شاید بهترین دوست داشته شدنی که توی کل زندگیم تجربه کردم، با الف بود. حتی از پدر و مادرم هم بهتر دوستم داشت. قلب من هم به عشق اون شفا گرفت.
جدا شدن از الف برام غیرممکن نیست. اما قلبم یتیم میشه. یتیمی که حالا چیزهای زیادی از محبت کردن و محبت دیدن بلده. میتونم بدون الف هم زندگی کنم. اما خیلی میترسم دیگه این حال تکرار نشه.
خب دعوا زیاد کردیم. دوری خیلی اذیت کننده هست و خواهد بود. شناختمون از هم چندان خوب نیست... از اون طرف بوی تنش... چقدر آدم تمیزی هست.
انتخاب سختیه. انگار بین خانوادم و اون یکی و باید انتخاب کنم. انقدر قبلا زیاد اشتباه فکر کردم که احتمال میدم باز هم اشتباه کنم. مثلا نزدیک بودن به خانوادم رو انتخاب کنم. بعد هیچوقت با کسی نتونم رابطه خوبی داشته باشم و حسرت رابطم با الف رو بخورم. اصلا بعید نیس!
یا با الف ازدواج کنم و تو سختی و خوشی نتونم کنار خانوادم باشم.
فعلا اولین کار برای خودم کم کردم تعهدم هست. نه به معنای خیانت!
دوم پیش بردن مشاوره قبل ازدواج با الف.
و سوم ساختن سبک زندگی گذرا و منظم تر