دیشب گریم بالاخره شدت گرفت. کف دستهام گز گز میکرد و قلبم از درون میسوخت.
امروز حالم خوب بود. بیتفاوت بودم. هر از گاهی یادم میافتاد و غمگین میشدم اما همینقدر. عملکردم مشکل پیدا نکرد.
اگه بخوام بعدا خانواده تشکیل بدم و حال خوبی و تجربه کنم کارهای سخت زیادی و باید انجام بدم.
رو خودم کار کنم. تو جمع ها حضور پیدا کنم. از مکالمه با آدمها نترسم. خودم و تخریب نکنم. بعدش که کسایی و شناختم، انتخلب کنم، آشنا شم...
هیچ کدوم آسون نیس. قایم شدن زیر پتوهم نتیجه نمیده چون نمیخوام تا ابد تو وضعیت فعلی بمونم.
الف مهمترین تکیه گاهم بود. تو کل زندگیم به هیچکس انقدر تکیه نکرده بودم. اما نمیشه. زندگی ای که باهم مستونیم داشته باشیم هم دیره هم دلچسب میتونه نباشه.
وقتی دلتنگی بهم غلبه کنه نمیتونم باهاش خوب رفتار کنم. همه چی خراب میشه.
الآن تو اوج خداحافظی کنیم بهتره.
به زندگی امیدوارم چون امروزم رو پیش بینی نمیکردم. شاید بعدا بطور غیرقابل پیش بینیای خوب شد.