توسط Bluepetus
| شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۲ | 7:43
نگرانیهام زیاد شده. با دقت همه جا رو رصد میکنم و بعد غصه میخورم. برای بچه کوچیک فامیل که پدرش رفتار بیتفاوتی باهاش داره ناراحت میشم، برای کسی که شغلش رو از دست داده، برای یکی از دوستهای بچگیم که شنیدم مشکلات پیچیدهای داره و سعی داره با یه روانشناس حلشون کنه. از اینکه شنیدم پیچیده اس مشکلاتش... کاش پیش کس دیگهای میرفت. به روانشناسش غبطه میخوره و از خودش ناامید میشه. اونهم رفتارش فقط توی اتاق درمان همدل و مهربونه(اونهم نه به میزان زیاد) و بیرون از کلینیکش سرد و خودشیفته! بنظرم نمیشه اینطور. دلم میخواست نظراتم و بهش بگم اما نشد. چون یجورایی ادم حسابم نکرد که بخواد واسم تعریف کنه. اینارو وقتی داشت واسه کس دیگه میگفت میشنیدم.
پدرم، پدرم احساساتش رو بروز نمیده و اونها رو تبدیل به چیزهایی میکنه که نمیشه فهمیدشون. مثلا وقتی ناراحته رفتاری شبیه خنده و تعجب داره. گاهی عصبانیتش رو در قالب شوخی و قربون صدقه بروز میده. اما اغلب، هیچ.
من سال جدید رو با خستگی شروع کردم. اما کارهای مفیدی هم انجام دادم. مثلا خیلی وقتها کسی بهم زنگ میزد و ابراز دلتنگی میکرد و پیشنهاد میداد همدیگه رو ببینیم. من اغلب برنامههای دیگم رو کنسل میکردم، هر کاری داشتم رها میکردم و با اون بیرون میرفتم. بعد میفهمیدم یه نیازی بهم داشته و تمام اشتیاقش از سر دلتنگی نبوده. این بار هم کسی خواست همین کار رو انجام بده اما من به خودم وفادار موندم و نرفتم. پیشرفتهای خوبی داشتم. ولی این نگرانی زیاد از حد...