امروز با مشاور صحبت کردم. توصیه کرد رابطم با الف رو تموم کنم.
منطقم هم همین و میگفت. فقط دلم میخواست یه معجزه بشه. یه چیزی بگه که به عقل خودم نرسه.
مشاور معجزه رو نکرد. الف هم از خودگذشتگی هایی که از من میخواست خودش انجام نداد.
البته خوبه. خوشحالم واسش. اینکه خودش رو فدا نمیکنه خیلی خوبه.
دیگه ازش عصبانی نیستم. مایل نیستم حتی خم به ابروش بیاد.
دوستش دارم ولی دوست داشتن کافی نیس.
جواب نمیده رابطمون متاسفانه.
هردو هم آدمهای خیلی خوبی هستیم.
فقط میتونم بگم حیف شد.
اینکه بهترین راه باشه هم مطمئن نیستم.
الان حس سبکی بیشتری دارم. و گاهی غم چشمم رو میسوزونه.
باورم نمیشد الف گریه کنه چه برسه به اینکه پشت تلفن بتونم بفهمم. امیدوارم زندگیش بعد از این خیلی خوب باشه. خیلی برام ارزشمنده. از الآن تا هر وقت حسم همین شکلی باشه براش آرزوهای خوب میکنم.
فکر مسکردم بهترین راه جدا شدن اینه که دو طرف همدیگه رو از همه جا بلاک کنن. که مشاور خیلی مخالف بود. گفت اشکالی نداره اگه حرفی مونده بود بهم بگید.
هرچقدر خوب هرچقدر بد حس خاصی دارم.
مثل کودکی که اولین بار بدون بازدبند کمکی داره شنا میکنه.
احساس آسیب پذیری، گم شدگی و تردید میکنم.
آه الف. چقدر دوستت دارم!