وقت مشاوره دارم اما الان حس میکنم انقدر حالم خوبه که حرفی برا گفتن ندارم . مثل اینکه به من چه و به تو چه کار خودشو کرده و منو از جهنمم بیرون انداخته ...
چن ساعت پیش چشمم رو که میبستم آدم قدیمی تو ذهنم میومد و هرچی میخواستم لحظات رمانتیک تصور کنم با آدم جدید ، یهو چهره اون میومد تو ذهنم .
نمیخوااااااام .
شاید چن وقت باهاش وقت بگذرونم بتونم بفهمم بت نیس شاید از ذهنم بیرون بره ....یعنی نرفته بیرون ؟
بهرحال وقتی که دیدمش اخیرا لپام سرخ نشد ، قلب تالاپ تولوپ نکرد و هیچ حال عجیبی نداشتم . راحت خندیدم راحت حرف زدم و راحت خودم بودم .
انگار جای نگرانی نیس .
دلم میخواد خیلی پولدار شم ، نه تنها حتی دوست دارم خیرم به بقیه هم برسه .
رویاهای شیرین و بزرگی دارم .
مخصوصا قشری که پول کمتری به جیبش میاد .
چه رویاهایی.....