فکر میکردم شنیدن آهنگ های غمگین برام سختتر باشه، اما آهنگهای عاشقانهای که دیگه نمیتونه الف برام معنیشون کنه سختتره.
"با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره..."
آخ الف
چقدر قلب من رو پر کرده بودی. جای هرکسی که دوستم نداشت به دوست داشتن تو دلخوش کرده بودم.
حالا من با کمترین فرصت آشنایی با آدمهای جدید، کمرو، سردرگم و بی حوصله این جا تنها موندم.
بودن الف خیلی قشنگ بود اما میسوزم که برام نجنگید.
من نه به عشق اعتقاد داشتم نه به تعهد قبل از ازدواج، اومد منو متعهد و عاشق خودش کرد و آخر هیچ تلاشی نکرد که کنار خودش نگهم داره.
حسابی قاطی شدن حسام. شوق شروع تازه و تموم شدن یه بلاتکلیفی چن ساله، خشم از بیتفاوتی الف و غم از دست دادن نزدیکترین آدم
نهایتا میتونم بیخیال همشون شم و با خوراکی و کار زیاد خودمو سرگرم کنم.