قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

اگه یه جور دیگه بود...

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 21:37

واسم عجیبه که مامانم هیچ حساسیتی در مقابل خیانت بابا نداره. انگار گاهی خودش دو دستی بابا رو هل میده به سمت چنین موقعیت‌هایی. میدونه پدرم به هر کس و ناکس پیام داده ولی باز راحت درمورد آدمای مختلف باهاش صحبت میکنه. موقعیت‌های شک‌برانگیز واسش عادیه. و معدود مواقعی که نگران میشه که الآن بابا کجاست صاف نگرانیشو میریزه تو جون من.

عجیبه واقعا. چرا حساس نیس؟ چرا هیچ تغییری نکرده؟ چرا شبیه دختربچه‌های لوس و خودخواهه؟

اوه نکه پدرم خوب باشه‌ها. اونم ماشاءالله داستان درازی داره. اونم یه پسربچه تخس و خرابکار و سرخورده‌اس. خیلی شدید هم دروغگو.

آ آ

ببین چقدر برچسب زدم!

قرار بود برچسب نزنم. خب اشتباهات پدرم رو متوجه نمیشم یعنی نمیفهمم چی تو سرش میگذره. مادرم یکمی واضح‌تره. آخه عملش و حرفاش شبیهن.

پدرم اما هر لحظه یه آدم دیگس.

ولی من به شدت نسبت به هر زنی و پدرم حساسم. حتی اگه مجری تلویزیون باشه حتی اگه فروشنده باشه. بیجا هم نیستا. این همه سال شاهد توجه افراطی پدرم به خانما بودم!

اما خب به من چه؟؟؟؟

مگه چه کاری ازم ساخته‌اس؟

میفهمم بهم ربطی نداره ولی نمیتونم صدای خانمی رو تحمل کنم وقتی پدرم هم داره گوش میده.

دوست دارم بدونم اگه مامانم محبت و احترام بیشتری قائل میشد، اگه کمی نسبت به حریم خصوصی خودش و شوهرش با خانمهای دیگه حساس‌تر بود، اگه کمتر خودشیفته بود...اگه از سمت مامانم بهتر پیش میرفت، پدرم چه شکلی بود؟ آیا باز خیانت میکرد؟

آیا باز همین آدم بود؟ اگه نه چه شکلی بود؟

 

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 19:20

فقط اهنگ و هنذفری.... شبیه سرم به خودم وصل میکنم و زندگی در شریان‌هام جریان پیدا میکنه. واقعا با هنذفری راحت‌تر میگذره.

یکم ترسیدم. نکنه نتونم سازگار باشم با آدمها؟

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 19:12

حتی به تظاهر نمیتونم با خانوادم مهربون باشم. حتی به تظاهر نمیتونم وانمود کنم خوشحالم تو جمعشونم. حتی در حد تحمل...

شب دراااااااااااااااااااااااااااااز پیش رو

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 18:54

تا اینجا که طاقت‌فرسا بود. یعنی حتی نمیتونم از اتاق بیام بیرون بس که رو مخمن. از خوشی‌هاشون بدم میاد. از ناراحتی و غرغرشون بدم میاد. از موسیقی و فیلم مورد علاقشون از همه چیییییز متنفرم.

کاش این شب لعنتی تو خونه تنها بودم.

وای خدا حرفاشون. اوووف زخممو تازه میکنن. ای خدا من حالشو ندارم. خودت ساکتشون کن. این آهنگ حال بهم زن رو تموم کن. قسمت بد ماجرا اینه که باید وانمود کنم خوشحالم.این حال بهم زن ترین قسمت بعد از آهنگه.

خدایا این شب دراز و زودتر تموم کن اصلا هرچی تو بگی...

آسمون صافه

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 18:6

حس‌هایی که این مدت تجربه کردم انقدر شدید بودن که وقتی ندارمشون حال متفاوتی دارم.

درست مثل امروز.

هیچ چیز فرقی با روزهای پیش نداشت فقط ذهنم کمی مرتب شده بود. هر کار کوچیک لذت زیادی داشت. مثل یه زندانی که بعد از مدت‌ها آسمون رو میبینه. اگه همینطکر پیش بره میتونم دوباره خوندن کتاب والدین سمی رو از سر بگیرم و تمومش کنم.

شاید دانشگاه باز یه شهر دیگه قبول شم. وای عالیه. یکم پرامو باز کنم. شاید اوج گرفتم.

