قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

خانواده کاکتوسی

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ | 22:2

باهاشون سردم اما اغلب نگرانشونم. تا مامانم پتو میکشه روی سرش بخوابه فکر میکنم داره گریه میکنه. همش حس میکنم پدرم داره سرخورده میشه.

این نگرانیا دارن منو میکشن...

اونا حالشون بد نیستا. دوستایی دارن که جداگونه باهاشون بیرون میرن و خب توانایی بیشتری برای تغییر وضعیت موجود دارن نسبت به من.

دوستشون دارم اما ازشون متنفر هم هستم. بخاطر رنج‌هایی که کشیدم دیگه میترسم باهاشون صمیمی شم.

دلم میخواد خودم رو ازشون دور نگه دارم.

رفتارم کاملا سرد و خشکه. مامانم گاهی تحت فشار قرارم میده که باهاش مهربون باشم بغلش کنم ببوسمش. پدرم تو خونه انگار خیلی تنهاس. کسی آنچنان بهش اهمیت نمیده. به روی خودش نمیاره اما حس میکنم داره سرخورده میشه. قبلا هم بوده. گاهی به عمد تو جمع خودش رو تخریب میکنه. اخیرا کمتر گوشی دستش میگیره باما تلویزیون میبینه. اما من هرچقدر هم نگرانشون باشم دلم راضی نمیشه که باهاشون ارتباط برقرار کنم. هروقت باهاشون بیشتر از دوکلمه حرف میزنم حس میکنم به خودم خیانت کردم.

نمیفهمم این گارد سخت برا چیه. دراصل پدرم بخاطر غیرقابل‌پیش‌بینی بودنش نمیتونم باهاش صمیمی شم. ضربه سختی خوردم از دوست داشتنش!

مادرم هم نمیتونم باور کنم به حرفام اهمیت میده حس میکنم بیشتر افسارمو به دست میگیره اینطور.

یجورایی هممون زخمی‌ایم و هممون تنها...

داستان غم‌انگیزی بر زندگیمون حکم‌فرماست...

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .