حتی نمیدونم ناراحتی و بیقراریم طبیعیه یا نه؟
اینکه نتونم با خیانت پدرم کنار بیام طبیعیه یا نه؟
یه ساعاتی از روز میگم دیدی الکی شلوغش کردی؟ حالت ببین چقدر خوبه؟ یهو یه ساعاتی چنان از رنج به خودم میپیچم که نگم...
در اصل هی اقای الف انکار میکنه هی میگه من مقصرم که حالم انقدر بده. کلا حق خیلی کمی بهم میده و من در حال اثبات خودم بهش آب میشم.
انگار ته دلم یهو دردها میجوشن و بعد برا مدتی از تاب میوفتن و باز میجوشن .
خیلی دردناکم. انگار تمام وحودم زخمه. همهجاش درد میکنه.
و من بی صدا در خودم میپیچم و بعد وانمود میکنم فقط یه دختر عصبیم. و بقیه هم من رو گستاخ میدونن یا خیلی خجالتی یا خیلی مهربون یا خیلی عادی.
هیچکس من رو یه ادم افسرده رو به موت نمیدونه. چرا؟
چون بازیگر خوبیم. چرا بازی میکنم؟ برا اینکه راحتتر تو خودم فرو برم. وقتی به کسی هم بگم افسردهام یا باورش نمیشه یا اهمیت نمیده نمیدونم.
بهرحال دارم تموم میشم با تاریخ انقضایی کمتر از حد معمول...