خب شرایط روحی من با وجود تغییر زیاد سبک زندگیم باز هم مثل قبله.
خیلی عجیبه
حتی با آدمهای جدید هم باز وضعم همونه. آدم درونگراییم. ریزبین و حساسم. تا حدی میشه گفت خودم رو کمتر از کسی که هستم نشون میدم و باور دارم. ترکیب مهربونی،ریزبینی و خودکمبینی شده من.
خیلی غمگین و خستم و خیلی خیلی حس تنهایی دارم.
حالا این وسط یه مشکلی با مامانم یا الف هم پیدا کنم نورالینور میشه. دیگه خودم رو کاملا از دنیا جدا افتاده میبینم.
فقط یه چیزه که اینجور وقتا یکم مرهم دلم میشه. اونهم کتابه. انگار راستی راستی دارم جای ادما کتاب میذارم. تو زندگی اجتماعی خودم رو موفق نمیدونم. حس ناکامی دارم. اما خب ادم حتی با پای شل هم میتونه جلو بره.
ولی کتاب چه چیز محشریه! میون لوسبازی همه درمول کول نشون دادن خودشون فقط آدمای تو کتابا هستن که یکم شبیه من میشن. یعنی خشمی که این روزها بصورت افسارگسیخته حس میکنم نسبت به اونها ندارم.
امروز داشتم درمورد بچههای کلاسمون پیش الف نق میزدم. گفت خشمت زیادیه. اونجا باهاش یجورایی قهر کردم. اونهم دقیقهها رو شمرد و گفت ۵۰ دقیقه بیدار مونده تا بهش زنگ بزنم.
در هر صورت فقط یذره ناراحتتر از قبلم. چون قبلشم کم داغون نبودم.
حس میکنم تحقیر شدم. و از اون بدتر حس میکنم خودم اجازه دادم تحقیر بشم.
خب بگذریم. حال من تعریفی نداره ولی کاریش نمیشه کرد. لنگان لنگان پیش میرم.