قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یلدای امسال فرق داشت

توسط Bluepetus | چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ | 20:26

روزهایی که آدم باید شاد باشه، دل من بیشتر میگیره.

شب یلدا واسه من بیشتر وقتها فقط طولانی‌ترین شب بوده. یه شب سیاه و طولانی. امسال خوبه. میتونم راحتتر این شب رو به شادی نکردن بگذرونم.

راستش اخیرا بدجوری دلم گرفته.

مادر و پدرم که هیچ احترامی واسم قائل نیستن. شاید خیلی وقتها بتونم باهاشون شوخی کنم اما به موقعش از دماغم درمیارن. خوب اختلاف مرتبه‌ای که باهم داریم و تو سرم میکوبن،شخصیتم و خرد و خاکشیر میکنن... و بعد دلم طاقت نمیاره باز باهاشون خوب میشم اما با خشمی که تو دلم مونده زبون تیزتری پیدا میکنم. وقتی ازشون دور بودم این همه نمیخواستن بهم بفهمونن هیچی حالیم نیست و حق نظر دادن ندارم. انقدر تلاش نمیکردن منو کوچیک کنن و خودشون رو اونقدر بالا بکشن که سایشون بیوفته رو سرم. نمیتونم ببخشمشون ولی ددستشون دارم. برای هربار که حس میکنم از روزهای دیگه کمتر خوشکلم پس دوست داشتنی نیستم از مادرم عصبانیم. برا تمام کلمات تحقیرآمیزی که وسط خنده ها و شوخیامون میگه.

بخاطر تمام قلدری‌های پدرم. بخاطر تمام وقت‌هایی که با درد و دل و تعریف‌های من بخاطر گرفتن اطلاعات ازم حس قدرت کرد.

نه نمیتونم به این راحتیا ببخشمشون.

ازشون خیلی ناراحت و عصبانیم. خیلی من رو بازی دادن. من وجود ضعیفی دارم. بهتره صادق باشم. خیلی راحت کسی میتونه ازم سوءاستفاده کنه یا اذیتم کنه‌. طعمه خوبیم معمولا.

هیچوقت اونقدری که ادمها رو دوست داشتم،دوست داشته نشدم. اشکالی نداره. این چیزا زوری نیس. فقط کاش دوطرفه بود.

دروغ گفتن درمورد نهاد خانواده. اونهاییم که طلاق نگرفتن مگه چقدرشون واقعا سالم دارن زندگی میکنن؟ این همه طلاق عاطفی.

خیلی غمگینم.

یه شاخه پتوس کوچیکم با ریشه‌های سفید و نه چندان ضعیف توی ظرف شیشه‌ای.

ظاهرا شاداب ولی ریشه‌ام به هیچ جا بند نیس. تک و تنها و بدون تکیه‌گاه.

دیشب خواب دیدم پدرم از یکی به اسم سپیده نام برد. مادرم فهمید سری به تاسف تکون داد و رفت من موندم و این اتفاق که داشت وجودم و میبلعید.

پدرم بی هیچ شرمی بی هیچ مسئله‌ای به حرفای مسخره‌اش ادامه میداد. من ساکت نظاره میکردم و آب میشدم. مثل پارسال.

شب‌های طولانی پارسال هنوز خاطرم هست.

بگذریم

بالاخره یه روز میاد که انقدر چشمامون گریون نیس... به امید اون روز...

حق با الف بود

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ | 18:59

اولین فرصتی که دست داد رفتم همه چیزو گذاشتم کف دست الف.

الف هم خیلی عصبانی شد. راستش عصبانی شدنش تو دلم قند آب میکنه. حس میکنم واقعا مهمم. بس که پدرم هر چی دید واکنشی نشون نداد. بس که اهمیت نداد. یا شایدم ربط به خودم داره فقط.

بهرحال خیلی از هم دور شده بودیم حس نمیکردمش گاهی. میگفت حتما جلو هم نشستی! نگفتم اره...

