بنظر میرسه به آخر خط رابطه خانوادگیمون رسیدیم. یعنی پدرم هیچ جوره نخواست تغییری ایجاد کنه. و مادرم فهمید سالها خودش رو گول زده.
حالا منم بالای سر قبر رویاهای خامم. قرار بود با الف یه مدت تو یه شهر زندگی کنیم و بعد ازدواج کنیم. حالا باید حواسم به خانواده از هم پاشیدهمون باشه.
اگه پدر و مادرم از هم جدا شن، معلوم نیس پدرم رو باید تو چه وضعیتی ببینم. حتی شاید کارتن خواب شه. شاید مریض شه و به سختی بمیره...
الف چطور میخواد من رو به خانوادش معرفی کنه؟ دوریمون کم بود؟ اونهم چنین خانواده ای.
اصلا الف اگه بخواد با زور بازو من و خفه کنه چی؟
این جهنم زندگی منه.
دائما حس میکنم دوس داشتنی نیستم و حتی وقتی مشکلی نیست هم درحالت آماده باشم....
بعید میدونم یه روز حالم خوب شه...
روز به روز شادی هام سطحی تر و غمهام عمیق تر میشه...
من دیگه توی دوست داشتن هم ضعیف شدم