توسط Bluepetus
| سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ | 20:51
الف گفت عادت کردی به حال بد...
عادت؟ همین؟ کبودیای دست مامانم و ببینم و فکر کنم بعد از این هم از بنفش خوشم میاد؟ یا موقع خواب وقتی میخوام بخوابم جاهای مختلف بدنم درد گرفت... اونها هم عادت هستن؟
اینکه فهمیدم با این همه بدن درد تازه مراعتمو کرده بابا واسه زدن این چی؟ این هم عادته؟
انرژی منفی؟ این حرفهای پوچ چیه آخه؟ به احساسات احترام بذاریم.
در کل الآن یه آوار رو دلم هست. پدری که هم دوستش دارم و هم اینکه هیچ جوری حس اطمینان و امنیت بهم نمیده.
هر سمت رو نگاه میکنم هم احتمال بهتر شدنش هست و هم بدتر شدن... و خب توی وضعیت فعلی یکم هم بدتر شدن بنظر خارج از محدوده صبرم میاد.
فعلا زمدگیم در جهت نشدن پیش میره...
فعلا نمیشه