گفت حتما اهنگ هم گذاشتی! باز نگفتم آره...

خب حسم الآن ناراحتیه. حق ما این نیست.

میتونستیم الآن پیش هم باشیم. نیستیم ولی حداقل میشد درست تر رفتار کنم.

آره هرچقدر جلوی الف خودمو نباختم؟، الان وقتشه اعتراف کنم که من اشتباه کردم. بد هم اشتباه کردم. میدونستم اگه الف بفهمه عصبانی میشه ولی توجه نکردم.

شاید به خودم مدیون بودم یکم کارای مضخرف. اگه الف یروز خودشو مدیون ببینه چی؟

آره گند زدم! خلاصه و مفید.

فقط الآن دارم شک میکنم به حجم شیطنت وجودم. گاهی واقعا دلم میخواد یه حس‌هایی و تجربه کنم. شایدم واقعا داشتم دلبری میکردم...

فقط میدونم اولش فقط اهمیت ندادم بعدا دوزاریم افتاد دارم چه غلطی میکنم! بهرحال چنین صمیمیت‌های بیخودی رو باید حذف کنم. لاک خشکم کجاست؟

چرا انقدر بیخیال شدم؟ انگار اون همه غصه از یه جا زده بیرون. اونم بیتفاوتیه. نه من گاهی ادم مضخرفی میشم.

این خیانت بود. همین!

الف الفه

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱ | 8:52

اینطور شد که یکی از همکلاسی‌هامون دعوتمون کرد شام بیرون. از اونجا که خودسانسوریم خیلی کم شده شخصیتم گاه واسم عجیب بنظر میاد. جرا از شوخی‌ها و سر به سر گذاشتنا، با یکی از پسرا برگشتن تا یه جایی اومدم. با ریلکسی ازش خواستم گوشیمو به ضبط وصل کنه اهنگایی که روشون قفلی بودم و گذاشتم باهاشون گاهی خوندم...

صحبت هم کردیم.

اما خب زیادی بود. یهو انگار همه چیز از دستم در رفت. مثلا بخوام نمک بریزم،تو غذا سرش باز شه تمام غذا بشه زیر نمک.

بطور خلاصه حس میکنم به الفم خیانت کردم.

معمولا نگران بودم کسی ازم خوشش بیاد. الان هم نگران شدم مخصوصا وقتی یه اهنگی گذاشتم که یکم رمانتیک تر از بقیه بود گفت اینارو گوش بدم سر یه سال زن میگیرم. اخه گفته بود از ازدواج خوشش نمیاد.

زیاده روی کردم. حس عذاب وجدان دارم. باید سردتر میبودم.

درسته خیلی جاها ضایعش کردم شوخی کردم و خیلی چیزا و هنوز خیلی حریما نشکسته ولی ترانه خوندنم دیگه درجه‌ای از دلبری داشت هرچند قصدشو نداشتم.

گند زدم. نباید اجازه میدادم هیچ چیزی سایه بندازه رو رابطم با الف. قدری ناراحتم که اشکم دوست داره دربیاد.

جدا از این رابطمون هم داره عجیب میشه. همیشه زوجایی که از هم جدا میشن ولی باهم رفیق میمونن و برا هم احترام قائلن واسم غیرقابل درک بودن. اما اخیرا حس میکنم من و الف داریم تبدیل میشیم به دوتا دوست خیلی خوب. شایدم اثر دوریه. شاید اگه الان نزدیکش بودم همه چیز رو خلاصه میکردم که تو دمای زیر صفر دستشو بگیرم و راه بیوفتم به خیابون گز کردن.

شاید الان اگه کنارش بودم...

فکر میکنه دوریمون تقصیر منه. هر کی هم بشنوه شاید بگه هست.

گاهی تعجب میکنم که ازم دوره و وفاداره. اینهمه بحث و جدل باز پای من بمونه. بگه منطقی تر از قبل دوستت دارم. گاهی تعجب میکنم ولی دلم بهش گرمه.

