یه جمعی که پیششون بیشتر خودم بودم، و اونها هم نسبت بهم احساسات خوبی نشون میدادن، بعد از اینکه موقعیت دیدنشون از بین رفت فعلا، توی اینستا فالوشون کردم و هیچکدومشون من رو فالو نکردن!
هیچکدوم!
باز پذیرفته نشدم!
باز کسی شدم که از جمعی بیرون افتاده.
از اون طرف احساسات منفیای که جونم رو به لب میرسونه.
و آخرش منم و منی که اشتباهاتی داره که نمیتونم به راحتی ببخشمشون.
اگه میتونستم شمشیرم رو تیز میکردم و به جنگ خودم میرفتم تا این آدم نامحبوب و ضعیف رو حذف کنم.
یجورایی حس مظلومیت هم دارم. حس میکنم گناه دارم. حس میکنم انقدری که حواسم به بقیهاس، کسی نیست که حواسش به من باشه.
گاهی اگه سعی میکنم قوی باشم به این خاطره که بتونم به بقیه کمک کنم. پس من چی میشم؟
کی نگران حال منه؟
اگه آقای الف نبود میگفتم روحم. اون به من توجه میکنه. نمیدونم چقدر خوبه چقدر کافیه و چقدر واقعیه. فقط میدونم هر چقدر هست، مهم اینه که هست.
من برا آدمهای دیگه یه آدم دورم. شاید تحسینم کنن و شاید سرزنش اما میدونم که نمیدونن کیم. آدمهای حیلی کمی راجع به من کنجکاو بودن. کنجکاوی خوب البته. نه اونایی که دنبال گرفتن مچ بودن. دنیای من آدمهای کمی داره. قبلا خیلیها رو خودم دور کردم اما الآن میبینم پر از خالیم.
یکم مضطربم. از وقتی اینستام رو وصل کردم و دیدم آدمهای کمی رو برای فالو دارم و از اون تعداد کم هم خیلیها نخواستن فالو کنن، حال روحیم بیشتر بهم ریخت. یادم میاد گاهی دلم میگرفت و به تصویرم توی آینه خیره میشدم، اگه چهرم زیبا بنظر میرسید با گریه از خودم میپرسیدم چیِ تو رو دوست نداشت؟ چی باعث شد انقدر ازت بدشون بیاد؟ مگه به زیبا و زشتیه؟ معلومه که نیست. فقط من وقتی چهرم زیبایی کمتری داشت، کمتر خودم رو دوستداشتنی میدونستم. شاید حتی به بقیه حق میدادم ازم خوششون نیاد. الآن هم دلم میخواد برم بپرسم چرا من رو دوست ندارید؟
اما میدونید چیه؟
بهتره بیخیال بقیه شم. زندگی خودم رو قشنگ کنم. اونقدری که اگه کسی نیومد تو زندگیم چیزی رو از دست داده باشه.
میخوام بیشتر اکتیو شم، نقاشی کنم، موفق شم...
اونایی که دوستم ندارن خب ندارن. من اونقدر هم گوشتتلخ نیستم.
اخیرا حس میکنم آقای الف هم دوستم نداره. یعنی شک دارم. من که خودم رو دوستداشتنی نمیدونم آنچنان. دارم چه میکنم با خودم؟
بنظرم خودم رو کم دوست دارم. خودم مهمترین آدم توی زندگیم هست. چطوره باهاش بهتر رفتار کنم؟