امروز کارهای زیادی کردم اما درس خیلی کم. در کل راضی نیستم.
در یک اقدام رعدآسا همه کسایی که فالوشون کرده بودم اما فالو نکرده بودن رو آنفالو کردم. خب یجورایی دارن میگن نمیخوایم باهات درارتباط باشیم دیگه! اما باز طی یک اقدار رعدآسای دیگه به یکیشون پیام دادم حالش رو بپرسم. چرا؟ نمیدونم. دلم میخواست بهش پرچم صلح نشون بدم. واقعا درک نکردم چرا.
تمام روز به آقای الف فکر میکنم اما شب خواب آقای ی رو میبینم! البته هر شب که نه اما تعدادش از خوابهایی از آقای الف هم بیشتره. خودآگاهم آقای الف رو دوست داره، ناخودآگاهم آقای ی.
چرا سراغ درسام نمیرم؟
شاید اضطراب دلیلش باشه. اینکه نمیتونم گوشیم رو زمین بذارم بنظر میاد اضطرابه.
امشب کمی هنوز وقت دارم. میخوام سعی کنم به برنامهام نزدیکتر شم.
دلم واسه آقای الف تنگ شده.