بهرحال زیر و بم این ادم و بلدم. بعضی نقص هاش من رو منفجر میکنه ولی حضورش از هر حضور دیگه واسم مهمتره.

شاید ادمهای جذابتر، پرتلاش‌تر پولدار تر و حتی شبیه‌تری به خودم ببینم ولی الف الفه.

باز الف

توسط Bluepetus | پنجشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۱ | 18:38

مادرم کمی خودخواه هست

پدرم هم آدم عجیبی هست. کاملا غیرقابل پیشبینی.

من علی‌رغم ظاهر نسبتا محکمی که دارم آدم شکننده‌ای هستم. هرچند خیلی هم سخت نیست فهمیدنش.

آدمی که مایله تکیه کنه به کسی. شاید ذاتا وابسته. اما خوردن زمین‌های بسیار باعث شده تعدادی داربست اطراف خودم کار بذارم و بیشتر به خودم متکی شم.

الآن کمی فرو پاشیدم. الف یکی از مهمترین اشخاص زندگی منه. یجور آینه شاید. انعکاس من در دنیا. حرف زدنم باهاش گاه شبیه واگویه اس.

گاه انگار باخودم حرف میزنم. گاهی تصویرش رو که میبینم انگار بخشی از خودم رو دیدم.

بهرحال بحث و جدل‌هایی هم داریم.

اون آدم سنتی‌‌ای هست و من آدم هنجارنادوستی‌ام.

جای شنیدن حرف‌هام نصیحت میکنه و سعی میکنه بحث رو با جملات کلیشه ای خاتمه بده. در عوض به چیزهایی اهمیت میده که اهمیتشون از نظر من قابل چشم پوشیه.

بارها درمورد این چیزها حرف زدیم. بعد از ساعتها بحث گفته کارش رو درست میدونه. تا حد زیادی به نحوه بزرگ شدن و افکار پایه‌اش برمیگرده.

درهرصورت کلافه‌ام. درمورد بعضی مسائل زبون هم رو نمیفهمیم.

من با همه این تفاسیر به هرکسی ترجیهش میدم.

مخصوصا الان که با ادمهای بیشتری سروکار دارم بیشتر مایلم فقط به اون توجه کنم.

دوست داشتم مشکلی نبود.

تو این روزها سعی میکنم کمتر حرف بزنم از خودم. بنظرم توجه‌ها باید صرف چیزهای دیگه بشه.

کاش خدا مارو ببینه. یعنی میبینه؟

رنگین کمون

توسط Bluepetus | چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ | 19:54

خب از درسهام و برنامه‌هام عقبم فرصت‌های جبران رو هم خودم با دست خودم دارم نابود میکنم.

یه هاله‌ای از غم وجودم و گرفته. مثل آغوشی که الآن کمبودشو حس میکنم، این غمه که من رو بغل کرده.

کمی از خودم فاصله بگیرم خودم رو آدمی میبینم که روی پاش ایستاده و محکم هم بنظر میاد فقط خیلی پرخاش میکنه.

از نزدیک اما آدم رنجیده‌ایم که چه امیدوار چه ناامید پیش میره. گاه توی ابرا پرواز میکنه و گاه تن خستشو روی زمین میکشه. فقط زیادی داغونه. زخم‌هاش خوب نشدن. برا همین کوچکترین چیزی میتونه براش فاجعه بشه.

دلم زخمیه و دردناک

تنهایی خفتم کرده

پدرم اما کبکش خروس میخونه. چرا وقتی من سرحالم عبوسه؟ و چرا وقتی داغونم سرحال؟

اصلا چرا ما بنی آدم نیستیم باهم،؟ من هر چقدرم غصه بخورم اخم به پیشونیش نمیاد!

این اغراق نیست.حتی نسبت به جونم هم تا حدی بیتفاوته.

اشکال نداره. آدمهایی که منو دوست ندارن اونقدرا هم کم نیستن

پدرم هم جزوشون.

اینارو با اشک مینویسم. آسون نیس اینهنه بیتفاوتی دیدن علی‌رغم قربون صدقه.

همه چیزش فیکه. مادرم هم همبنقدر غیرقابل تکیه‌اس. خیلی نمیشه روش حساب کرد. یهو همه چیزو واژگون میکنه. حتی اگه قبلش بنظر بیاد درمورد مسئله‌ای توافقی صورت گرفته.

شاید یه روز دلم کمتر اذیت شد. شاید فشارهای اجتماعی روی قلبم کمتر شد.

شاید یه روز خوب اومد

تنها

توسط Bluepetus | چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ | 6:38

خب یه قدم دیگه به استقلال نزدیک شدم

رفت و آمدم رو هم دارم از پدرم مستقل میکنم.

برا خانمای بازاریابی که حتی نمیشناختشون چطور با سر میرفت اون سر شهر! حالا برا رسوندن دخترش که بیش از ۱۲ ساعت بیرون خونس یه عالمه مشکل پیدا میکنه.

پدر من همینه. نه میشه روش حساب کرد نه میشه روش حساب نکرد. بهرحال امروز که ببینه نیستم و زودتر رفتم جالب میشه. درسته خیلی پرخاشگر بودم اما کنترل کردنم با نیازهای اولیه واقعا نامردیه. از اون بدتر بلده چطوری بدرفتاری کنه. صداشو میبره بالا و با هر کلمه عصبانی تر میشه. هی میگه و هی عصبانی‌تر میشه و یهو به آدم حمله هم میکنه. دیشب مامان نذاشت به حد حمله برسه ولی اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد.

محبت‌هاش دروغینه. به دروغ قربون صدقه میره. اگه راستکی بود برا رسوندنم اینهمه منت نمیذاشت بارها.

شاید چون نمیتونه بپیچونه بره جاهای مختلف ازم ناراحت میشه وگرنه به نظر نمیاد خیلی هم وحشتناک باشه.

هعی بهرحال این سهم منه. یکم تلخه. مخصوصا وقتی به حجم تنهاییم نگاه میکنم.

نکته جالبش اینه الف هم با محبتش سعی میکنه منو کنترل کنه.

یه شیر گذاشته سر راهش کی چقدر محبت بدهکه من طبق خواستش باشم.

بهرحال رو من اثر نداره این چیزا. یهو بلند میشه هر خوبی و بدی داره باهم رها میکنم.

دله دیگه.

نمیشه منتظر محبتش گذاشت.

سربار

توسط Bluepetus | چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ | 0:11

اخیرا خیلی پرخاشگر و عصبانی شدم. تا حد زیادی برون‌ریزی خشم و رفتار دارم. مخصوصا نسبت به پدر و مادرم.

و اونها هم نامردی نکردن. خوب همه چیزو تو چشمم اوردن. خیلیم خوب منت گذاشتن سرم. الآن استقلال مالی دارم ولی این برای پدرم کافی نیست. دلش میخواد برم.

نگرانم نمیشه. نه من نگران هیچکدوممون نمیشه.

مادر و پدرم فقط یه جا با هم موافقن و اتحاد دارن اونهم تو دعوا و خشونت با بچه‌هاشون هست.

خب دلم شکست. مخصوصا وقتی فشار خونم افت کرده بود و داشتم غذا میخوردم. اما مهم نیس. یه تصمیم مهم میگیرم اونهم جنگیدن با دست خالیه. تا حدی آسایشم شاید کم بشه. یه سکوت سنگین میکنم و هیچ کمکی ازشون نمیگیرم.

شاید بتونم یه عالمه سال دیگه با حقوق چندرغازم یه خونه بخرم.

اصلا شاید کارم راحت شد مردم تموم شد.

