قسمتی واقعی و پنهان از من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

نقطه

توسط Bluepetus | شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ | 22:15

بعد از یک هفته برگشتم خونه.

همین که رسیدم اونقدر دلم گرفت که چشمام داشت گریون میشد.

سعی کردم گریه نکنم.

اما دپرسم.

همه چیز از اون چیزی که دوست دارم فاصله داره.

خستم.

از اینکه به نظر بعضیا خوب هم بنظر بیام میترسم. اونقدر زندگیم داغونه که نگرانم کوچکترین خوبی‌ای هم که هست چشم بخوره و نابود شه!

کاش میتونستم گریه کنم.

حداقل نیم ساعت.

اما صبح باید برم سرکار و چشمهام از این خسته تر نباید بشن.

باورم نمیشه واسه خیلی از ادمایی که واسم مهم بودن، انقدر بی اهمیت و ناچیز و قابل چشم پوشیم!

یکیش هم پدرم

گیج کننده اس رفتارش

هنوز مطمئن نیستم چقدر قابل چشم پوشیم!

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای قسمتی واقعی و پنهان از من محفوظ است .