توسط Bluepetus
| پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ | 11:47
قبلا ناراحت میشدم پدرم با بعضی خانمها زیادی گرم میگیره و به حق هم بود
حالا مادرم توجهم رو جلب کرده هر چند کمتر اما اونهم صمیمیت های بیخودی داشت.
بهش گفتم هنوز از فلان صمیمیت ازت ناراحتم. خیلی خشمگین شد. گفت یه عمر پاک زندگی کردم حالا ببین چطور رفتار میکنی.
اما من از موضعم پایین نیومدم. چون مادرم رو هم تو صمیمیت خودش مقصر میدونم و هم توی برخی از صمیمیت های پدرم.
و الآن مثل مار زخمی ام.
نه از افکارم میتونم کوتاه بیام و نه از شرایط موجود میتونم عبور کنم.
تمام هفته منتظر آخر هفتهام و آخر هفته به این شکل سپری میشه...