پدر و مادرمون قهرمان نیستن، نه؟

باورم نمیشه تو این سن این رو باید هظم کنم. زیادی دیر نیس؟

دلم میخواد یه خانواده تشکیل بدم و اون آرامشی که تو خانواده اولم نداشتم تو اون خانواده تجربه کنم. البته هنوز کاملا اماده نیستم.

امشب وقتشه باز به کشف و شهود بپردازم. ببینم چی تو این آدماست که انقدر شباهتشون من رو به وحشت میندازه.

یکم هم ترس دارم از اون حس‌ها. شبیا ابرهای خیلی سیاهین که وقتی میان هیچ چیز دیگه‌ای نمیتونم ببینم جز سیاهیشون و هیچ چیزی نمیتونم بشنوم جز غرششون.

دوست من بود

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام آذر ۱۴۰۰ | 10:29

تصویر یه سنگ قبره که روش نوشته:

I Told you I was sad

چقدر این خوبههههه.

چیزی که خیلی دلم میخواد یه مرگ تراژدیکه. یه مرگ که سیلی بزنه تو گوش هر کی من رو نادیده گرفت. هر کی باهام بدجنس بود و هرکی دوستم نداشت.

دوست داشتن زوری نیس آره اما نمیفهمم چرا انقدر دوست داشته نشدم.

یا اونایی که رسما بهشون گفتم حالم به طرز فجیعی بده و ندیده گرفتن. با اینکه من چقدر تو روزهای سخت و شادشون باهاشون بودم. حقم نبود میدونم.

یا وقتی به کسی بدی نکردم اما اون خبیثانه رفتار میکنه باهام...

واقعا حس نامرئی بودن دارم.

همه میبینن تظاهر میکنن هستن اما نیستن.

باز میگم تنها اتصال من به زندگی شاید آقای الف باشه.

چه مرگی میشد ولی! 

آره دلم میخواد بهشون احساس گناه بدم دلم میخواد متوجهم باشن. دلم میخواد جدی گرفته بشم.

آخه دوستای نزدیکم.... واقعا از اونها انتظار نداشتم.

توقعم بالاس؟ شاید

نمیدونم ولی دلتنگم. دلم میخواست به همون وضوحی که گفتم حال روحیم خوب نیس، دستی برا کمک پیدا کنم...

شایدم بهتره بیخیال بقیه شم و باور کنم تنهاییم رو.

هر از گاهی یهو خونم به جوش میاد و از خودم میپرسم اون دوستای لعنتیت کوووو؟

باور کنم رو کسی نمیشه حساب کرد؟

چقدر من خامم هنوز. چقدر آماده نیستم برا زندگی بزرگسالانه.

سختههههههههه

رو هیچی نمیتونم حساب کنم. نه خانواده. نه دوست نه هیچ چیز دیگه...

دائما هم ترس اینو دارم که آقای الف ازم خسته شه. البته که بجاست این یه مورد.

من هم درسته محبتم خیلی عمیقه و اکثر اوقات بی توقع و خالصانه‌اس اما ویژگی بدی که دارم اینه که خیلی حساسم. پارامترهای زیادی رو با دقت زیاد مدام بررسی میکنم و گاهی ناسازگار میشم. درست مثل الآن که اون رابطه دوستانه‌ای که میخوام رو دریافت نکردم.

هعی بگذریم. این درسها نبود میخواستم چکار کنم؟

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 18:19

باز آهنگ یکیو دارم منو یاد آقای الف انداخت. دوستش دارم.

اضطراب و غم

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 17:37

شب‌ها واسم سخت تر میگذره. حالا پدرمگ بدون خبر ظهر خونه نیومده. مامانم هم رفت توی اتاق و ساعاتی رو خوابید و همونجا موند. عجیب فضا دلگیره واسم.

البته شاید پدرم بیاد و با مامانم خیلی راحت و خوشحال صحبت کنن شایدم بحثشون بشه شایدم مامانم قهر کنه هر چی هست اضطراب و سختیش بدجور رو دلم سنگینه

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 16:18

چرا وقتی بابا خونه نیس من استرس میگیرم؟

نه فرشته نه شیطان

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 14:40

پدر من تو خونه ما چه جایگاهی داره؟ هیچ

وظیفشه بره سرکار بیاد ولی چه احترامی دریافت میکنه؟ هیچ

الآن یه چیزایی دارم میفهمم. این مرد واقعا مردونگیش سرکوب شد. مامانم جلو پدر و مادرش گاهی پدرم رو با خاک یکسان میکنه.

یجورایی مادرم و مادربزرگم تو این زمینه شبیه هستن. مرداشون رو تحقیر میکنن. مردا هم بهشون محبت نمیکنن و اونهاهم  احساس حقارت میکنن.

 

پدر من محبت زیادی هم از مادرم دریافت نکرد.

حتی میخواست بهش محبت کنه هم مادرم پسش میزد. همون عشق مشروطی که برا ما هم قابل لمس بود.

محبتش رو با قطره‌چکون به اطرافیانش میده. در صورت کوچکترین نارضایتی  طرف مقابل رو پس میزنه.

نمیگم همش تقصیر مادرمه. اما انگار یکم فهمیدم چرا پدرم خیانت کرد. اون تو خونه سرکوب شده بود. البته قصه خیانش قصه درازیه. اما فکر میکنم مادرم نقش خیلی مهمی داشت و داره.

من که خودم نمیخوام جای هیچکدومشون باشم. با اینکه باهمن اما بسیار تنها. مخصوصا پدرم. اون تنهاتره.

تا الان گارد خاصی داشتم نسبت به نقش مرد فکر میکردم حالت مردسالانس. اما الان میفهمم به طبیعت هر فرد پاسخ باید داده بشه. 

حس بهتری دارم نسبت به زندگی انگار دارم جواب معماهامو کمی پیدا میکنم.

چقدر خود من نادانسته پدرم رو تحقیر کردم!

و چقدر به نظر پدرو مادرم هم جالب بود. اما چقدر کار فجیعی بود!

چقدر خجالت کشیدم الآن. پشیمونم. البته من اونموقع خیلی تحت اثر تربیتی مادرم بودم. میخواستم پدرم رو اون شکلی کنم که مادرم میخواد!

چقدر عجیب.اولش مادرم رو فرشته میدونستم پدرم رو شیطان. الآن هردو رو انسان میبینم و دارم اشتباهات انسانی‌شون رو موردبررسی قرار میدم. این اگه پیشرفت نیس پس چیه؟

سرسخت شو

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۰ | 14:18

آقای الف میگه در مقابل مشکلات دیگه زندگی میخوای چطور دووم بیاری؟

راس میگه.

من انقدر خسته و از نفس افتاده‌ام که با اتفاق کوچیکی ویران میشم.

نظرش این بود که باید کمتر سخت بگیرم و راحت تر از مسائل بگذرم.

راس میگه بنظرم.

پدرو مادرم هم دوست داشتنین واسم هم نفرت‌انگیز. اما اگه کمتر سخت بگیرم به آرامش بیشتری میرسم. از اون بگذریم دلم نمیخواد آقای الف رو از دست بدم. ۹ماهه که حال خوبی ندارم. هر کی دیگه بود خسته میشد. خودمم بودم خسته میشدم.

خب حالا اینوری تلاش کنم😁😁😁

میخوام روی خودم کار کنم. خودم لایق چیزای بهتریه.

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 22:17

سر قضیه خیانتاش پدرم یجورایی دروغگویی و فریبکاری زیادی داشت و داره هنوز. انکار شدید...

همه چیز باعث میشه ازش دور شم.

و دقایقی بعد درحالی که مامانم با دوستاش رفته بیرون حس میکنم هممون همدردیم. 

و سخن آخر... دارم جون میکنم...

رد دادگی ۲

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 19:37

برا اولین بار تو عمرا دلم اکیپ دختر پسری خواست.

دلم جنون سرعت میخواد.

دلرقص باله میخواد.

فقط میخوام دیگه گریه نکنم تا آخر هفته.

دلم میخواد دیگه برا آقای الف درد و دل نکنم.

 دو مورد اولو دیگه نمیخوام.

الآن واسم درست فکرکردن سخت‌ترین کاره.

یعنی واقعا من مسئول حال پدر و مادرم نیستم؟

هستم؟

مامانم رفته بیرون. نگران حال پدرمم که تنها شب یلدا نشسته تو سالن.

خب کی به فکر منه😭

بله احمقانس. کسی از بیرون ببینه میگه این چرا این شکلی میکنه با خودش.

اما اگه خودمم بدونم....

در آستانه ۱۰۰۰سالگی

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 18:49

حتی نمیدونم ناراحتی و بی‌قراریم طبیعیه یا نه؟

اینکه نتونم با خیانت پدرم کنار بیام طبیعیه یا نه؟

یه ساعاتی از روز میگم دیدی الکی شلوغش کردی؟ حالت ببین چقدر خوبه؟ یهو یه ساعاتی چنان از رنج به خودم میپیچم که نگم...

در اصل هی اقای الف انکار میکنه هی میگه من مقصرم که حالم انقدر بده. کلا حق خیلی کمی بهم میده و من در حال اثبات خودم بهش آب میشم.

انگار ته دلم یهو دردها میجوشن و بعد برا مدتی از تاب میوفتن و باز میجوشن .

خیلی دردناکم. انگار تمام وحودم زخمه. همه‌جاش درد میکنه.

و من بی صدا در خودم میپیچم و بعد وانمود میکنم فقط یه دختر عصبیم. و بقیه هم من رو گستاخ میدونن یا خیلی خجالتی یا خیلی مهربون یا خیلی عادی.

هیچکس من رو یه ادم افسرده رو به موت نمیدونه. چرا؟

چون بازیگر خوبیم. چرا بازی میکنم؟ برا اینکه راحتتر تو خودم فرو برم. وقتی به کسی هم بگم افسرده‌ام یا باورش نمیشه یا اهمیت نمیده نمیدونم.

بهرحال دارم تموم میشم با تاریخ انقضایی کمتر از حد معمول...

...

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ | 7:51

به پدرم گفتم اگه فکر میکردم مردنم درد و رنج بالایی به شما و مامان وارد کنه، تا الآن خودمو کشته بودم!

نمیخوام بهش احساس گناه بدم فقط میخوام بدونه حالم بده.

انقدر قوی هستی که باورت نمیشه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 22:45

خطاب به خودم:

خودت رو جمع و جور کن. تو از پسش برمیای. طبق روال این چن وقت باز به کارهات برس و اولویتت خودت باشه. پس قدم اول اینه که سرپا بمونی.

مرحله بعدی اینه که با پدر و مادرت انقدر سرد رفتار نکنی که عذاب وجدان بگیری. این نوع اعتراض دیدی که جواب نمیده.

مرحله آخر با سرعت خیلی کم شروع به تحقیق کن. درمورد آسیب مغزی و رفتارهایی مثل خیانت. نمیخواد عجله کنی...

تذکر پایانی: یادت نزه خودت و کارهات اولویت باشید. به خودت محبت کن. مواظب خودت باش. به آیندت امیدوار باش. تو داری تلاشت رو میکنی پس به خودت افتخار کن.

بار سنگین روی دوشم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 22:1

نمیتونم کنار بیام! نمیتونم به راحتی ادامه بدم. در یک کلام دارم کم میارم. از رفتارهای آنرمال پدرم خسته ام از خودشیفتگی مادرم خسته‌ام از خیانت پدرم.... از جنگیدن برای حال خوب خسته‌ام.

نه انقدری پول و زمان دارم که برم پیش بهترین روانشناس ها و نه حتی سراغ دارم.

و نه تنها از پس این بار برمیام.

دلم برا پدرم میسوزه همزمان ازم متنفرم ازش چندشم میشه دوستش دارم و ازش عصبانیم. چرا؟ چون نمیشناسمش. نمیفهممش.

چرا مادرم نگران چیزی نیس؟ چرا انقدر همه راحتن؟

از تهدیدها و بدجنسی‌های پدرم ، از خشم مادرم... از همشون خسته‌ام.

سوال اینه که چطور ادامه بدم؟ چطور برخیزم و به کارهام برسم؟

من با این پدر چه کنم؟

نه تنها حمایت‌کننده‌ای ندارم بلکه من باید بقیه رو حمایت کنم. تا کسی بگه تو... مثل بمب میترکم. بس که پر حرفم.

من فقط یه چیز میخوام بدونم. با پدرم چه کنم؟

 

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 21:41

شاید وقتش رسیده که افعالم رو تموم کنم و با پدرم ارتباط بیشتری برقرار کنم!

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 17:33

یکم حالم بهتر میشه ها یهو در مواجهه با چیز عادی‌ای به شدت بهم میریزم. 

سخن از عمق درد

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 14:39

شایدم افسردگی این باشه که حالا که زورم به زندگی نمیرسه پس بزار هر چی میخواد بشه. اون وقت میچسبی به تخت گوشیتو میگیری دستت و وقتت رو میکشی. گاهیم اشکی پشت چشمت سنگینی میکنه اما بیشتر از یه قطره بهش اجازه باریدن نمیدی.

شایدم افسردگی همین وابستگی شدید به مکعب آنت‌داری باشه که نمیتونی زمین بزاری چون در اون صورت ناچاری با زندگی روبرو بشی.

بعضی روزا واقعا فکر میکنم خوبم. اما انگار دارم فریب میخورم. نه آقاجان. من خوب نیستم. من خسته‌ام و از خودم بخاطر این خستگی متنفرم. دلم از همه شکسته و طاقت هیچ تنشی رو ندارم.

اتاقم خوب میتونه حال روحیمو نشون بده. عزیزترین لباسهام روی هم تلنبار شدن و هیچ انگیزه‌ای برا مرتب کردن هیچی ندارم.شبانه‌روزم هم تو همین اتاق سپری میشه. 

از اون لحظاتیه که بدجوری کم آوردم.

ساعت ۳ میرم میدوم. گوربابای دنیا.

چقدرم بددهن شدم. چه فحش‌ها که نمیدم.

من میترسممم. از هرچی نباید میشد و شد. از هر کی فکر نمیکردم بشم و شدم. از هر چیزی که درست میدونستم و غلط از آب دراومد.

از این که درمورد هیچی مطمئن نیستم متنفرم. 

شبیه گیاهیم که ریشش به هیچ جا بند نیس.

این حالم باز حس میکنم مصنوعیه. چون لحظات خوبی که زیاد با الان فاصله نداشت رو بیاد میارم. مگه چی عوض شد که اینجوری از نفس افتادم؟؟؟؟؟

این نوسان‌های خلقی لعنتی چین؟

پدرم چرا انقدر مظلوم بنظر میاد و در عوض عوضی‌بازی درمیاره؟

مامانم چرا انقدر شبیه مادرشه، و مادرش چرا انقدر شبیه مادرش؟

منم قراره شبیهشون شم؟ اگه قرار نیس، پس قراره چه شکلی شم؟

چجوری با اونا زندگی کنم اما اون‌شکلی نشم؟

اگه شبیه خانمایی که پدرم بهشون نظر داره شم چی؟ با تمام وجود از همشون متنفرم.

اصلا به درک . شاید رفتم دویدم این شب سیاه تموم شد. شاید یه شغلی پیدا کردم رفتم دور از خانوادم یکم زندگی کردم فهمیدم کیم چیم. 

خب دوستان درسته این فکرا فکرای ایده‌آلی نیس، درسته اشتباه میکنم اما مبادا کسی که افسردگی داره رو قضاوت کنید!

جالبه که من دست کمک به سمت خیلیا دراز میکنم. چون تو وضع بدیم و میدونم وضع بد چیه. خودم دستی میشم برای کمک. اما دست کمکی نیس به سمتم بیاد. این خیلی عجیبه! حتی واضح میگم خوب نیستم اما باعث نمیشه کسی حواسش بهم باشه.

پدرم میبینه چقدر دمغم اما عمراااا اگه بپرسه دردت چیه؟ البته بپرسه هم دیگه جوابشو نمیدم اون وقتی که صدا داشتم نشنید الان دیره.

خب دختر افسرده وضعیتت از چیزی که فکر میکردم بدتره. دودستی بچسب به کتاب افسردگی چرا و ورزش کن. 

میدونی که حتی مرگتم برا بقیه کوچکترین اهمیتی نداره...

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 14:8

مطالب اول پیجم رو که میخونم هنوز آزارم میدن. الکی نیس این واموندگی. نتونستم عبور کنم!

نمیخوام بچ باشم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ | 13:30

شبیه یه حلزون بدون لاک به شدت آسیب‌پذیرم. میترسم شبیه خانم‌های ناجور باشم و هرگونه شباهتی با آدمهای تو ذهنم تو خودم ببینم، مضطرب میشم. یجورایی شبیه وسواس فکرین. مثل یه برنامه کامپیوتری هر چیزی رو بررسی میکنم و خب طاقت‌فرساست.

یجورایی هم با پدرومادرم درجنگم، هم با خودم و هم با دنیا.

مسئله جالب اینه که صبح‌ها نسبتا سرحال بیدار میشم. ساعت ۶ تا ۱۰ شب به سختی سپری میشه و باز ۱۱ شب از نظر روحی سرحالم.

میدونم اینهمه رنج طبیعی نیس. میدونم نباید انقدر رنج بکشم. این‌روزها شاید بهترین روزهای عمرم باید میبود. 

عملکرد ذهنم اینطوریه که صدها زنگ هشدار داره و با اتفاقات زیادی این زنگ‌ها به صدا درمیان و من دائما احساس خطر میکنم.

اینکه کمی شکمم جلو بیاد، حس میکنم شبیه فلان خانمی شدم که پدرم بهش نظر داشته و از خودم متنفر میشم. اگه کمی زیادی آرایش کنم باز همین. ژولیده باشم باز همین...

انگار میخوام شبیه هیچکسی نباشم اما مگه میشه؟

واقعا دخترک تنها و آسیب‌دیده‌ای هستم. دخترکی که زورش به هیچی نمیرسه...

خانواده کاکتوسی

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 22:2

باهاشون سردم اما اغلب نگرانشونم. تا مامانم پتو میکشه روی سرش بخوابه فکر میکنم داره گریه میکنه. همش حس میکنم پدرم داره سرخورده میشه.

این نگرانیا دارن منو میکشن...

اونا حالشون بد نیستا. دوستایی دارن که جداگونه باهاشون بیرون میرن و خب توانایی بیشتری برای تغییر وضعیت موجود دارن نسبت به من.

دوستشون دارم اما ازشون متنفر هم هستم. بخاطر رنج‌هایی که کشیدم دیگه میترسم باهاشون صمیمی شم.

دلم میخواد خودم رو ازشون دور نگه دارم.

رفتارم کاملا سرد و خشکه. مامانم گاهی تحت فشار قرارم میده که باهاش مهربون باشم بغلش کنم ببوسمش. پدرم تو خونه انگار خیلی تنهاس. کسی آنچنان بهش اهمیت نمیده. به روی خودش نمیاره اما حس میکنم داره سرخورده میشه. قبلا هم بوده. گاهی به عمد تو جمع خودش رو تخریب میکنه. اخیرا کمتر گوشی دستش میگیره باما تلویزیون میبینه. اما من هرچقدر هم نگرانشون باشم دلم راضی نمیشه که باهاشون ارتباط برقرار کنم. هروقت باهاشون بیشتر از دوکلمه حرف میزنم حس میکنم به خودم خیانت کردم.

نمیفهمم این گارد سخت برا چیه. دراصل پدرم بخاطر غیرقابل‌پیش‌بینی بودنش نمیتونم باهاش صمیمی شم. ضربه سختی خوردم از دوست داشتنش!

مادرم هم نمیتونم باور کنم به حرفام اهمیت میده حس میکنم بیشتر افسارمو به دست میگیره اینطور.

یجورایی هممون زخمی‌ایم و هممون تنها...

داستان غم‌انگیزی بر زندگیمون حکم‌فرماست...

خوشحالم دوستتون دارم

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 23:54

من محبت‌هایی که از آدمهای واقعی زندگیم میدیدم رو نتونستم باور کنم. چون بهرحال آدم خودش رو بهتر از چیزی که هست نشون میده. مهمون میاد خونه رو مرتب میکنه، ظارش رو ترتمیز میکنه و با یه لبخند تظاهر میکنه صحبت طرف مهمه.

اما من تو این محیط خود واقعیمم. نوسان‌های خلقی، غرهایی که حتی مامانم هم بهشون گوش نمیکرد و برچسب انرژی منفی میزد روشون، انگیزه‌ها، و افکاری که بداهه به ذهنم میرسید و نگران این نبودم که دوست داشتنی نباشم...

باید بگم محبتی که اینجا دیدم واقعا واسم ارزشمند بود. من باورش کردم!

البته آقای الف هم به طرز عجیبی درد و دلامو گوش میکنه و هنوز دوستم داره. یجورایی اون تنها آدم خارج از بلاگفاست که من پیشش به کسی غیر از خودم تظاهر نمیکنم.

امشب باز با اتفاق کوچیکی تخریب کامل شدم. شبیه یه عمارت قدیمیم که یه شن کوچیک واسه خراب کردنش کافیه. و هر بار بعد از تخریب به سختی خودش رو بازسازی میکنه. اینبار معما اینه که چطور با شن ریزه‌ها تخریب نشم؟

و در آخر از تهِ تهِ قلبم واسه کسایی که دوستشون دارم یه عالمه حال و حس خوب آرزو میکنم.

کسایی که دوستشون دارم دارم شامل آدمهایی میشه که بدون اجبار باهاشون رابطه برقرار میکنم. چقدر خوشحالم که آدمهایی رو دوست دارم🥺

خونه و ماشینم کو؟؟؟؟؟

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 22:48

پدر من از اون مرداییه که یه خانم بهش زنگ بزنه هرچی بگه طرف قبول میکنه. یبار زنگ زدن برا سیم کارت با این که نیار نداشت دوتا سفارش داد. اگه خیریه زنگ بزنه و خانم باشه عمرا اگه دست رد به سینش بزنه. و خب ما وضع مالی خوبی نداریم. پدرمم تلاشی نمیکنه ها. همون یه ذره پولو هم جاهای مختلف پخش میکنه. مثلا اون خانمی که با بچش تنها زندگی میکرد و مخ بابای من رو زده بود برا پول. الان دست گذاشته رو پارکینگ و حیاط خونه که ازشون پول دربیاره. و خب مسلما برا خانوادش نیس برا همون آدماییه که امید به رابطه باهاشون داره. بهرحال این مرد حال من و بهم میزنه. 

و مهمترین چیزی که ازم گرفته امنیته. آره من نه امنیت اقتصادی دارم نه امنیت خانوادگی و نه هیچ نوعی از امنیت و هیچ کاری رو ازش بعید نمیدونم.

پشت اون ظاهر مظلوم یه آدم اشغاله.

احساس حماقت میکنم بخاطر وقتایی که براش دلسوزی میکنم.

شاید به همین خاطر دلم میخواد خونه و شغل داشته باشم. که دیگه پدرم نتونه ببخشتشون به ادمای دیگه. و انقدر ازش دور باشم که نگران این نباشم الآن با کدوم خانمه. عجب جوونیمو سوزوند!

با خودم میگم چرا رویای ازدواج و زندگی مشترک داری؟ مگه چن تا مرد میشناسی که به نظر زندگی باهاشون عذاب‌آور نباشه؟ 

انگار یدونه هم نمیشناسم. البته یکی دوتا به ذهنم میرسه اما خیلی دورن زیاد شناخت ندارم.

نمیگم همه خانما خوبن ها. اما خب خیانت... اینکه پولارو بدی کسای دیگه که تور پهن کردن و خانواده به کم هی قناعت کنن...

خدای من... من چقدر خواسته‌هام کم بود همیشه از پدرم. نمیخواستم بهش فشار بیاد. حتی قید آناناس رو هم میزدم. علایقم رو کنترل میکردم.و پدرم این پولو میده به آدمای ناجور...

وحشتناکه.

انگار کل عمرم یه احمق تمام عیار بودم.

و هستم. باز واسش دلسوزی میکنم.

اخه اون ظاهر... انقدر مظلوم چرا خب...مدت زیادی طول کشید که اصلا باور کنم اون پیامارو خودش ، با هوشیاری و بدون هیچی فشاری داده. مدت زیادی طول کشید تصویر قبلی رو پاک کنم و آروم آروم آدم جدید رو جاش بذارم.

من احساس امنیت نمیکنم. حس میکنم خیلی زود آواره کوچه خیابون میشیم. درسته غیرواقعیه اما از پدرم بعید نمیدونم.

وقتی میشنوم همسن‌هام اینهمه روابط، هیجان، دیوونه‌بازی و ... دارن احساس ناامیدی میکنم. ظاهرم که کمتر از سنم نشون میده در حد دبیرستان و اینها. باطنم هم خیلی بیشتر. کم‌ِ کم حدود ۱۰۰۰ سال.

این ترکیب سم خود واقعیمن هست. یه روح ۱۰۰۰ ساله در کالبد یه دختر دبیرستانی که دهه سوم زندگیش رو میگذرونه!

 

 

اینبار تلاش در جهت درست

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ | 11:5

تصمیم گرفتم مثل دوسال پیش شاد و سرزنده بشم.

اول پروژمو به چند بخش تقسیم کردم و خودم رو موظف به انجامش دونستم. استرسم کمتر شد چون دیدم وقت کافی دارم و اون غول بزرگ هم به چن تا غولچه تبدیل شد.

پامو از زندگی پدرمادرم بیرون کشیدم. گوشت همو هم بخورن دیگه دخالت نمیکنم. و وقتی دلم واسه یکیشون میسوزه این دلسوزی رو به حمایت تبدیل نمیکنم و تمام تلاشم اینه که یه فرزند باشم فقط و نه بیشتر.

جالب اینه که از وقتی که نه دخالت میکنم و نه محبت و دلسوزی، روابطشون باهم بهتر شده.

انگار فهمیدن فقط خودشونو دارن و دیگه دخترمادرگونه‌ای نیست که بخواد باهم آشتیشون بده یا وادارشون کنه  که احترام بزارن بهم.

حالا بیشتر از قبل باهم وقت میگذرونن. البته هنوز کمه اما بهتره.

خودم رو مزاحم شادی و موفقیت آقای الف میدونستم پس تصمیم گرفتم که جای هل دادن اون برای دور کردنش خودم رو سالم‌تر و شادتر کنم. فکر میکنم این عالی باشه. اون که پای من وایساده. اون که روزهای سخت کنارم بوده، حقش اینه که با من روزهای خوب رو هم تجربه کنه.

و خب منم لایق عشقم. اینکه ینفر انقدر زیبا کنارم حضور داره حتی با وجود فاصله جغرافیایی، اینکه اینهمه خاطرات قشنگ باهم داریم اینکه بهش انقدر متعهد بودم... اینا کم نیستن.

نباید شونه خالی کنم در برابر بارهایی که باید رو دوشم باشن و در عوض بارهایی به دوش بکشم که مال من نیستن.

کتاب افسردگی چرا رو هم سعی میکنم ادامه بدم و بخونم. تفکرم کمی صفر و صدیه. و البته حتی با دونستن این نکته تا الآن نتونستم تغییرش بدم.

 

سخت است دوست داشتنم میدانم

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۰ | 8:12

از یه طرف دلم میخواست بره، خودش رو از من نجات بده از یه طرف جزئی از من بود اگه میرفت خیلی چیزها رو با خودش میبرد. دلم میخواست بهش بگم نرو تو اتصال من با زندگی هستی.

اما نگفتم. گفتم اگه قراره بره بذار همین الان بره.

نه رفتنش به ظاهر محال بود. او قلب من بود...

باهم و تنها

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 13:29

یه مسئله‌ای هیجاناتت رو برمی‌افروزه و میخوای حتما به یکی بگی. یه نگاه به چپ یه نگاه به راست. کسی رو ندیدی، نه؟

این یه حقیقته شاید ما تنها به دنیا اومدیم و تنها میمیریم.

هظمش هنوز واسم سخته.

عادت کردم برا بقیه حرف بزنم و البته شنونده خوبی هم هستم. شنونده خوب از اونایی که وقتی کسی چیزی واسشون تعریف میکنه قدم به قدم با داستانشون پیش میرن، زخمی میشن، بلند میشن میخندن و انگار یبار در کنار فرد اصلی، اون وقایع رو تجربه میکنن. البته این نظر منه. ممکنه بقیه کمی متفاوت حس کنن. آخه ظاهرم خیلی آروم‌تر از باطنم هست.

الآن یه واقعیت برا پذیرش دارم. اونم اینه که ما همه تنهاییم اما میتونیم مدتی که کنار هم هستیم به خوبی داستان هم رو بشنویم داستانمون رو تعریف کنیم. همونقدر که متفاوتیم شبیهیم. و همونقدر که خاص، عادی‌ایم.

من کنار، شما خوبی؟

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۰ | 11:0

این فکر که مادرم تنهاس، مادرم نکنه افسردس، نکنه فلان... داره من رو میکشه. در حالی که خودم وضعم بدتره. یه دخترجوون که از درون ۱۰۰۰ سال سن داره و بزور داره روزشو شب میکنه!

چیه این مسئولیت‌پذیری افراطی؟

 

غوغا به دست

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ | 12:27

از حال دیشبم خجالت‌‌ میکشم. بخاطر یه نرم‌افزار چقدر آشفته شدم. شروع کردم به پیدا کردن اتفاقات منفی دیگه و اضطراب و ناراحتیم و زیاد کردم.

الآن که مشکل نرم‌‌افزار انقدر راحت حل شد، خجالت‌زده‌ام...

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .