اولین فرصتی که دست داد رفتم همه چیزو گذاشتم کف دست الف.
الف هم خیلی عصبانی شد. راستش عصبانی شدنش تو دلم قند آب میکنه. حس میکنم واقعا مهمم. بس که پدرم هر چی دید واکنشی نشون نداد. بس که اهمیت نداد. یا شایدم ربط به خودم داره فقط.
بهرحال خیلی از هم دور شده بودیم حس نمیکردمش گاهی. میگفت حتما جلو هم نشستی! نگفتم اره...
گفت حتما اهنگ هم گذاشتی! باز نگفتم آره...
خب حسم الآن ناراحتیه. حق ما این نیست.
میتونستیم الآن پیش هم باشیم. نیستیم ولی حداقل میشد درست تر رفتار کنم.
آره هرچقدر جلوی الف خودمو نباختم؟، الان وقتشه اعتراف کنم که من اشتباه کردم. بد هم اشتباه کردم. میدونستم اگه الف بفهمه عصبانی میشه ولی توجه نکردم.
شاید به خودم مدیون بودم یکم کارای مضخرف. اگه الف یروز خودشو مدیون ببینه چی؟
آره گند زدم! خلاصه و مفید.
فقط الآن دارم شک میکنم به حجم شیطنت وجودم. گاهی واقعا دلم میخواد یه حسهایی و تجربه کنم. شایدم واقعا داشتم دلبری میکردم...
فقط میدونم اولش فقط اهمیت ندادم بعدا دوزاریم افتاد دارم چه غلطی میکنم! بهرحال چنین صمیمیتهای بیخودی رو باید حذف کنم. لاک خشکم کجاست؟
چرا انقدر بیخیال شدم؟ انگار اون همه غصه از یه جا زده بیرون. اونم بیتفاوتیه. نه من گاهی ادم مضخرفی میشم.
این خیانت بود. همین!