مردد شده بودم که تصمیمم درسته یا نه. کم مونده بود بهش پیام بدم و بگم من همه مشکلات و به جون میخرم فقط باهم باشیم باز. جلوی خودم و گرفتم. تاوان تصمیم اشتباه قبلم و الآن دارم پس میدم. و عواقب تصمیم های امروزم رو در آینده میبینم. اگه با الف بمونم، عواقبش میتونه خیلی سخت باشه واسم. مثلا یکی از اعضاب خانوادم مریض شه و نتونم به راحتی پیشش بمونم. یا با الف بمونم و خیانت ببینم. هرچقدر هم که کوچیک باشه چون بهای زیادی دادم برام خیلی سنگین تموم میشه.
پس راهی واسم نمونده جز جدایی.
آخرین صحبتمون هم تموم شد. همه چیز تموم شد. آخر یه عشق دوطرفه چند ساله شد یه خداحافظی با بغض و گریه. زندگی همینه.
میترسیدم بمونم باهاش بخاطر عشق و مشکلاتمون همون عشق و هم از بین ببره. اونوقت چی میموند واسم؟ تکلیف اونهمه چیزی که از دست داده بودم چی میشد؟
پس میگذرم ازش. و صبر میکنم و تلاش میکنم و شد شد نشد هم نشد.
موندن پای تصمیمم سخت شده. اما باید بفهمم همه چیز تموم شده. دیگه هیچ راهی بینمون وجود نداره.