توسط Bluepetus
| شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ | 12:4
پدر من در مقابل خانمها هیچ ارادهای از خودش نداره. نه سن واسش مهمه نه ظاهر.
یجورایی دست خودش نیس و حتی متوجه هم نیس.
بهرحال اخیرا شغل دومی انتخاب کرده که زمینههایی واسه خیانت ایجاد میکنه.
کارهام رو دستم تلنبار شده.
مغموم خوابیدم رو تخت.
دارم فکر میکنم چی میتونه من رو سرپا کنه؟
چی دلم رو روشن میکنه؟
چیزی نیست که بهش تکیه کنم و بلند شم؛ جز خودم.
این که نشد زندگی.
جوونیمه این روزا. اوج تفریحم زمزمه با آهنگه!
باشه با قلبی خونین باز ادامه میدم ولی این زندگی نیست