حسهایی که این مدت تجربه کردم انقدر شدید بودن که وقتی ندارمشون حال متفاوتی دارم.
درست مثل امروز.
هیچ چیز فرقی با روزهای پیش نداشت فقط ذهنم کمی مرتب شده بود. هر کار کوچیک لذت زیادی داشت. مثل یه زندانی که بعد از مدتها آسمون رو میبینه. اگه همینطکر پیش بره میتونم دوباره خوندن کتاب والدین سمی رو از سر بگیرم و تمومش کنم.
شاید دانشگاه باز یه شهر دیگه قبول شم. وای عالیه. یکم پرامو باز کنم. شاید اوج گرفتم.
پدر و مادرمون قهرمان نیستن، نه؟
باورم نمیشه تو این سن این رو باید هظم کنم. زیادی دیر نیس؟
دلم میخواد یه خانواده تشکیل بدم و اون آرامشی که تو خانواده اولم نداشتم تو اون خانواده تجربه کنم. البته هنوز کاملا اماده نیستم.
امشب وقتشه باز به کشف و شهود بپردازم. ببینم چی تو این آدماست که انقدر شباهتشون من رو به وحشت میندازه.
یکم هم ترس دارم از اون حسها. شبیا ابرهای خیلی سیاهین که وقتی میان هیچ چیز دیگهای نمیتونم ببینم جز سیاهیشون و هیچ چیزی نمیتونم بشنوم جز غرششون.