منِ نفرتانگیز. چه اسم فوقالعادهای. قبلا فکر میکردم اسم بی معناییه اما الآن نظرم عوض شد. من اول از خودم متنفرم. بعد از زندگی و بعد از هر کسی میشناسم منهای تعدادی انگشتشمار.
چقدر میتونم مضخرف باشم؟ چقدر میتونم شکننده و بیخود باشم؟
هر چی بیشتر جستجو میکنم موارد داغونتری درخودم میبینم. کاش موقتا من من نباشم. یه مدت یکی دیگه باشم. از افکارم، احساساتم اشتباهاتم گذشتم آیندهام اطرافیانم منهای تعداد کمی متنفرم. اینکه یه بازی از پیش برده رو ببازی میدونید یعنی چی؟ ذهنم تصمیم داره من رو بکشه. افکار و دید مضخرفی داره که هر چیزی رو میتونه دردناک جلوه بده. چطور از بودن با آدمهای اندک عزیز زندگیم لذت ببرم وقتی فکر میکنم ممکنه روشون اثر منفی بذارم یا اذیتشون کنم یا اصلا انقدر خوبن که حیفه با من باشن!
از زندگی متنفرم. از اینکه مجبورم خودم باشم بدم میاد. دلم نمیخواد انقدر مقصر باشم، انقدر احساسات غیرقابل کنترل داشته باشم. خشمم شبیه آتش فشانیه که تازه فعال شده. با کوچکترین چیز درونم میخروشه و قلبم آتیش میگیره. اگه تا الآن به جهنم باور نداشتم الآن باور پیدا میکنم. جهنم همینه. این حال من!
خودم شکنجهگر خودمم. دنیای اطرافم هرچقدر هم بهتر میشه من حالم بهتر نمیشه. یه عینک رو چشممه که از هر چیز معمولی داستانی تلخ ببینم. امیدم به بهبود چقدره؟ حدود ۳۰درصد. وقتی اینهارو مینوشتم اشک از چشمام سرمیخورد و خب الآن یکم حالم بهتره. انگار آتیش قلبم آرومتر شده. اما همچنان از احساساتم خجالت میکشم. از اینکه درست میدونستمشون خجالت میکشم. چطور منطقیتر فکر کنم؟ چطور بتونم به جنبههای مثبت هر مسئله توجه کنم و کوچیکشون نکنم؟
سختهههه. چرا هی دارم بدتر میشم جای بهتر شدن؟ یعنی از قطعیت فاصله گرفتم این خوب بود. اشتباهاتم رو میبینم که این دردناکه. مسئله بزرگم تلههای فکری و احساسات شدید و غیرمتناسبه. برا درست کردنش حداقل کاری که میتونم انجام بدم خوندن کتابه. میگم وقتشو ندارم ولی در اصل بیشتر وقتم داره هدر میره.
هعی