قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

مجرد به گوری

توسط Bluepetus | چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ | 7:23

خواب دیدم نوه عمم ازم خوشش میاد ، تو خواب هم ضایعش کردم و بعد خیلی استرس گرفتم که ازم بخواد خواستگاری کنه .

از اون خونواده قبلا یه پسرشون از یکی از اقوام خوشش اومده بود ، اون رد کرد و گویا بختش بسته شد . در آخر هم بابام بهش پیام داد یجورایی به دعا اعتقاد دارن و مینویسن و طرفو بیچاره میکنن .

من نمیخوام بختم بسته شه🥺 علاوه بر تنهایی و رد کرد سن مادر شدن و ... یکی مثل بابام هم بهم پیام بده ... 

قبلا نمیخواستم ازدواج کنم اما امسال از ازدواج نکردن به همون اندازه ازدواج کردن میترسم .

 

کودک غمگین و ترسیده ی درونم

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام شهریور ۱۴۰۰ | 23:12

حال خوبی دارم ، حداقل ۴۰ درصد فکرام مربوط به خودم و آیندم هست و این یعنی مادر و پدرم دارن کمرنگ میشن . کماکان از موسیقی موردعلاقه پدرم تا حدی بدم میاد . مخصوصا روزایی که خونست و دور کاره ، و یه مبل یا گوشه از خونه رو انتخاب میکنه که کسی صفحه گوشیشو نبینه .

چقدر از هوشش متنفرم .

چقدر لجن بار ازش استفاده میکنه ...

و خب مادرم رو هم واگذار کردم به خدا .

اون اونقدر که من در رنج بودم در رنج نبود و این نشون میداد من کاسه داغتر از آش بودم و یکم خشم واسم ایجاد شد که منو یکم از دلسوزی بی‌جا رهانید .

یادم میاد کوچیک که بودم وقتی حرف بدی میزدم منو میبرد کنار گاز و میگفت قاشق داغ میکنه میزاره روی زبونم یا دستم...

این خاطره خیلی تلخ و دردناک بود واسه منِ کوچولو .

آدمی که پناهم بود یهو خیلی خطرناک میشد . 

پدرم هم که سراپا تناقضه .

غصه‌هام در مقابل غصه‌های خیلی از آدمای دیگه ابلهانه بنظر میرسه . اما اونها واقعین . من هنوز نتونستم خوب به مادرم تکیه کنم . اون شنونده خوبی نیست ، اما گاهی هوامو داره و توی خرید و چیزهای مشابه کمکم میکنه .

پدرم هم ۶مون شکل فقط کمی پرخاشگر تره و خب خیانتش و این کارای مشکوکش ، از چشمم افتاده . 

ای دخترک کوچولوی غمگین ! دلم میخواد منِ کوچیک رو بغل کنم و بهش آرامش خاطر بدم ؛ بگم نگران نباش ، من باهات مهربونم و ببوسمش و نوازشش کنم ...

مادربزرگم دیگه اون مادربزرگ مهربون رویایی نیست . خودخواه شده و زیاده از حد سنگ خواهر برادرشو به سینه میزنه . یکمم پسر دوسته و چون این مسائل رو از درد و دلهای مادرم در سالهای اخیر فهمیدم پس ، من مغز متفکری تو این زمینه ندارم .

امان از فکرهای دیکته شده ای که بعدش نمیتونیم زاویه دیدمون رو عوض کنیم ....

خب این دختر کوچولوی غمگین رو بغل کنم و آهسته بخوابونم .

و وقتی خوابش هم برد اونو ترک نکنم . 

نکنه سنم بالا بره ازدواج نکنم و بشم شبیه اونایی که پدرم بهشون پیام میداد ؟

یا ازدواج کنم و مچ‌گیری کنم صوهرم دروغ بگه و در نهایت زندگی پدر و مادرم رو تجربه کنم ؟

بیخیال . فعلا فقط بخوابم و رویا بپردازم و خودم رو به آغوش بکشم ....

 

درد کاذب

توسط Bluepetus | سه شنبه سی ام شهریور ۱۴۰۰ | 10:21

با اینکه چن روزه در حال استراحتم ، اما بدنم درد میکنه یجوری که انگار تازه ورزش سنگین انجام دادم .

بعد از واکسن علائمی نداشتم ، ورزش کردم و فرداش پاهام خیلی درد گرفت فکر میکردم زیادی فشار اوردم بهش اما انگار اثرات واکسنه .

خوبه که نرفتم کاراموزی فعلا . با این حجم از خستگی سوژه آقای ی میشدم . چقدر آدم ناامنیه ها ...

آدم جلوش جرات مردن هم نداره .

کلاسام شروع شده اما حوصله گوش دادن رو ندارم . میخوام فقط بخوابم ، که یهو بیدار میشم و خوابم هم نمیبره دیگه .

من انرژی میخوام ، میخوام ورزش کنم 🥺

 

غم احتمال

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ | 20:3

با دوستم صحبت کردم ، گفت بعد از کرونا خیلی حواسپرت شده . وسایلشو یادش میره کجا گذاشته ، حرفایی که زده رو به یاد نمیاره ...

مادر دوست دیگه ام هم همین علائم رو داشت ، دکتر تشخیص داد داره دچار زوال مغز شده و مغزش روز به روز کوچیکتر و خاموش تر میشه ، فقط میشه این روند رو کند کرد ...

چقدر دلگیر شدم ...

اگه با دوستم دعوا میکردم و از زندگی هم کمرنگ میشدیم کمتر واسم سخت بود .

با اونهمه امید ، اونهمه قابلیت ، منتظر روز عروسیشه ...

دردناکه ...

بی هود و بی جهت بخواد تو اوج جوانی ، هوشیاریش کاسته بشه 

اینجور غمها با اینکه درجه کمی ندارن و حتی میتونن من رو گوشه‌گیر کنن اما دردهای رمانتیکی‌ان واسم.

اون دردی که حاصل از خیانت پدرم و مشکلات مربوط بهش بود، خیلی تلخ بود ، همراه با خشم و انزجار ، در مرز انفجار بودم.

امیدوارم چیزی نباشه یا حداقل موقتی باشه .

بودنش برا دنیا خیلی لازمه . حداقل واسه من خیلی لازمه .

حتی اگه ماهی یبار هم به سختی باهم صحبت کنیم ، باز بودنش مرهمه واسه قلبم . 

باید بگم هر چقدر پاییز نزدیکتر میشه ، بیشتر هوایی میشم برای کارآموزی و کار ...

امیدوارم به زودی حداقل یکی دوبار بتونم برم .

این خنکای پاییز ، موندنم توی خونه رو سخت میکنه 

روزهایی قبل از طوفان

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ | 12:58

باز کارآموزی قبل از شروع ، تموم شد .

قیدشو زدم . چرا ؟ چون از پروژه های سنگین خوشم میاد . البته به موقعش اشکم درمیاد و به خودم فحش میدم که چرا این راهو انتخاب کردم .

میدونم روزهای پیش رو خیلی سخته .

از هر نظر .

کاری ، احساسی ...

کرونا که تموم شه ، باید آمادگی روبرو شدن با کسایی که پدرم باهاشون حرف میزده رو پیدا کنم . در حالیکه نمیدونم شرم داشته باشم یا تنفر و خشم . نمیدونم فقط پدرم بهشون حرفای ناجور زده یا اوناهم چراغ سبز نشون دادن . و امان از این حسای ناجور و فشاری که من تقصیری نداشتم درموردش . بقول شاملو : از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست ...

دوست داشتم هنذفری بزارم توی گوشم یکی دو ساعت سوار اتوبوس بشم و برسم به محل کار ، شجاعت بخرج بدم و نه خیلی خشک و عصا قورت داده و نه خیلی جلف و سبک ، درکنار آقایون مشغول کار بشم . و در این حین تلاش کنم نسبت به آقای ی بی‌حس باشم ‌و باز راه برگشت و آهنگ و فاز شاعرانه ...

اما خب این رویا در حد همون رویا شاید بمونه . چون درسهامو با کسایی برداشتم که خیلی سختگیرن و این یعنی وقت بیشتری باید بزارم . تو خونه موندنم باعث میشه باز حالم بد بشه ، به پدرم فکر کنم و روحم خراشیده بشه از خیانت های حال بهم زنش . پس شاید چن روز توی هفته رو برم کار آموزی حداقل یروز . 

که دنیای بیرون از خونه رو ببینم و حس نکنم محبوسم .

از همه چیز گذشته حتی من هنذفری هم ندارم الان 😂 پس رویاهام فعلا خیلی رویایین .

وقتی میبینم مادرم درست شبیه مادربزرگم داره میشه ، خیلی میترسم . پدربزرگم هم شبیه پدرم هست . به بهانه واریز پول معلوم نیس سر از کجا دربیاره ، اهل دود و دم هم هست اما سعی میکنه پنهان نگه داره . من میترسم . نمیخوام اینجور زندگی رو . نمیخوام شوهرم بهم دروغ بگه انکار کنه و خیانت های افسارگسیخته داشته باشه ، ولخرج و بی احترام باشه و خب این وسط ویژگی های خوبی هم داشته باشه . و من بخاطر بچه هام و اینکه راه گریزی ندارم تو اون زندگی بمونم .

خیلی سخته . من نمیخوام چنین زندگی غم‌انگیزی رو . نمیخوام دائم درحال مچ‌گیری همسرم باشم و اونم مدام در حال پیچوندن ...

 

نمیشه گفت حسادت:)

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ | 10:0

این منصفانه نیست .

من سخت تلاش کردم . درس خوندم و الآن اون کسی که به آرزوهای من رسیده اونه ...

خونه ای که تنها زندگی کنه . ماشین . دوشیفت شغل که حسابی مشغول باشه . درآمد خوب و در نهایت اینکه سفر کاری بره . همین ۸ماه پیش بود که چقدر آرزو میکردم برم سفر کاری در آینده .

اونا رویاهای من بووووود .

حق نداشت اونارو زندگی کنه .

الآن اگه همون راه ها رو هم برم بنظرمیاد دارم ازش تقلید میکنم و چون به دو تا آدم دهن لق و مادرم بعدا گفته بودم که حسی داشتم بهش ... قضاوت میشم و خب اون رشته ای بود که من درسشو خوندم واسه خودمه :(((

از روبرو شدن باهاش میترسم . حس میکنم بعدا ازم یچیزایی تعریف کنه پیش خانم ف و ... ، بشم سوژه خنده‌هاشون !

آقای الف میگه تو الکی غصه میخوری . با اینکه گاهی به خودم خیلی حق میدم ولی گاهی همینطوره .

من آقای الفو میخوام . اونم از نزدیک 🥺

با هم اونقدر راه بریم که خیابونا از قدمامون خسته شن .

این وسط یکی هم بهمون نذری بده . فکرر میکرد زوجیم و چقدر دلچسب بود واسم .

توی سرد ترین شب ها باز از هم دل نکنیم .کافه ها ، مغازه ها ...

اوایل سختم بود کسی منو با یه آقا ببینه ، اونم دست در دست . اما آخرا خیلی راحت شده بودم با این قضیه . به بقیه معرفی هم کردم . 

باهم رفتیم کتابفروشی ، کتابارو زیر و رو کردیم و یه کتاب عاشقانه برداشتیم . توی کافه صفحه اولشو از حرفهای عاشقانه پر کردیم .

اون آدم مذهبی هست . واسش مهمه که قول نده ! گاهی درمورد آینده حرف میزنه و آینده مشترکمون رو با "یک درصد" همراه میکنه . واسم آنچنان مهم نیست آینده چی میشه .

اگه نمیومد توی زندگیم ، همه چیز سخت تر میشد . گاهی انقدر بهش تکیه میکنم که ایستادن رو پای خودم سخت میشه . گاهی رویاپردازیام محدود میشه . اما در نهایت قلب من پره .

یه آدم داخلشه . هرچقدر این چند سال آدمها پر کشیدن و رفتن ، مدتیه قلبم کسایی رو داره . و دیگه مچاله نمیشه اینطوری .

چن تا دوست که خیلی دوستشون دارم . آدمهای مهربون و رنگی رنگی . آدمهایی خوشرو ، پایه و کم توقع .

یادم میاد یوقتی انقدر کم آدم برای دوست داشتن داشتم که همه محبتم رو به گیاه ها معطوف کرده بودم . همه گلهای دانشگاه رو میشناختم . زمستون که میرفت ، با اومدن بهار گلها رو میشناختم که شبیه گل سال پیش بودن .

هنوز بخشی از قلبم متعلق به گیاهان هست .

برای سرپا نگه داشتن قلبی که تعداد زیادی آدم ازش کوچ کردن ، لازمه آدم عاشق چیزهای دیگه ای بشه .

اگه یروز بیشتر از اینها آدمها کوچ کردن ازش ، عاشق کارم میشم .

خب راستش نمیتونم قلبم رو با دوست داشتن خودم پر بکنم .

از وقتی وبلاگ نویسی میکنم ، خودم رو بهتر میشناسم 

 

نسیم خنک پاییزی

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ | 1:18

باهاش درمورد نگرانیام صحبت کردم . اشتباهمو هم فهمیدم . مچ گیری! این طرف مقابل و توی گارد میبره و آدمو حق به جانب نگه میداره .نسیم خنکی میوزه . پرده‌ی اتاقم و به رقص در میاره . خنکیش نوید پاییز و میده و این پاییز ...چقدر مشتاق اومدنشم .

کارهام زیاد شده . حالم بهتره و ذوق زیادی برای شروع کارم دارم .

آقای ی ، واسم یه آدم کاملا عادی داره میشه .

آقای الف ، رفیق عزیز من ، خب دلم بهش قرصه . 

یه چیز میمونه ...اونم ارتباطم با خداست . که حسابی کمرنگ شده . 

اما انگار همه چیز داره به سمت و سوی خوبی میره

چشم بسته به سوی دره

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۰ | 16:53

رفتارهای پدرم رو که میبینم دلم میسوزه واسه مامانم . حال خوبی ندارم . گاهی گیج میشم . نمیفهمم الان مامان مظلوم واقع شده ، بابا مظلوم واقع شده ، یا هردو دارن همدیگه رو نابود میکنن .که خب حالت سوم دلچسب‌تره .

به مامانم گفتم درد و دلهاش بهم اسیب زده .

از طرفی آقای الف ، انگار حوصلمو نداره . حرفاش شبیه حرفای بین پدر و مادرمه 🥺

مادرم پدرم رو مواخذه میکنه و پدرم میگه تو ذهنت فلانه ، ...

و الآن من و آقای الف هم همین وضعو داریم😭😭😭

چقدر بده که آدم نخواد شبیه پدر و مادرش بشه ...

میترسم ازدواج کنم و رابطه‌ای به حال بهم زنی رابطه والدینم پیدا کنم .

🥺😭

الفم

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۰ | 1:42

این چه سمی بود ؟

کامنت از طرف" آقای الف"!!!

من آدرس وبمو بهش ندادم ولی دوتا از متنامو واسش فرستادم . کپی پیست یعنی . 

خب اگه کس دیگه ای نوشته که دمش گرم .

واقعا اگه آقای الف بدونه اینطوری گیج و هوایی شدم چه حسی بهش دست میده؟

نامردیه که بخاطر اون آدم پوووچ این شکلی بهم بریزم .

آقای الف ، مگه تو کافی نیستی واسم ؟ 

نکنه دوستت نداشته باشم ؟

به نداشتنت که فکر میکنم قلبم ترک میخوره . 

اینکه نتونم باهات حرف بزنم .....

درست میشه . روبراه میشه دل .‌..

 

جاش امنه

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۰ | 1:33

یکم دیگه دلم میخواد زار بزنم واسه خودم .

چرا اسم کسی که دوسش دارم با اسم کسی که میخوام دوستش نداشته باشم یکیه😭😭😭😭

میخوام ابراز محبت کنم یکی دیگه تو ذهنم میاد . میخوام رسمی حرف بزنم ، فکر میکنم محبوب خودم هست مهربون تر حرف میزنم:(

تو با من چه کردی که تمومی نداره؟

بزار ذهنمو جمع و جور کنم 🤔

اون پسر پر مدعا ، کسی که جز تمسخر و حقارت و دلشکستگی چیزی واسم نداشته ، کسی که نامزد خودشو هم با چه وضعی رها کرد ... اون نمیتونه خطری محسوب بشه . در مقابل پسری که اعتماد بهش آسون ترین کار دنیاس ، کسی که باهاش تو یه بیابون هم گیر بیوفتم نمیترسم . کسی که بدترین چیزا رو از من دونست و دید و کسی که قلب و مغزش دو دریچه است به سمت جهان مکمل جهان من .

تصورم ازش یه آغوش امنه و دستهای گرم .

من از چی میترسم ؟ از اینکه اون پسر از خودراضی که حتی یکبار به خودش زحمت شناخت منو نداد ، جای این رفیق ناب رو بگیره ؟

خیلی وقته ندیدم رفیقمو . خیلی وقته دستامو نگرفته و کوچه و خیابونهارو باهم گز نکردیم . خیلی وقته که دستهام ، دستهاشو کم دارن ...اما اون هست . با هم خیلی صحبت میکنیم . از مادرم واسم دلسوز تره . وقتی با هم بحثی میکنیم ، اون بینمون رو جوش میده ، تلاش میکنه دلخوریامون رفع بشه و اون پمپ قلبم بود تو روزایی که خونم منجمد شده بود .

این آدم واسه من خیلی بیشتره .

چقدر خوبه که هست . انقدر زیباست این بودن که نتونم رابطمو با کس دیگه بهتر از این تصور کنم .

اون مغروره اما نه طوریکه برا آشتی پا پیش نذاره ، مهربونه و دوستم داره اما نه طوریکه دلمو بزنه و بی‌ارزش جلوه کنه .

یه پسر مغرور مهربون . 

خوبه که هستی💗

هیجانات کم منطق یا بی منطق ، نوعی رد دادگی

توسط Bluepetus | شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۰ | 0:37

+سلام ... وقتت بخیر

... هستم .

از سفر برگشتی بسلامتی؟

 

_سلام  شنبه احتمالا برسم ایران

آیا طبیعیه که حرص بخورم از این مدل جواب؟ 

چرا خودم رو تو این موقعیت گذاشتم ؟😭که این پسر افاده‌ای بشه رئیسم 😭😭😭😭

کسی که نهایت توجهش به من دست انداختن بود .

خدایا من و گاو کن .

خودآزاری داری آخه دختر؟:(

از مشخصه های ورود این آدم به زندگیم میشه از همین خوددرگیری ها نام برد.

سنگدل بیشعور😭

۴ سال بری درس بخونی که برا این کار کنی😭که اگه خیلی بهت توجه کنه ، ازت جوک بسازه برا همه تعریف کنه و بشینن به ریشت بخندن 

اصلا اینا به کنار ، چرا انقدر احمق بودم که وقتی حسم بهش کمرنگ داشت میشد رفتم به اون چن نفر گفتم 😭

خانم ف ! اون قطعا به ریشم بارها خندیده با اون چشمای بدجنس

خب بسه یکم بزرگونه رفتار کنم☹

نوموخوااااممممم😭😭😭😭😭

 

کمی شجاعت

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 22:6

انگار اونقدری جرات ندارم که بتونم در مقابل ظلم به خودم بایستم.

یکبار عمه ها ، مادرم و زن عموها و ... دور هم نشسته بودن و من از کنارشون داشتم رد میشدم یکی از عمه هام صدام کرد و گفت چرا به خودت نمیرسی ؟ چرا خواستگار نداری ؟ ...

باور نکردنی بود . کسی که حتی به خودش زحمت نداده بود دردی از دلم بدونه ، جلوی بقیه منو خجالت زده کرد .

من چکار کردم؟ هیچ ! دریغ از یه اخم کوچیک !

از خواستگار حتی کلمه اش هم احساس شرم دارم . وقتی برنامه‌ی از تلویزیون پخش بشه که از کلمه خواستگار استفاده بشه یا خواستگاری انجام بشه ، من احساس شرم میکنم

شرم عجیبیه . ولی شرم درجه یکم همون مشکلات گوارشی و نفح و دلپیچه و سروصداهای حرکت چیزاهای مختلف از روده هام هست . که باعث میشه با خودم مهربون نباشم . خجالت بکشم و استرس و اضطرابم اوضاع رو بدتر کنه .

تاحالا چندین بار هم آدمها درموردم بد فکر کردن بخاطر این مسئله . اما تحت کنترلم نبود !!!!

فشار روانی و جسمی سنگینی متحمل میشدم و نمیتونستم به خودم کمک کنم .

نیاز دارم شجاع تر باشم . جسور تر . رک تر .

تو چنین شرایطی صدایی برای صحبت داشته باشم .

گامهایی اخیرا برداشتم . مثلا به دوستم گلایه کردم . با صدای خشن . دیگه پشت خنده ها و لبخند و مهربونیم قایم نشدم .

اره انگار مهربونی واسه من سپری بود که نامهربونی نبینم و کمتر مورد خشم قرار بگیرم . اما جواب نمیده .

باید گاهی جدی بود و از چیزهایی که ازشون میترسم حرف بزنم .

قطعه آخر پازل

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 12:20

از صدف شکسته خوشم میاد . صدفی که توی دریا ساییده شده و نمای داخلش معلوم شده . وقتی بیشتر بهش فکر کردم فهمیدم بخاطر اینه که یجورایی انگار مقاومت به سختی ها نشون داده ، درونش که نقشهای زیبایی داره ، نمایان شده . نشکسته بلکه ساییده شده . انگار ما آدمها هم همینطوری زجر میکشیم گاهی . با سختی‌ها ساییده میشیم و اثر نهایی زیبا ، خالص و صادق‌تره . و البته گاهیم میشکنیم حتی اونقدر که نمیشه فهمید قبلا چه شکلی بودیم .

از قطعه آخر پازل چرا خوشم میاد؟ 

لشکر نامهربون

توسط Bluepetus | جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 9:54

وقتی آقای الف باهام بداخلاق شد و در مورد طرز فکرهام ابراز نگرانی کرد ، حسم نسبت به آقای ی کمتر شد .

تنها مسئله‌ای که یکم مرددم میکنه اینه که فرم صورت من ریزه یکم و اون برعکس . صورت درشتی داره و با خودم میگم نکنه بهم نیایم . من قدم نسبتا بلنده و اون ازم بلندتره اما پاشنه بلند بپوشم معلوم نیس چه شکلی بشیم .

از طرف دیگه آقای الف یا بخاطرش غرورش یا بخاطر اعتمادبنفس پایین ، از نه شنیدن گریزونه . اینطور که پیداس اگه یروز شغلشو از دست بده ، خیلی خوب نمیتونه مدیریت کنه همه چیزو .

از ویژگی های خوبش میتونم بگم متعهده اما میترسم بگم .

گاهی به فالویینگ های اینستاش نگاه میکنم و با خودم میگم ممکنه یکی از اینها همسر آیندش باشه و حسودی میکنم .

فکر میکنم با هر کی ازدواج کنه احتمال خوشبخت شدنش کم نیست ، شاید پر ریسک ترین من باشم واسش . آدم حساس ، ضعیف ، لجباز و با اون مدل تعهد !

با خودم سرجنگ پیدا کردم . 

سرزنده بودنم کم شده . هفته دیگه پرمشغله خواهم بود .

و یکم مضطربم ، هیجانات مثبت البته .

هرطور بخوام با آقای ی ارتباط داشته باشم ، حتی سوال‌های کاری و ... فکر میکنم بهانست . برا اینکه خودمو تو چشمش فرو کنم که شاید متوجه من بشه :/

همین ندیدناش باعث شد رفتم دانشگاه نامحسوس دلبری کنم و هر کی سمتم اومد رو هم دور کنم . فقط این بازی و دوست داشتم که ابراز علاقه بشنوم و لیستمو پر کنم .

امان از درد نادیده گرفته شدن ! امان از درد دوست داشته نشدن !

شعارگون با خودم میگم خب اونها تورو دوست نداشتن ، خودت ، اندازه همشون خودت رو دوست داشته باش . اما در عمل با خودم بدم .

خودم رو دارم میزارم توی دهن شیر ؟ چرا میخوام پیش آقای ی کار کنم ؟ همین چهارتا مکالمه دردهای پنهانمو رو آورد . حالا دیگه عقب کشیدن هم به آسونی قبل نیس . مامان و بابا و مادربزرگ و... همه رو باید قانع کنم که این کار واسم مفید نبوده و یکم دیره واسش . شاید چن روز برم و مسیر و بهونه کنم . اما ضربه ای که میتونستم بخورم ، دیگه نوش جان شده .

یه فامیل داریم خانم ف . هر کی من رو دوست نداشت اون رو دوست داشت ! از دخترعمم که تمام کودکیم با اون مفهوم داشت گرفته تاااا همین آقای ی !

حتی داییم ! انگار حوصله من رو نداره ولی از اون که حرف میزنه ...

شاید حسادتم بهش خیلی قدیمی باشه ، چون کوچولو که بودم بهانه خواهر بزرگتر و میگرفتم .

خیلی واسم غم‌انگیزه که به آقای ی هم انقدر نزدیکه ...

مثل جاروبرقی همه دوست داشتنهای اطراف منو جارو کرده .

حتی خواهر آقای ی ...

چن باری شنیدم که دختر لوس و قهرقهرویی بودم اما هرچی یادم میاد شبیه باب اسفنجی بودم . احساسات خالص ، بی‌سیاست ...

آخه اینکه منو قال بزارن و من ناراحت شم از لوس بودنه یا قهرقهرو بودن؟ چقدر زیاد قال گذاشته شدم !

اون کودک غمگین ، که پدرش تازه از لب مرگ برگشته بود ، کسی که توی خودش میریخت ، و با وجود غمهاش خالصانه بقیه رو دوست داشت ، مستحق این رنجها نبود . نباید تیکه‌ میشنید درمورد پدرش . اون به اندازه کافی از پرخاش پدرش و وضعیت مالی ناجور و ... در رنج بود .

به اونهمه تظاهر نیاز نداشت . لازم نبود آدمها ادای دوست داشتنشو دربیارن و بعد کاری کنن با مغز بیاد زمین .

کودک درونم یک شبه از باب اسفنجی سرزنده به اختاپوس دلمرده تبدیل نشد . خیلی خیلی رنجید که حتی درموردشون مقصر هم نبود .

آقای ی اونهم تو همین سیاه لشکره . سیاه لشکری که تعدادشون باعث دلگرمی بود ولی باعث دلسردی شدن .

لازم نیست آقای ی واسم مهم بشه ، چه توجه کنه چه نکنه ، کار خودشو کرده . اثرش رو روی زندگیم گذاشته و دیگه بسه .

کاش رنج دیدن من از این آدمها کم میشد . خستم از تظاهرشون ، از سیاست‌های کثیفشون ...

من فقط یه غار میخوام که آسوده دور شم از این آدمها .

یه کار خفن و برای سفرکاری مدام برم شهرای مختلف . ازدواج هم نکردم ، نکردم .

اینبار هم تنها خواهم بود اما تنهایی انتخاب من میشه .

واقعا چرا با من این کارو میکردن؟🥺

وقتی خودمم به خودم شک دارم

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ | 19:11

آقای الف نگران طرز فکر من شده . انگار موفق شدم سخت‌گیری‌هام رو کمتر کنم و اونهم نگرانه از این بابت .

نتونستم بهش بگم نگران نباش بهت خیانت نمیکنم .

چون خودمم نگران همینم . نگرانم طپش قلبم برای آقای ی از کنترلم خارج بشه . اون واقعا ارزششو نداره اما انگار مهره‌مار داره ؛ حداقل واسه من .

شاید هیچوقت کسی مثل آقای الف من رو نفهمه . شاید من خودم رو شفاف در اختیارش میذارم ، نمیدونم .

اون واسم همیشه خیلی بیشتر از چیزی که بشه اسم گذاشت بوده .

حتی وقتی بینمون هنوز رابطه‌ای شکل نگرفته بود ، بنظرم جزء جدایی‌ناپذیری از زندگیم بود ؛ یه دوست که باید باشه !

سه ساله توی زندگیمه و دوبار خطا کردم .

یبار قبل از جدی شدن رابطمون بود که دوستم کاری کرد که با ینفر بیرون رفتم(همراه دوستم و ینفر دیگه) و اون آدم زود از چشمم افتاد و بعد خواستگاری کرد و تموم شد زود ، اما آقای الف هنوز نتونسته بود با من قرار بزاره با جود چند ماه صحبت .

دومی که آقای الف ازش بیخبره مربوط به وقتیه که خواستم یکم منعطف باشم . دوستم مدت زیادی سینگل بود و خیلی در تلاش بود کسی و پیدا کنه . یه موقعیت پیش اومد قبل از مشورت با من باهاشون قرار گذاشت . باهم توی آلاچیق نشستیم ، دست گذاشتم رو نقطه ضعف پسره ، به طرز ترسناکی عصبانی شد ازم ، البته من سعی کردم بروز ندم .

اون پسر که دوست دوستم شد به مدت چند روز البته .

اون دوپسر دیگه هم با مدل رفتار من ، شبیه داداش رفتار میکردن و نه شماره ای نه اینستایی تموم شد همه چیز .

اما من به آقای الف نگفتم . شاید حتی اگه بدونه با سه پسر غریبه توی آلاچیق نشستم و صحبت کردم همه‌چیز تموم شه .

اونموقع خیلی از خودم مطمئن بودم و بنظرم خیانت نمیومد .

چون یجورایی دلم به آقای الق قرص بود .

اما الآن دلم به اون قرصی نیس . قبول کردم پیش آقای ی کار کنم ، برا خودم بهانه کاری درست کردم که توی ماشینش بشینم تا مقصد...

اسمش رو آقای ی گذاشتم ؛ چون آخرین آدم مناسب برای من هست .

شاید یه مدت ببینمش بفهمم چندان تهفه‌ای نیست و خیالم راحت شه . البته اگه اینم بهانه مغزم نباشه .

شایدم باید به خودم محکمتر تلقین کنم که قرار نیست ازدواج کنم تا دلم از بند این احساسات رها شه و واسه کار و اشتغالم مصمم‌تر شم .

وقتی با حرفام فرق میکنم

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ | 10:35

کسی که دوستمه میشه آقای الف و اونی که قبلا یه حس احمقانه بهش داشتم میشه آقای ی.

خب باید بگم آقای الف ازم ناراحته .

چرا؟ چون ادعا میکردم لباس فلان طور خوشم نمیاد و وقتی شناختم همه لباسام بلند بود و وقتی منو با تیپ دیگه‌ای دید نگران شد که نکنه رو حرفهای دیگم هم نشه حساب کرد .

قرار بود وقتی خواستم برم برای کار پیش اقای ی ، مسیر رو سوار ماشینش بشم و باهاش صحبت کنم در مورد کار و مشورت بگیرم ازش . باید اعتراف کنم که بهانه بود و باید اعتراف کنم حق با آقای الفه .

با حرفام فرق دارم انگار .

راحت میندازم پشت گوش و توجیح میکنم .

آقای الف کسیه که خیلی خوب منو میفهمه . با یه سلام ساده متوجه میشم روبراهم یانه چه برسه به الآن که هوایی شدم .