واقعا چیِ این زندگی جذابه که اینجور چنگ انداختم بهش؟

پدرم مردیه که مدام ناامیدم میکنه!

الف هم چقدر الکی و چشم‌بسته ازش طرفداری کرد رو این حساب که پدره و به نوعی مقدس.

دلم ازشون پره.

اون از مسائل مضخرف خانوادگی اون از دروغ‌ها و پلشتی‌ها اینم از رفتار‌های منت‌بار و وحشتناکش.

سربارم؟ خب کجا برم؟ اصلا مگه من چن سالمه؟ از الآن سربار آخه؟

چقدر بی‌انصاف میتونه باشه؟

چند برابر همسن و سالام دارم تلاش میکنم. دارم جون میکنم و تازه دارم میفهمم الکی نیس. صفحه گوشیم عکس خونه‌اس.

امروز داشتم فکر میکردم برش دارم اما خب اینم نشونی که برش ندارم. میگفتم پولامو چکار کنم،؟ جواب اینه. خونه! خونه لازم دارم. سقفی که با منت بالا سر آدم باشه خونه نیست!!!

عبور

توسط Bluepetus | یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ | 16:45

دو روز گذشت تو این دو روز تن خستم و کشیدم رو زمین و جلو رفتم.

امروز دیدم هارت و پورت بقیه چقدر بی‌اعتباره. اون همه غوغا به پا کردن اونهمه خوندن،پرسیدن... همش الکی بود. انگار ارعاب روش خیلیاس و فقط مختص ابعاد بزرگ نیس. همکلاسی‌ها هم گاهی با این روش‌ها رقیب‌های چون منی رو از صحنه بیرون میکنن که گول دست و پا زدن‌هاشون رو خورده.

خلاصه بگم. با اینکه وقت خیلی کمی واسه درس‌هام میتونم بذارم اما عقب نیوفتادم و میشه گفت دوشادوش اونها دارم جلو میرم. بی‌صدا، بی هیاهو، و شاید حتی نامرئی.

زمستون رو تاب بیاریم، بهارو هم میبینیم.

دیگه اینکه بازهم تنهام اما این تنهایی اذیتم نمیکنه‌.

این روزها گاهی متوجه میشم بطور نه چندان خودآگاه دارم خودم رو برای شرایط سخت آماده میکنم.

آه

توسط Bluepetus | شنبه پنجم آذر ۱۴۰۱ | 17:2

خب شرایط روحی من با وجود تغییر زیاد سبک زندگیم باز هم مثل قبله.

خیلی عجیبه

حتی با آدمهای جدید هم باز وضعم همونه. آدم درونگراییم. ریزبین و حساسم. تا حدی میشه گفت خودم رو کمتر از کسی که هستم نشون میدم و باور دارم. ترکیب مهربونی،ریزبینی و خودکم‌بینی شده من.

خیلی غمگین و خستم و خیلی خیلی حس تنهایی دارم.

حالا این وسط یه مشکلی با مامانم یا الف هم پیدا کنم نورالی‌نور میشه. دیگه خودم رو کاملا از دنیا جدا افتاده میبینم.

فقط یه چیزه که اینجور وقتا یکم مرهم دلم میشه. اونهم کتابه. انگار راستی راستی دارم جای ادما کتاب میذارم. تو زندگی اجتماعی خودم رو موفق نمیدونم. حس ناکامی دارم. اما خب ادم حتی با پای شل هم میتونه جلو بره.

ولی کتاب چه چیز محشریه! میون لوس‌بازی همه درمول کول نشون دادن خودشون فقط آدمای تو کتابا هستن که یکم شبیه من میشن. یعنی خشمی که این روزها بصورت افسارگسیخته حس میکنم نسبت به اونها ندارم.

امروز داشتم درمورد بچه‌های کلاسمون پیش الف نق میزدم. گفت خشمت زیادیه. اونجا باهاش یجورایی قهر کردم. اونهم دقیقه‌ها رو شمرد و گفت ۵۰ دقیقه بیدار مونده تا بهش زنگ بزنم.

