تصویر یه سنگ قبره که روش نوشته:
I Told you I was sad
چقدر این خوبههههه.
چیزی که خیلی دلم میخواد یه مرگ تراژدیکه. یه مرگ که سیلی بزنه تو گوش هر کی من رو نادیده گرفت. هر کی باهام بدجنس بود و هرکی دوستم نداشت.
دوست داشتن زوری نیس آره اما نمیفهمم چرا انقدر دوست داشته نشدم.
یا اونایی که رسما بهشون گفتم حالم به طرز فجیعی بده و ندیده گرفتن. با اینکه من چقدر تو روزهای سخت و شادشون باهاشون بودم. حقم نبود میدونم.
یا وقتی به کسی بدی نکردم اما اون خبیثانه رفتار میکنه باهام...
واقعا حس نامرئی بودن دارم.
همه میبینن تظاهر میکنن هستن اما نیستن.
باز میگم تنها اتصال من به زندگی شاید آقای الف باشه.
چه مرگی میشد ولی!
آره دلم میخواد بهشون احساس گناه بدم دلم میخواد متوجهم باشن. دلم میخواد جدی گرفته بشم.
آخه دوستای نزدیکم.... واقعا از اونها انتظار نداشتم.
توقعم بالاس؟ شاید
نمیدونم ولی دلتنگم. دلم میخواست به همون وضوحی که گفتم حال روحیم خوب نیس، دستی برا کمک پیدا کنم...
شایدم بهتره بیخیال بقیه شم و باور کنم تنهاییم رو.
هر از گاهی یهو خونم به جوش میاد و از خودم میپرسم اون دوستای لعنتیت کوووو؟
باور کنم رو کسی نمیشه حساب کرد؟
چقدر من خامم هنوز. چقدر آماده نیستم برا زندگی بزرگسالانه.
سختههههههههه
رو هیچی نمیتونم حساب کنم. نه خانواده. نه دوست نه هیچ چیز دیگه...
دائما هم ترس اینو دارم که آقای الف ازم خسته شه. البته که بجاست این یه مورد.
من هم درسته محبتم خیلی عمیقه و اکثر اوقات بی توقع و خالصانهاس اما ویژگی بدی که دارم اینه که خیلی حساسم. پارامترهای زیادی رو با دقت زیاد مدام بررسی میکنم و گاهی ناسازگار میشم. درست مثل الآن که اون رابطه دوستانهای که میخوام رو دریافت نکردم.
هعی بگذریم. این درسها نبود میخواستم چکار کنم؟