مادرم کمی بیشتر مراقبم هست.
خوددار تر رفتار میکنه. گویا پدرم باز سوتی داده بود و مادرم نگفت به من
خودش سعی کرد حلش کنه،و خوب عم عمل کرد
من خیلی زود خودم رو جمع کردم. با پدرم بد نشدم. اهرم فشارش نشدم. از مادرم عصبانی نشدم. من حالم خوبه. به خودم فکر میکنم. به سازی که میخوام انتخاب کنم
با خودم دشمن نیستم. از دوش گرفتن لذت بردم. از خرید با حقوق این ماهم لذت بردم. از کل کل با الف لذت بردم.
همچنان کمی نگرانی دارم. از پیری پدر و مادرم میترسم.
یکم حس میکنم زیادی دلبر شدم. چراشو نمیدونم. ولی آدمها گاهی زیادی جذبم میشن. البته نه همه. اما خب مدتی واقعا حس میکردم نامرئیم.
صدالبته نامرئی بودن هم مزیت های خودشو داره.
خب مدت کوتاهی میتونم استراحت کنم مثلا امروز تا فردا.
امیدوارم تلاش های این ماهم رو توی سطل زباله نریخته باشم!