توسط Bluepetus
| جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 9:54
وقتی آقای الف باهام بداخلاق شد و در مورد طرز فکرهام ابراز نگرانی کرد ، حسم نسبت به آقای ی کمتر شد .
تنها مسئلهای که یکم مرددم میکنه اینه که فرم صورت من ریزه یکم و اون برعکس . صورت درشتی داره و با خودم میگم نکنه بهم نیایم . من قدم نسبتا بلنده و اون ازم بلندتره اما پاشنه بلند بپوشم معلوم نیس چه شکلی بشیم .
از طرف دیگه آقای الف یا بخاطرش غرورش یا بخاطر اعتمادبنفس پایین ، از نه شنیدن گریزونه . اینطور که پیداس اگه یروز شغلشو از دست بده ، خیلی خوب نمیتونه مدیریت کنه همه چیزو .
از ویژگی های خوبش میتونم بگم متعهده اما میترسم بگم .
گاهی به فالویینگ های اینستاش نگاه میکنم و با خودم میگم ممکنه یکی از اینها همسر آیندش باشه و حسودی میکنم .
فکر میکنم با هر کی ازدواج کنه احتمال خوشبخت شدنش کم نیست ، شاید پر ریسک ترین من باشم واسش . آدم حساس ، ضعیف ، لجباز و با اون مدل تعهد !
با خودم سرجنگ پیدا کردم .
سرزنده بودنم کم شده . هفته دیگه پرمشغله خواهم بود .
و یکم مضطربم ، هیجانات مثبت البته .
هرطور بخوام با آقای ی ارتباط داشته باشم ، حتی سوالهای کاری و ... فکر میکنم بهانست . برا اینکه خودمو تو چشمش فرو کنم که شاید متوجه من بشه :/
همین ندیدناش باعث شد رفتم دانشگاه نامحسوس دلبری کنم و هر کی سمتم اومد رو هم دور کنم . فقط این بازی و دوست داشتم که ابراز علاقه بشنوم و لیستمو پر کنم .
امان از درد نادیده گرفته شدن ! امان از درد دوست داشته نشدن !
شعارگون با خودم میگم خب اونها تورو دوست نداشتن ، خودت ، اندازه همشون خودت رو دوست داشته باش . اما در عمل با خودم بدم .
خودم رو دارم میزارم توی دهن شیر ؟ چرا میخوام پیش آقای ی کار کنم ؟ همین چهارتا مکالمه دردهای پنهانمو رو آورد . حالا دیگه عقب کشیدن هم به آسونی قبل نیس . مامان و بابا و مادربزرگ و... همه رو باید قانع کنم که این کار واسم مفید نبوده و یکم دیره واسش . شاید چن روز برم و مسیر و بهونه کنم . اما ضربه ای که میتونستم بخورم ، دیگه نوش جان شده .
یه فامیل داریم خانم ف . هر کی من رو دوست نداشت اون رو دوست داشت ! از دخترعمم که تمام کودکیم با اون مفهوم داشت گرفته تاااا همین آقای ی !
حتی داییم ! انگار حوصله من رو نداره ولی از اون که حرف میزنه ...
شاید حسادتم بهش خیلی قدیمی باشه ، چون کوچولو که بودم بهانه خواهر بزرگتر و میگرفتم .
خیلی واسم غمانگیزه که به آقای ی هم انقدر نزدیکه ...
مثل جاروبرقی همه دوست داشتنهای اطراف منو جارو کرده .
حتی خواهر آقای ی ...
چن باری شنیدم که دختر لوس و قهرقهرویی بودم اما هرچی یادم میاد شبیه باب اسفنجی بودم . احساسات خالص ، بیسیاست ...
آخه اینکه منو قال بزارن و من ناراحت شم از لوس بودنه یا قهرقهرو بودن؟ چقدر زیاد قال گذاشته شدم !
اون کودک غمگین ، که پدرش تازه از لب مرگ برگشته بود ، کسی که توی خودش میریخت ، و با وجود غمهاش خالصانه بقیه رو دوست داشت ، مستحق این رنجها نبود . نباید تیکه میشنید درمورد پدرش . اون به اندازه کافی از پرخاش پدرش و وضعیت مالی ناجور و ... در رنج بود .
به اونهمه تظاهر نیاز نداشت . لازم نبود آدمها ادای دوست داشتنشو دربیارن و بعد کاری کنن با مغز بیاد زمین .
کودک درونم یک شبه از باب اسفنجی سرزنده به اختاپوس دلمرده تبدیل نشد . خیلی خیلی رنجید که حتی درموردشون مقصر هم نبود .
آقای ی اونهم تو همین سیاه لشکره . سیاه لشکری که تعدادشون باعث دلگرمی بود ولی باعث دلسردی شدن .
لازم نیست آقای ی واسم مهم بشه ، چه توجه کنه چه نکنه ، کار خودشو کرده . اثرش رو روی زندگیم گذاشته و دیگه بسه .
کاش رنج دیدن من از این آدمها کم میشد . خستم از تظاهرشون ، از سیاستهای کثیفشون ...
من فقط یه غار میخوام که آسوده دور شم از این آدمها .
یه کار خفن و برای سفرکاری مدام برم شهرای مختلف . ازدواج هم نکردم ، نکردم .
اینبار هم تنها خواهم بود اما تنهایی انتخاب من میشه .
واقعا چرا با من این کارو میکردن؟🥺