در هر صورت فقط یذره ناراحت‌تر از قبلم. چون قبلشم کم داغون نبودم.

حس میکنم تحقیر شدم. و از اون بدتر حس میکنم خودم اجازه دادم تحقیر بشم.

خب بگذریم. حال من تعریفی نداره ولی کاریش نمیشه کرد. لنگان لنگان پیش میرم.

مرده مانی

توسط Bluepetus | جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ | 20:14

کاف عزیز لطفا ادرس بلاگ خودت رو بذار.

خب حالا یکم غر بزنم.

امشب کلافگیم به حد اعلا رسیده. تمام روز برای ترجمه یه متن در تلاش بودم الان میبینم یک سومشو هم ترجمه نکردم و حتی مطمئن نیستم این بهترین راه باشه.

یه عالمه کار دارم. هی میدوم و هی میبینمم کمم. گاهی از نفس می‌افتم گاهیم تندتر میدوم.

این بین هر وقت به پدرم برمیخورم ذهنم آشفته‌تر میشه و بیشتر کلافه میشم و بیشتر کم میارم.

دلم میخواد هزار سال گریه کنم. اونقدر که اشک‌هام همه جا رو پر کنه.

همکلاسی‌هام کمی خبیثن. با این چن تا دختر بیشتر نیستیم باز خودم رو میبینم که از جمع بیرون افتادم. یکی پشتشو کرده به من و با بقیه مشغول صحبتن. این اولین باره؟ نه! چون اولین بار نیس کم آوردم.

دلم آشوبه و خیلی احساس تنهایی میکنم. فکر میکنم گم کردن من رو. میخوام داد بزنم هی منم اینجا. بعد بقیه روشون رو به سمتم برگردونن و بگن گمت کرده بودیم...

اما من گم نشدم پیدا‌ام. یا زیادی توقع دارم به چشم بیام یا واقعا نادیده گرفته میشم.

این روزها دردهای معمولی یجورایی خجالت‌آوره. درد هممون مشترکه. اما خب زیادی تحت فشارم.

انقدر استرس داشتم که از وقتم بد استفاده کردم. حالا نمیدونم چه کنم. گاهی به سرم میزنه از رییس بخوام دو ماه بهم مرخصی بدون حقوق بده اخه چندان هم کارم سنگین و مهم نیس.

اما بعید میدونم تازه وقتی برگردم اوضاعم سختتر هم میشه.

حتی این سختیا رو پشت سر بذارم بازم روی خوشی و نمیبینم. باز از پدرم باید حرص بخورم. این زندگیه اخه؟ هر چی میدویی باز صد تا عقبی:(

همیشگی

توسط Bluepetus | پنجشنبه سوم آذر ۱۴۰۱ | 13:4

فرق امسال با سال قبل اینه که هرماه چند برابر پول توجیبیم حقوق میگیرم همین! تمام روز بیرون از خونه ام عصر خسته و کوفته برمیگردم میخوابم و صبح میرم باز. ولی دل خوش؟

دلم خونه همچنان.

پدرم هنوز هم میپیچونه هنوز قلدری میکنه. حتی یک سر سوزن چیزی عوض نشده. فقط من پرخاشگرتر و بی اعصاب تر شدم. از حالت افسردگی بیرون اومدم و مدام به همه حمله میکنم.

دل خوش ولی؟ نیست که نیست.

مشکلاتم با الف هنوز هموناس

درسا و مسائل مربوط به اونا هم همون قبلیا.

حتی مشکلاتم تو روابطم با دوستای جدیدم مثل دوستای قدیمم هست. در حد دبیرستان.

هیچی عوض نشد.

چون من همون ادمم.

کشور هم بنظرم شبیه منه.

یه روز خوش قرار نیس هیچکدوم ببینیم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .