیراتم بدم میاد. از اینکه حق با آدمای دیگس بدم میاد. وقتی جایی میفهمم حق با فرد مقابله، حس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم. انگار فقط من حق دارم عصبانی و ناراحت باشم. شاید دلم میخواد نقش قربانی و بازی کنم. نمیدونم...

برا اینکه اوقات بدی داشته باشم نیازی به اتفاقات وحشتناک هم نیست. خیلی راحت‌تر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد بهم میریزم. حالا دارم چکار میکنم؟ چسبیدم به تخت و از زندگی کردن پرهیز میکنم.

میدونم پدر و مادرم برا مستقل شدنم تلاش‌هایی میکنن. میدونم آقای الف هم تا حدی حق داره. میدونم گاهی کور میشم واسه تقصیرات خودم. مثل تعارض‌هایی که با دوستام داشتم. میدونم احساساتم گاهی مثل سونامی افکار منطیقی رو از سرم میشوره و میبره.

شاید دلم میخواد نقش قربانی و بازی کنم؟ چطوره درمورد این فکر کنم؟ دلم میخواد ناله کنم و درد بکشم؟ دنبال چیم؟ ناله و درد که اصلا جذاب نیس اما چی پشتشه؟ چی باعث میشه از محق بودن دیگران آزرده شم؟

نیاز به آشتی با خود

توسط Bluepetus | جمعه بیستم اسفند ۱۴۰۰ | 2:19

یه جمعی که پیششون بیشتر خودم بودم، و اونها هم نسبت بهم احساسات خوبی نشون میدادن، بعد از اینکه موقعیت دیدنشون از بین رفت فعلا، توی اینستا فالوشون کردم و هیچکدومشون من رو فالو نکردن!

هیچکدوم!

باز پذیرفته نشدم!

باز کسی شدم که از جمعی بیرون افتاده.

از اون طرف احساسات منفی‌ای که جونم رو به لب میرسونه.

و آخرش منم و منی که اشتباهاتی داره که نمیتونم به راحتی ببخشمشون.

اگه میتونستم شمشیرم رو تیز میکردم و به جنگ خودم میرفتم تا این آدم نامحبوب و ضعیف رو حذف کنم.

یجورایی حس مظلومیت هم دارم. حس میکنم گناه دارم. حس میکنم انقدری که حواسم به بقیه‌اس، کسی نیست که حواسش به من باشه.

گاهی اگه سعی میکنم قوی باشم به این خاطره که بتونم به بقیه کمک کنم. پس من چی میشم؟

کی نگران حال منه؟

اگه آقای الف نبود میگفتم روحم. اون به من توجه میکنه. نمیدونم چقدر خوبه چقدر کافیه و چقدر واقعیه. فقط میدونم هر چقدر هست، مهم اینه که هست.

من برا آدمهای دیگه یه آدم دورم. شاید تحسینم کنن و شاید سرزنش اما میدونم که نمیدونن کیم. آدمهای حیلی کمی راجع به من کنجکاو بودن. کنجکاوی خوب البته. نه اونایی که دنبال گرفتن مچ بودن. دنیای من آدمهای کمی داره. قبلا خیلی‌ها رو خودم دور کردم اما الآن میبینم پر از خالیم.

یکم مضطربم. از وقتی اینستام رو وصل کردم و دیدم آدمهای کمی رو برای فالو دارم و از اون تعداد کم هم خیلی‌ها نخواستن فالو کنن، حال روحیم بیشتر بهم ریخت. یادم میاد گاهی دلم میگرفت و به تصویرم توی آینه خیره میشدم، اگه چهرم زیبا بنظر میرسید با گریه از خودم میپرسیدم چیِ تو رو دوست نداشت؟ چی باعث شد انقدر ازت بدشون بیاد؟ مگه به زیبا و زشتیه؟ معلومه که نیست. فقط من وقتی چهرم زیبایی کمتری داشت، کمتر خودم رو دوست‌داشتنی میدونستم. شاید حتی به بقیه حق میدادم ازم خوششون نیاد. الآن هم دلم میخواد برم بپرسم چرا من رو دوست ندارید؟

اما میدونید چیه؟

بهتره بیخیال بقیه شم. زندگی خودم رو قشنگ کنم. اونقدری که اگه کسی نیومد تو زندگیم چیزی رو از دست داده باشه.

میخوام بیشتر اکتیو شم، نقاشی کنم، موفق شم...

اونایی که دوستم ندارن خب ندارن. من اونقدر هم گوشت‌تلخ نیستم.

اخیرا حس میکنم آقای الف هم دوستم نداره. یعنی شک دارم. من که خودم رو دوست‌داشتنی نمیدونم آنچنان. دارم چه میکنم با خودم؟

بنظرم خودم رو کم دوست دارم. خودم مهمترین آدم توی زندگیم هست. چطوره باهاش بهتر رفتار کنم؟

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 23:29

دلم میخواد ساعتهااااا گریه کنم.

اونقدری که ازش رودخونه درست شه.

مواجهه با خشم و نفرت

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 23:6

کمالطلبیم باز اوج گرفته. یه تمیز کردن ساده ساعت‌ها وقتم رو گرفته. استرس گرفتم. و نگرانم که کی قراره کارم رو تموم کنم. کاش کارا رو بیشتر تموم میکردم.

از پدرم هم عصبانیم. چون خیلی بدخلق شده. الکی بهانه‌گیری میکنه، نق میزنه و یجوریه انگار بزور خونه‌است. خب برو😕 خسته شدم واقعا. با منت میاد خونه. البته اینها خیلی شدید نیست. در حدیه که فقط من بهم بریزم. مامانم رو درک نمیکنم. نمیفهممش. انگار مشکل تمرکز داره. نمیتونه خوب فکر کنه. شاید به همین خاطره داغون نمیشه. تصور اینکه واسه عیددیدنی ممکنه بریم خونه کسایی که بابا بهشون پیام میداد، مو به تنم سیخ میکنه. آخه من چطور باهاشون رو در رو شم؟ و چطور داغون نشم؟ یا چطور بپیچونم و نرم؟ بدون اینکه هی بخوان گلایه کنن؟ اصلا تا کی میتونم فرار کنم؟

راحته که ادمها رو تو دردسر بندازی اما نذاری به خودت بد بگذره؟

آه چقدر عصبانی و ناراحتم.

کی میخواد این حسام تموم شه؟

از هر کی که میشناسم از اقوام متنفرم. حتی از آقای ی. تا حدی از بقیه ادمها هم بدم میاد و کمی بیشتر از غریبه‌ها از خودم.

من الآن برم عیددیدنی و به اون آدمها دست بدم؟ در حالیکه پدرم هم همراهمه؟ این شوخیه دیگه؟ آره؟

خدای من...

پاداش

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 15:51

یه هدیه به خودم بدم. اگه تا امشب برنامم رو انجام دادم فردا میرم بیرون.

نگهداری از عشق

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 15:34

یه روز شروع کردم به چسبوندن عکس آدمهایی که دوست داشتم. اون موقع قلبم پر از حس خوب بود. دلم میخواست جلوی چشمم باشن. مدتی بعد یکی یکی از قلبم پر کشیدن و جای چسب روی دیوار بهم دهن کجی میکرد. باقیمونده‌های چسب بهم یادآوری میکردن که قلبم دوست داشتن رو بلده ولی بندرت برا کسی میطپه.

حالا دیوار تمیز شده، عکسارو هم جمع کردم توی بسته کوچیک. ولی باز جای خالی آدمهایی برا دوست داشتن به چشمم میخوره. قلبم از دوست داشتن میترسه. دیگه به سادگی قبل به کسی دل نمیبنده. مخصوصا آدمهای نزدیکی مثل خانواده و اقوام. بیخیال نیاز به تظاهر نیس. اوضاع روحیم هنوز خوب نشده. بهرحال دارم تلاشمو میکنم. برای خودم شاید کمتر. بیشتر تلاشی میکنم که به چشم بقیه مفیده. تلاشی که از چشم خودم مفیده رسیدگی به این حال روحیه. شاید بال درآوردن و توی آسمون گم شدن. شاید شیرجه زدن توی اقیانوس و شاید رفتن سرکار. شاید هم نه.

پدرم تازگی‌ها محبت و توجه بهتری نسبت بهم داره ولی من از محبتش فراریم. اگه میخوای بری بروووووووو. چرا انقدر زجرم میدی؟ اصلا به درک. یجوری برو که یادم هم نیاد قبلا وجود داشتی. من تحمل این نصفه و نیمه بودن رو ندارم. تحمل ندارم یجور رفتار کنه انگار داره کوه جابجا میکنه که اومده خونه و پیش خانوادشه. تحمل ندارم این عدم امنیت و. از صبح تا شب تو خونه‌ایم که پایه‌هاش به سستی عشق از یاد رفته پدر و مادرم هست. گاهی از خودم بدم میاد که نمیتونم ۶ دنگ عاشق آقای الف باشم.

نگهداری از عشق خیلی سخته. اصلا من از پسش برمیام؟ میتونم علاقه طرف مقابلم رو ذره ذره از بین نبرم؟ علاقه خودم چی؟ چقدر سخته زندگی

کش لقمه

توسط Bluepetus | پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 15:12

پدرم پاهاش رو تو خونه میذاره و من تو هر جملش بی محبتیش به مامانم رو میبینم و قلبم ترک میخوره. هر حرفش از نظرم بهانس. نمیتونم بودنش رو باور کنم. دلم میخواست زودتر جدا شن. خیته شدم از این اتصالی که از مو نازکتره. از این کنار هم بودن زوری. از نفرت و خشم سرکوب شدشون. خسته شدم از حرفهایی که چهارستون بدنم رو میلرزونه. سنم دیگه از این حرفا گذشته. اما قلبم مچاله میشه. خیلی بیشتر از قبل حتی. هنوز واسم آزاردهندس جو خونه. هنوز برا نشنیدن صحبت‌های عادی آهنگ رو زیاد میکنم و هنوز حس میکنم پدرم به خیانتاش ادامه میده و اذیت میشم. هنوز خیلی چیزها تغییر نکردن. شاید جهنم همینه، نه؟

کاش پدرم جای اینکه خیانت کنه، جای اینکه خشمش رو سرکوب کنه، جای اینکه به فکر رفتن باشه، میموند و حرف میزد. میموند و برا حقش مبارزه میکرد. کاش آدمها حرف بزنن. فقط بگن دارن اذیت میشن و حالشون خوب نیس. من هم دارم اذیت میشم. یجورایی دولاره دارم اشکامو سد میکنم و وانمود میکنم خوبم. وقتی حال بدم انقدر طولانی شده کم کم به فکر اینم که وانمود کنم خوبم.اما نیستم. گاهی خوبم گاهی نه.

گاهی دیوارهای خونه بهم فشار میارن. دلم میخواد پر بکشم و برم. کسی هم جلومو نگرفته. نمیدونم چرا نمیرم از خونه بیرون.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .