یک هفتهاس که خوابی جز محل کار ندیدم . تازه هنوز ندیدمش اما اینهمه خوابش رو دیدم .
از این هفته اتفاقات خاصی رو تجربه میکنم .
مشتاقم و کمی استرس دارم .
درمورد شخص اول و مهم دلم ، یکم از هم فاصله گرفتیم ، اما هست و همین تسکینه واسه قلبم .
درمورد اون شخص پررو و افاده ای که به چنین جایگاه خوبی رسیده ، کم کم داره واسم عادی میشه . یکم بهش حسودی کردم . خونه و ماشین شخصی ...
عاشق اینم که اونطور آپارتمانی داشته باشم (یذره بزرگتر) بعد برای سفر کاری ترکش کنم .
قبلا به شوخی میگفتم از هر کی بدم میاد پلههای ترقی رو دوتا دوتا طی میکنه انگار چندان هم بیراه نگفتم .
البته علت احساسات ناخوشایندم بهش ، یکی از دخترای فامیله . من دخترعمم رو خیلی دوست داشتم ، و بعد اون گفت منتظر میشده فلانی بیاد بعد خیلی بازی ها و خوشگذرونی ها رو داشته باشن !
و بعد شنیدم همون دختر میره خونه شخص دوم ، با هم کوه میرن و...
انگار هر کی و که من دوست داشتم ، این دختر رو بیشتر از من دوست داشت ...!
واسه من جریانات این پسر هم خیلی سخت گذشت ، عقلم ردش میکرد چون من رو دست مینداخت و قلبم تا همین چن وقت قبل خوابشم و هم میدید .
نمیدونم چی داره که اینکارو با احساسات من میکنه .
نزدیک نامزدیش بود که ۷۰ درصد حسمو بهش کم کردم . اصلا کاش ازدواج کرده بود با همون آدم . بچشو الآن میدیدم و دیگه میشد یه آدم عادی واسم .
الآن اگه با اون دختر از فامیلمون هم ازدواج کنه حال من به اون خوبی نمیشه .
چرا قبول کردم اصلا که پیشش کار کنم:/
همون اول میتونستم همه رو قانع کنم که نمیشه .
چی باعث شد؟
خب من برای کار خیلی ذوق و شوق دارم و اولش خواستم فقط بشنوم چه شرایطی لازمه .
بعدش توی تار عنکبوت افتادم . نه خودم دلم میاد الآن خودمو بکشم بیرون نه خانوادم .
این آدم هم منو دوست نداشت:(
و حتی ندید ...
همینطور دخترعمم و همینطور اکثر آدمهای کره خاکی :((
شاید بگید دوست نداشته باشن . چه اهمیتی داره ؟
نمیدونم ولی وقتی کسی و دوست دارم و اون دوستم نداره قلبم خراش میخوره .
امیدوارم تو شغلم انقدر موفق بشم که ... یجورایی همه این آدما رو بندازم دور .
دید جالبی نیس که از طرف کمک بگیرم موفق شم بعد دور بندازمش . اما همین الآن هم اون منو نمیبینه پس بزن بریم .
اصلا نبینه . بیخیاااال
از الان یادم بمونه : بهش اهمیت نده
بهش اهمیت نده
بهش اهمیت نده