آقای الف نگران طرز فکر من شده . انگار موفق شدم سختگیریهام رو کمتر کنم و اونهم نگرانه از این بابت .
نتونستم بهش بگم نگران نباش بهت خیانت نمیکنم .
چون خودمم نگران همینم . نگرانم طپش قلبم برای آقای ی از کنترلم خارج بشه . اون واقعا ارزششو نداره اما انگار مهرهمار داره ؛ حداقل واسه من .
شاید هیچوقت کسی مثل آقای الف من رو نفهمه . شاید من خودم رو شفاف در اختیارش میذارم ، نمیدونم .
اون واسم همیشه خیلی بیشتر از چیزی که بشه اسم گذاشت بوده .
حتی وقتی بینمون هنوز رابطهای شکل نگرفته بود ، بنظرم جزء جداییناپذیری از زندگیم بود ؛ یه دوست که باید باشه !
سه ساله توی زندگیمه و دوبار خطا کردم .
یبار قبل از جدی شدن رابطمون بود که دوستم کاری کرد که با ینفر بیرون رفتم(همراه دوستم و ینفر دیگه) و اون آدم زود از چشمم افتاد و بعد خواستگاری کرد و تموم شد زود ، اما آقای الف هنوز نتونسته بود با من قرار بزاره با جود چند ماه صحبت .
دومی که آقای الف ازش بیخبره مربوط به وقتیه که خواستم یکم منعطف باشم . دوستم مدت زیادی سینگل بود و خیلی در تلاش بود کسی و پیدا کنه . یه موقعیت پیش اومد قبل از مشورت با من باهاشون قرار گذاشت . باهم توی آلاچیق نشستیم ، دست گذاشتم رو نقطه ضعف پسره ، به طرز ترسناکی عصبانی شد ازم ، البته من سعی کردم بروز ندم .
اون پسر که دوست دوستم شد به مدت چند روز البته .
اون دوپسر دیگه هم با مدل رفتار من ، شبیه داداش رفتار میکردن و نه شماره ای نه اینستایی تموم شد همه چیز .
اما من به آقای الف نگفتم . شاید حتی اگه بدونه با سه پسر غریبه توی آلاچیق نشستم و صحبت کردم همهچیز تموم شه .
اونموقع خیلی از خودم مطمئن بودم و بنظرم خیانت نمیومد .
چون یجورایی دلم به آقای الق قرص بود .
اما الآن دلم به اون قرصی نیس . قبول کردم پیش آقای ی کار کنم ، برا خودم بهانه کاری درست کردم که توی ماشینش بشینم تا مقصد...
اسمش رو آقای ی گذاشتم ؛ چون آخرین آدم مناسب برای من هست .
شاید یه مدت ببینمش بفهمم چندان تهفهای نیست و خیالم راحت شه . البته اگه اینم بهانه مغزم نباشه .
شایدم باید به خودم محکمتر تلقین کنم که قرار نیست ازدواج کنم تا دلم از بند این احساسات رها شه و واسه کار و اشتغالم مصممتر شم .