با تراپیستم که حرف میزدم متوجه شدم من برای پدر و مادرم بیشتر والد بودم تا اونها برای من. قرار شد سعی کنم فرزند باشم. یعنی اگه نیازی دارم ازشون بخوام رفعش کنن. یا زیادی خودم رو مسئول برطرف کردن نیازهای اونها نکنم.
اما مامانم اونقدر مادر خوبی نیس. پدرم هم همینطور.
مخصوصا وقتی من نیاز و خواسته ای داشته باشم.
مثلا امروز از مامان خواستم بعد از کارم من رو ببره دکتر. از نظرش کار اضافی بود و از همون اول بدخلقی کرد. آخر سر هم چون تعجب کرده بود چرا اونهمه پول دکتر بدرد نخور دادم، گفتم برا اینکه زیاد معطل نشی. همین کافی بود تا خونه نق بزنه و فحش بده و بدخلقی کنه و بهم بگه نمک نشناس و...
اما واقعیت همینه. اونقدر بداخلاق بود و من حس سربار بودن داشتم که از سر و ته نیاز خودم زدم تا کمتر اذیت بشه.
بنظر میرسید دلش نمیخواسته بیاد دنبالم. میخواسته استراحت کنه و غذا بخوره. چون نتونسته بگه نه حالا اونهمه بدخلقی میکرد.
در هر صورت قرار نیس کوتاه بیام.
در مقابل الف هم کوتاه نمیام.
کوتاه اومدن کافیه.
من و نیازهام واقعی هستیم. دلیلی برای شرمگین شدن، نادیده گرفتن شدن و پنهان شدن نیست.
اگه تو کارهای خونه کمک نمیکنم دلیل نمیشه این رفتار رو ببینم. هر چیز جای خودش رو داره و هر مشکل راه حل خودش رو.
از این به بعد قایم نمیشم. محکم سرپا می ایستم و از حجمی که اشغال میکنم خجالت نمیکشم.
پ.ن: گفت چیزی که مال تو نیست برندار.
پ.ن: حداقل خودم پشت خودم باشم. حداقل از کل دنیا یه نفر هوای من رو داشته باشه.