متاسفم که آدم قابل اعتمادی نیستم . متاسفم که ارزشهامو گاهی زمین میذارم ، نه نمیتونم بگم و...

چقدر حالم با خودم بده .

همش تقصیر آقای ی هست  

حالا که میبینم قابلیتشو دارم که شبیه پدرم خیانت کنم !

 

روزهایی که دارن نزدیک میشن

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ | 8:34

یک هفته‌اس که خوابی جز محل کار ندیدم . تازه هنوز ندیدمش اما اینهمه خوابش رو دیدم .

از این هفته اتفاقات خاصی رو تجربه میکنم .

مشتاقم و کمی استرس دارم .

درمورد شخص اول و مهم دلم ، یکم از هم فاصله گرفتیم ، اما هست و همین تسکینه واسه قلبم .

درمورد اون شخص پررو و افاده ای که به چنین جایگاه خوبی رسیده ، کم کم داره واسم عادی میشه . یکم بهش حسودی کردم . خونه و ماشین شخصی ...

عاشق اینم که اونطور آپارتمانی داشته باشم (یذره بزرگتر) بعد برای سفر کاری ترکش کنم .

قبلا به شوخی میگفتم از هر کی بدم میاد پله‌های ترقی رو دوتا دوتا طی میکنه انگار چندان هم بیراه‌ نگفتم .

البته علت احساسات ناخوشایندم بهش ، یکی از دخترای فامیله . من دخترعمم رو خیلی دوست داشتم ، و بعد اون گفت منتظر میشده فلانی بیاد بعد خیلی بازی ها و خوشگذرونی ها رو داشته باشن !

و بعد شنیدم همون دختر میره خونه شخص ‌دوم ، با هم کوه میرن و...

انگار هر کی و که من دوست داشتم ، این دختر رو بیشتر از من دوست داشت ...!

واسه من جریانات این پسر هم خیلی سخت گذشت ، عقلم ردش میکرد چون من رو دست مینداخت و قلبم تا همین چن وقت قبل خوابشم و هم میدید .

نمیدونم چی داره که اینکارو با احساسات من میکنه .

نزدیک نامزدیش بود که ۷۰ درصد حسمو بهش کم کردم . اصلا کاش ازدواج کرده بود با همون آدم . بچشو الآن میدیدم و دیگه میشد یه آدم عادی واسم .

الآن اگه با اون دختر از فامیلمون هم ازدواج کنه حال من به اون خوبی نمیشه .

چرا قبول کردم اصلا که پیشش کار کنم:/

همون اول میتونستم همه رو قانع کنم که نمیشه .

چی باعث شد؟

خب من برای کار خیلی ذوق و شوق دارم و اولش خواستم فقط بشنوم چه شرایطی لازمه .

بعدش توی تار عنکبوت افتادم . نه خودم دلم میاد الآن خودمو بکشم بیرون نه خانوادم .

این آدم هم منو دوست نداشت:(

و حتی ندید ...

همینطور دخترعمم و همینطور اکثر آدمهای کره خاکی :((

شاید بگید دوست نداشته باشن . چه اهمیتی داره ؟

نمیدونم ولی وقتی کسی و دوست دارم و اون دوستم نداره قلبم خراش میخوره .

امیدوارم تو شغلم انقدر موفق بشم که ... یجورایی همه این آدما رو بندازم دور .

دید جالبی نیس که از طرف کمک بگیرم موفق شم بعد دور بندازمش . اما همین الآن هم اون منو نمیبینه پس بزن بریم .

اصلا نبینه . بیخیاااال 

از الان یادم بمونه : بهش اهمیت نده 

بهش اهمیت نده 

بهش اهمیت نده

عطش بدست آوردن توجهش

توسط Bluepetus | پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ | 0:14

شکمم خیلی دچار نفخ میشه و خیلی اذیت میشم . از طرفی بزور دارم ماهیچه رو بدنم نگه میدارم و یکم پر شده بدنم .

میترسم برم کار کنم ، نتونم مواظب خودم باشم .

اون آدم هم حساسم نسبت بهش .

انگار دوسش دارم و از وقتی سروکله‌اش پیدا شده ، با مرهم دلم ، کسی آدم بهتریه کمتر وقت گذروندم و کمتر بهش فکر میکنم . این اتفاقات داره آزرده‌ام میکنه .

اون آدم خوبی نیست برای دوست داشتن قلب آدمو تحقیر میکنه ، یکاری میکنه که آدم از خودش بدش بیاد .

در عوض رفیق و همراه من ، پرمحبت و با وقاره طوریکه آدم خودشو بیشتر دوست داره . به رشدش کمک میکنه و از موفقیت هاش خوشحال میشه .

چقدر خوبه که هست .

منم الکی اون یکی آدمو بزرگ نکنم پیش خودم . آدم عادی و معمولی ای هست . کاملا عادی . ترس نداره که . دل منو هم نمیتونه ببره چون من نمیذارم قلبم به اون حقارت کشیده بشه که فرا بیاد بگه به مشاور گفتم دوستش ندارم و...

نه من نیستم !

تمام تلاشمو میکنم توی کارم موفق شم .

گور بابای اون آدم پررو و بی توجه .

 

از باب به اختاپوس

توسط Bluepetus | چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۰ | 13:43

من کوچیک که بودم باب اسفنجی بودم ، چه به سرم اومده اختاپوس دارم میشم ؟

البته جدیدا دارم سعی میکنم دوباره باب اسفنجی بشم .

هعیییی

تاریخچه ای از دوست داشته نشدن

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ | 22:37

داشتم زار میزدم برا دل خودم ، آهنگ شایع آهنگ نگارش همچنان درد دلمه .

بعد یه عکس از فامیل دیدم هنگ کردم .

تا چن سال قبل شدیدا چادری بود حالا حتی یقه هم واسش محدودیت نیس .

آرایش و فلان ...

عصبی میشم چون اون موقع یجور رفتار میکردن انگار قدیسن و من ...

هعی زندگی 

بیخیال اینا هم از همونایین که دوست داشتنشون فیکه .

دوست داشتن فیک ...

چقدر زیاد تجربش کردم 

اصلا یه تاریچه بگم 

من ابزار عمم بودم وانمود میکرد دخترش منو دوست داره تا با محبت من ، احساس قدرت کنه .

و دخترش ازم متنفر بود . چه بخاطر حسادت چه به هر دلیلی .

۱۸ سالم که شد این حقیقت تلخ و بهم هدیه داد که ۱۸ سال دوست داشتنشو باور کردم در حالی که عمیقا ازم بدش میومد .

دوست دبیرستانم اول نمره هاشو ازم پنهان کرد (درحالی که یذره بالاتر بود)و بعد بی دلیل اونم ترکم کرد .

عمم هم که فیکیش خیلی زود به چشمم اومد وقتی بخاطر بچه خودش منو تنها گیر آورد و دعوا کرد .

داییم علی رغم ذوق هاش موقع احوالپرسی ، چندان حوصله برای من نداشت .

پدر و مادرم هم که خوب داغونم کردن .

مادربزرگم اونقدری که سنگ برادر و خواهراشو به سینه میزنه ، من واسش مهم نیستم .

دوست هایی که خیلی دوستشون داشتم ، راحت بهم پشت کردن مثل دوستی توی دانشگاه که براحتی بهم پشت کرد و چقدر واسم مهم بود .

یا آدمهایی که باهاشون وقتای خوبی گذرونده بودم و اونها دوستم نداشتن و بعدا بدجور بی مهری کردن .

و پسری که دوران نوجوونی دوستش داشتم حتی من و نمیدید .

حتی نمیدونم این حجم از دوست داشته نشدن رو چی باعث شده ؟ ظاهرم ؟ اخلاقم ؟ 

هربار که کسی رو دوست داشتم و اون دوستم نداشت چه بازی کرد چه نه ، درد عمیقی روی قلبم باقی گذاشت . دردی نامرئی که پشت خیانت و خشونت پدرم و دردهای مادرم و... پنهان میشد .

من خیلی خوب میدونم درد دوست داشته نشدن رو ...

لایه دوم از دردها

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ | 21:12

وقتی با مشاور صحبت کردم ، وقتی کمی مسائل مربوط به پدر و مادرم کنار رفت تازه دیدم چه به سرم قلبم اومده .

چقدر زیاد من دوست داشته نشدم .

چقدر زیاد ترک شدم .

و چقدر نادیده گرفته شدم .

علاقم به اون آدم قدیمی هم شاید به خاطر همینه . یجور عطش برای بدست آوردن توجه کسی که نمیدید منو . شبیه اشلی برای اسکارلت .

علاقم به آدم جدید تر هم شاید برگرده به اینکه اون دوستم داره و چیزی رو بهم میده که ازم دریغ شده .

میترسم از اینکه عشق واقعی نباشه .

که معلوم شه قصر علاقمون روی آب ساخته شده .

دلم میخواد خودم رو سفت در آغوش بکشم و بخاطر تمام کسایی که دوستم نداشتن از خودم دلجویی کنم .

تو آینه خودم و میبینم باورم نمیشه این حجم از دوست داشته نشدن نثار این آدم شده .

 

حال‌ نویس

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ | 19:47

وقت مشاوره دارم اما الان حس میکنم انقدر حالم خوبه که حرفی برا گفتن ندارم . مثل اینکه به من چه و به تو چه کار خودشو کرده و منو از جهنمم بیرون انداخته ...

چن ساعت پیش چشمم رو که میبستم آدم قدیمی تو ذهنم میومد و هرچی میخواستم لحظات رمانتیک تصور کنم با آدم جدید ، یهو چهره اون میومد تو ذهنم .

نمیخوااااااام .

شاید چن وقت باهاش وقت بگذرونم بتونم بفهمم بت نیس شاید از ذهنم بیرون بره ....یعنی نرفته بیرون ؟

بهرحال وقتی که دیدمش اخیرا لپام سرخ نشد ، قلب تالاپ تولوپ نکرد و هیچ حال عجیبی نداشتم . راحت خندیدم راحت حرف زدم و راحت خودم بودم .

انگار جای نگرانی نیس .

دلم میخواد خیلی پولدار شم ، نه تنها حتی دوست دارم خیرم به بقیه هم برسه .

رویاهای شیرین و بزرگی دارم .

مخصوصا قشری که پول کمتری به جیبش میاد .

چه رویاهایی.....

مشغولیت

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ | 15:20

مهارت‌هام کمه ، علائقم پراکنده و هنوز حتی از صفر هم شروع نکردم .

اما میخوام شروع کنم ، هرچند ترم آخرم و قصد دارم ارشد هم بخونم .

میترسم که راهی که دارم واسه ورود به بازار انتخاب میکنم بعدا ثمری نداشته باشه ، یا درسی که میخونم بی ثمر باشه .

بهرحال تا وقتی از شکست یا عالی نشدن بترسم ، یه شکست‌خورده واقعیم .

باید بزنم به کار .

به امید خدا *

دو هم اسم

توسط Bluepetus | سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۰ | 1:42

علاقه ی مخفیانه و یکطرفه من در نوجوونی ، و علاقه ی عاقلانه و تدریجی من در جوونی ، هر دو یک اسم دارن .

میترسیدم از اون ادم قبلی خوشم بیاد هنوز ، اما بعد که با مرهم و مونس این ۳ سالم صحبت کردم ، دیدم جاش تو دلم قرصه .

آدم مستقل و شفافیه واسم . وفاداره ، دلسوزه و بهم حس امنیت میده .

دوستش دارم خیلی♡

و خداروشکر :)

سفر کاری...!

توسط Bluepetus | دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۰ | 12:20

دوباره رویاپردازیام شروع شد .

اینکه بخوام سفر کاری برم من و به وجد میاره . صبح‌ پاییزی برم سرکارم . مخصوصا اگه تا محل کارم رانندگی کنم .

پردژه های سنگین داشته باشم و از پسش بربیام .

گاهی به بن بست بخورم . پول در بیارم ، شیک و رسمی لباس بپوشم .

تو این رویاهام ، تنهاییام بزرگتر از الآنمه .

نمیدونم چرا از این تنهایی و استقلال به وجد میام .

اما تنهایی من و میترسونه . شاید فکر میکنم استقلال مالی پیدا کنم ، به کسی نیاز ندارم ؟!

از تلاش کردن خوشم میاد . مثلا یک ماه خیلی سخت کار کنم ، یه پروژه‌ی جذابو به ثمر برسونم ، بعدش برم سفر ، یکم استراحت و خوشگذرونی ...

من شغل میخوام ، اونم خیلیییی

شغلمو به آغوش میکشم 

رو به راه میشه دل ....

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ | 17:26

یه وقتاییم رو میارم به آهنگای غمگین و قلبم رو چنگ میزنم...

یجورایی نمیدونم چرا ولی حالم خوش نیس .

دوستم ، مادرم ، اونها مرهم قلبم بودن . سخته باهاشون محکم برخورد کنم . شجاعت و قدرتم کمه واسش .

اون پسری که عمیقا بخاطر هیجاناتم نسبت بهش ازش متنفرم هم مزید بر علته که حال من اینی باشه که هست ...

گاهی زندگی سخت میشه و سختیش اینه که ممکنه اینا نسبت به روزهای آینده همون روزهای خوب باشن .

این خیلی من رو میترسونه که یه روزی حسرت این روزهامو بخورم .

کمی خروج از مناطق امن

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ | 16:59

چه منطقه امنی داشتم !

هرکس بهم آسیب میزد ، هرکس حرف ناحق میزد ، هرکس بهم میتازید ...، خیلی آروم برخورد میکردم ، از ناراحتیام نمیگفتم ، فقط سعی میکردم آرومش کنم ؛ آدمها هم روز به روز توقعشون بالاتر میرفت ، روز به روز بیشتر از حق خودشون تجاوز میکردن ....

حالا هر چند سخت ، می‌ایستم ، هر چقدر دشوار نارضایتی‌هامو میگم و هر چقدر دردناک عواقبش رو به دوش میکشم .

اینکه همش لبخند بزنم ، از کسی توقع خاصی نداشته باشم ، تمام تلاشم رو کنم که کسی ازم ناراحت نشه ، شاید آدمها کمی من رو دوست داشته باشن ؛ اما کسی رو که دوست دارن من نیستم .

من آدم کاملا خوبی نیستم ،گاهی بدجنسم ، گاهی حسودم و خب گاهی مهربون ...

ممکنه انتخاب‌های بدی بکنم ، ممکنه شکست‌های بزرگی داشته باشم و ممکنه هوش متوسطی داشته باشم .

نیازی نیست که عالی باشم .

بنظرم این تلاش مادرم بود که من خودم رو سانسور کنم ، زیادی باهوش و شکست‌ناپذیر بنظر بیام و خیلی آروم و مطیع باشم .

هرچند خودش چنین آدمی نیست و هرچند از آدمهای جسور و آدمهایی که ماسک کمی دارن خوشش میاد ، اما من رو طور دیگه‌ای تربیت کرد .

الآن که فکر میکنم نه مادرم نه پدرم ، هیچکدوم اونقدر که فکر میکردم دوستم نداشتن ....

خیلی غم‌انگیزه :[

چقدر این بشر پرروئه ، چقدرررررررر

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ | 15:34

میگه با مامان و بابات بیا اپارتمانم باهم صحبت کنیم در مورد کارایی که ممکنه بتونی بگیری   :|

کلا این آدم خوب بلده اعصاب منو تحریک کنه . حالا تهش میخوای بگی منشی و فلان و فلان کار و برات دارم ، بیام خونت آخه، اونم با پدر و مادر؟ ایش 

شاید عادی بنظر برسه ولی حرصم گرفت

یعنی من اون سن خیلی حماقت کردم به دو سه تا ادم ناامن حسمو گفتم تازه اونم وقتی که دلم از تب و تاب افتاده بود .

امیدوارم ندونه . فکر کنه هیچوقت هیچ حسی بهش نداشتم .

دلم نمیخواد یه میلی‌متر وارد زندگیم بشه

کمی بهبود

توسط Bluepetus | یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۰ | 0:35

اول از همه باید بگم خیلی حس خوبیه که از نقاط آسیبم مینویسم و آدمها ذهن من رو میخونن و گاهی با من صحبت میکنن ، نظرشونو میگن و یا همدلی میکنن .

جدیدا نقش بازی کردنم کمتر شده . توی دنیای واقعی هم کمتر سعی میکنم همه چیز رو عالی نشون بدم . هرچند عادت ندارم و گاهی شوکه میشم . از خودم فهمیدم که تشنه ‌ی حرف زدنم به تازگی . کافیه کسی چیزی بپرسه ، اطلاعات اضافه و صادقانه ای در اختیارش میذارم و اگه ببینم مشتاق و متوجه هست ، مطالب مهمتری باهاش درمیون میذارم .

در حال حاضر قضیه قضیه‌ی احساس عشق مانندی هست که به یکی از اقوام داشتم . میگم عشق مانند چون از صحبت و نگاه بهش اجتناب میکردم و هیچوقت رابطه خاصی بین ما نبود و حتی یه ذره حس نرمال تر و دوطرقه گون . همش یجور عشق بچگانه من به اون بود درحالی که بخاطر شخصیتش ازش بدم میومد ، اما هیجانات زیادی رو تجربه میکردم . درنگ درونگ قلبم که داشت از سینم بیرون میپرید ، احساس ذوب شدن گونه هام از خجالت و....

یروز به خودم گفتم دیگه بسه و کم کم حس کردم اهمیتش رو از دست داده واسم .اونقدر که به نقاط منفی و غیرایده الش ذهنم رو متمرکز کردم در آخر دلم نسبت بهش یکم سنگ شد .

اما تا اینجا همه چیز به خودآگاهم برمیگرده ، من هنوز خوابشو میبینم و هنوز توی خوابم تشنه‌ی توجهشم .

الآن با شخص دیگه ای در رابطه ام ، یادم نمیاد قلبم اونطور درنگ درونگ خودشو به در و دیوار کوبیده باشه واسش . اون واسه من یه آغوش گرمه ، دستهایی باز و پذیرا . 

با وجود این آدم چرا باید خواب اون آدم کم‌احساس رو ببینم؟

حالا این فرد وارد زندگیم شده ، شاید موقت اما مهم .

چرا گفتم مهم :#

بهرحال گاهی نگران میشم که بهش حس داشته باشم .

دینگ دینگ مثل اینکه پامو از کفش پدر و مادرم بیرون کشیدم و دارم غصه ها و هیجانات مربوط به خودم و تجربه میکنم . چقدر خوشحالم ، چقدر سبکم و چقدر زندگی راحت تر شد واسم .

....

توسط Bluepetus | شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۰ | 13:27

میترسم سنم بگذره ازدواج نکنم و با شخص خاص هم تناسب نداشته باشم .

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .